۶ شهریور ۱۳۹۰

تیر خلاص

وقتی خسته از آن همه سرسره بازی نشستیم زیر درخت بید و تو سرود خواندی، گفت: " من از آنها نیستم که کم بیاورم! سرم برود آرمانم نمی رود؛ ". سنگِ آسیاب بدجوری چرخید؛ هیچ فکرش را می کردی شش ماه بعد ریش بگذارد ، لباس پلنگی بپوشد، تپانچه بزند کمر و بشود محافظِ علی شیمیایی؟ 
دستگیر که شد زیر شکنجه بیست و چهار ساعت هم دوام نیاورد؛ ما را لو داد خودش را هم فروخت؛ محافظِ علی شیمیایی و نویسنده پرونده های سیاسی؛ نُه سال بعد در آن سحرگاه خونین، وقتی زندانیان را می گذاشت سینه دیوار و دستور آتش می داد ، بیخِ گوشم تکرار کرد : "شلیک کن! ثواب ش را ببر و جان خودت را هم آزاد کن! "؛ آتش گرفتم؛ من و چند تواب دیگر را زنجیر به پا برده بود توی میدانِ اعدام؛ باید امتحان پس می دادیم و دست مان به خون آلوده می شد؛ می دانی که من هیچ وقت جانِ یک مورچه را هم نگرفته بودم؛ وقتی نوبت به تیربارانِ تو رسید، با لب های سوخته از عطش سرود می خواندی؛
شاید از پشتِ چشم بند می دیدی که عاشقِ کشته مرده ات چطور با دستورِ آتشِ اردوان قالیانی، تیر خلاص را خالی می کند توی قلب ت؛
مثل سروِ چمان به خاک افتادی و خون فواره زد به آسمان؛ تا آزاد شدم، کسب و کارم شده بود تیرِ خلاص؛
 ( از سه گانه در به دری)