۱۵ تیر ۱۳۹۷

شهر محذوفان

Griebel, Otto (1895-1972) - 1928 The International
امروز قرار بود چند ساعتی دور شهر برلین بگردیم و «کلاوس» از نقطه نظر کسی که هشت سال بی خانمان بوده و در خیابان زندگی کرده برلین را روایت کند. اول خیال میکردم چه ایده ی خوب و فوق العاده ای. بعد فکر کردم حتی پرسپکتیو کسی که بیرون مرزهای سیستم گذارده شده هم آنقدر «کالایی» شده، که بشود مثل یک «تور آشنایی با برلین» آن را فروخت. 
صبح زودتر از دیگران رسیدم و روی صندلی پارک محل قرار نشستم. یکی دو نفر آمدند و مشغول صحبت شدیم. کلاوس آمد و سایرین هم پیوستند. کلاوس چشمان مهربانی داشت. بسیار لاغر و شوخ طبع بود. اول از ایده ی «تور برلین» گفت. تعریف کرد که چطور این ایده شکل گرفته و چرا باید شهر را از نگاه مطرودان و حاشیه نشستگانش بازشناخت. 
حالا درست همانجایی ایستاده بودیم که کلاوس سال ۲۰۰۲ ایستاده بود. البته شهر همان شهر سابق نبود. آنجایی که کلاوس وسایل زندگی اش را در «چاله ای» مدفون کرده بود حالا جای خود را به هتلی گران قیمت داده بود. راه می رفتیم و قصه ی زندگی کلاوس را قدم میزدیم. کلاوس مثل همه ی آدمهای حاضر در جمع مدرسه رفته بود. باغبانی یاد گرفته بود و بعد از فرو ریختن دیوار برلین آنچه یاد گرفته بود دیگر هیچ «بازاری» نداشت. مثل خیلی های دیگر از نو شروع کرده بود و بنایی یاد گرفته بود و مدتی مشغول به کار شده بود. کارها همه موقتی بودند و کلاوس از این کارآموزی به کارآموزی بعدی می رفت. تا روزی که با رئیس اش بخاطر ناعادلانه بودن شرایط کاری دعوایش میشود و تصمیم میگیرد دیگر سر کار نرود. برای جمعی که ایستاده بودیم و به صحبت های کلاوس گوش میدادیم قابل درک نبود که چرا و چطور کسی تصمیم میگیرد دیگر سر کار نرود. و نه تنها سر کار نرود بلکه از کل سیستم حمایت های اجتماعی خارج شود، هیچ برگه ی احراز هویتی نداشته باشد و بی هیچ حساب بانکی و بیمه ی درمانی در خیابان زندگی کند. کلاوس در آن سالها به الکل سخت وابسته بود و شرایط دشوار سالهای بعد از اتحاد دو آلمان اوضاع را برای او دشوارتر هم کرده بود.
 رسیدیم به پارک بعدی. اینجا همان جایی بود که کلاوس شبها میخوابید. صبر میکرد تا پارک خالی شود و می رفت زیر سقف یکی از وسایل بازی، جای خوابِ خودش را پهن میکرد و میخوابید. صبح ها به پنجره ی خانه های مجاور نگاه میکرد و وقتی چراغ های دستشویی روشن میشد می دانست که باید زودتر از پارک خارج شود تا کسی نداند که شبها آنجا میخوابد. 
گفت دو سالی اینجا می خوابیدم. و اشاره کرد به یک پنجره. آنجا خانه ی خانواده ای بود که زندگی کلاوس را زیر و رو کردند. یک روز صبح دختر بچه ای بالای سر کلاوس می آید و از او می پرسد: اینجا چه میکنی؟ کلاوس میگوید: اینجا خوابیده بودم. دختر بچه می پرسد: اگر اینجا خوابیده ای یعنی خانه ای نداری! کلاوس میگوید: نه ندارم. دختربچه میگوید: یعنی صبحانه هم نخورده ای. کلاوس میگوید: نه نخورده ام! (و فکری میشود که زودتر فرار کند قبل از آنکه دختر بچه و خانواده اش سر برسند) دختر بچه اما رهایش نمیکند و برایش صبحانه ی مفصلی می آورد. وقت خداحافظی به کلاوس میگوید: مادرم میخواهد تو را بشناسد و بداند من با چه کسی دوست شده ام. کلاوس اما بهانه می آورد که باید وسایلم را جایی ببرم. دختربچه کلاوس را تا چاله ی مربوطه همراهی میکند و قول میدهد که جای چاله را به کسی لو ندهد. بر میگردند و مادر خانواده را ملاقات میکنند.
 اینجا کلاوس به زمین نگاه کرد و گفت برای اولین بار حس کردم زیر این آسمان تنها نیستم. نه یک بی خانمان، که انسانی بودم که ارزش داشت به او سلام کنند و صبحانه شان را با او قسمت کنند. از آن روز کلاوس عضو خانواده شد. آنها سعی نکردند کلاوس را تغییر بدهند. کلاوس همان چاله ی خودش در خیابان را داشت و گاهی اگر برنامه ی تئاتر، سینما یا دورهمی بود کاغذی کنار وسایلش می گذاشتند و اگر حوصله و وقت داشت می توانست به آنها بپیوندد. در ساعتهای بیکاری اش مراقب بچه ها بود. با هم غذا میخوردند، آنجا حمام می رفت و سقفی وجود داشت که کلاوس هم زیر آن جا میشد.این برابری برای کلاوس از جنس خیریه و رابطه ای یک سویه نبود برای همین گفت: از همان وقت این خانواده دوستان من شده اند و از من آدم بهتری ساخته اند.
رسیدیم به میدانی که سفارتخانه های بسیاری حوالی اش بودند. آدم های خیابان خوش پوش بودند و از جمعی که آنجا ایستاده بودیم تعجب میکردند. کلاوس گفت: باید «کاری» پیدا میکردم. این کار، گدایی محض نمی توانست باشد چون آدمش نبودم. فروش روزنامه ی بی خانمان ها هم نمی توانست باشد چون کسی اساسا آنها را نمیخرید. بعد دست انداخت گردن «سطل اشغال نارنجی»ِ کنارش و گفت: کارم را مدیون ایشان هستم. باید شیشه های خالی را از توی سطل ها جمع میکردم تا بتوانم با تحویل شان پول بدست بیاورم. حالا دیگر با همه ی آن سایه هایی که در شهر شیشه های خالی را جمع می کردند رقیب بودم. باید تخمین می زدم در چه ساعتی کجای شهر باشم تا بیشترین تعداد شیشه ها را قبل از رقیبانم جمع کنم. اینجا که آدم های رده بالای سفارت رفت و آمد داشتند گاهی برای انکه آبرویشان را جلوی مهمانانشان حفظ کنند پولی کف دستم میگذاشتند که رد نمی کردم. اما با کارمندان اداراتی که اینجا هستند رابطه ی دوستانه ای داشتم. آنها هر روز شیشه هایشان را برای من کنار میگذاشتند. دانش آموزان این مدرسه هم که یواشکی در حیاط پشتی سیگار می کشیدند و چیزی می نوشیدند بیشتر وقتها شیشه ها را اینجا رها میکردند.
توی شهر راه می رفتیم و برای اولین بار تمام سطل آشغال ها که پیشتر انگار نمی دیدیم شان برایمان «مرئی» شده بودند. حین شنیدن روایت کلاوس یکی دو نفر آمدند و توی سطل آشغال ها را گشتند و نگاهی معنادار به ما و کلاوس انداختند.
 برغم وجود آن خانواده که زندگی کلاوس را متاثر کرد او هنوز در خیابان زندگی میکرد. میگفت نمی توانستم از آنها بخواهم کمکم کنند از خیابان به خانه برگردم. حس میکردم زیاده خواهی ست. ۸ سال تمام در خیابان زندگی کردم تا یک حادثه باعث شد سرپناهی پیدا کنم. حادثه ای که نه معنای خاصی داشت و نه ضرورتی. رفیقی پیدا کرده بودم که اتفاقی گفت بیا توی ماههای زمستان که هوا خیلی سرد است در خانه ی من بمان. وقتی به خانه اش رفتم کم کم دوباره یادم آمد که سقف یعنی چه. سال نو بود و یک روز وقتی پشت پنجره ایستاده بودم به این فکر کردم که میخواهم دوباره برگه های هویتی ام را باز پس بگیرم. توی تقویم نوشتم که میخواهم تا اول ماه می که روز جهانی کارگر است مدارک ام را گرفته باشم. و واقعا بعد از چند ماه دوباره آدمی بودم که شمرده می شد و به حساب می آمد. کم کم الکل را هم ترک کردم و حالا ۷ سال است لب به الکل نزدم. اینکه چطور الکل را ترک کردم را در تور دیگری باید تعریف کنم.
کلاوس میگفت این روزها به فکر ایجاد پارلمانی برای بی خانمان ها هستیم. آن روزها که در خیابان زندگی میکردم بجز رتق و فتق روزمره به چیزی نمی توانستم فکر کنم اما حالا می دانم و میتوانم برای کسانی که در وضعیت من بودند کاری بکنم. از کلاوس پرسیدیم: رابطه ی بی خانمان هایی که دیده ای با هم چطور بود؟ گفت متاسفانه آنها هم اسیر همین منطق رقابت و قانون جنگل اند. آنها خیال میکنند پناهجوها امکان کار و اقامت شان را سلب کرده اند، دشمن واقعی شان را تشخیص نمیدهند. فراموش میکنند که چاره ای جز همبستگی برای محذوفان شهر نیست. 
حالا در شلوغ ترین نقطه ی شهر ایستادیم و روایت کلاوس تمام شده و شهر برایمان دیگر شهر سابق نیست. با کوله بار سوال هایمان از هم خداحافظی میکنیم.

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

شب چنان دراز است که به روز نمی رسد

کار داوطلبانه برای من مترادف آن کاری ست که زمان روی دوشش سنگینی نمی کند. کاری که انگیزه و اراده را از درون خودش جستجو می کند و هیچ ما به ازای پولی نمی تواند ارزش و اهمیت اش را بازنمایی کند. هر چند باید اذعان کرد که تنها کسانی کار داوطلبانه می توانند انجام دهند که حداقل های معیشت شان با کار اجباری مهیا شده باشد.
از این ها که بگذریم، سال گذشته وقتی قرار شد داوطلبانه کلاسی برگزار کنم و «معلم» شوم احساس کردم برای اولین بار باید سزاوار اعتماد کسانی باشم که سر کلاس حاضر می شوند. برای اولین بار کاری که انجام میدادم همان چیزی بود که میخواستم باشد: هر چه خلاقیت و شورمندی در من فرونشسته بود، حالا بازگشته بود و روزها معنادار شده بودند. همه چیز اما خیلی زود رنگ واقعیت به خود میگیرد و کم کم دشواریها و کندی کار به چشم آدم می آید و ملال روزها آن شورمندی را تهدید و تحدید می کند. برغم اینها اما هنوز آن کار و آن مواجهه واجد حدی از وفاداری و ادامه دادن بود که مرزهای مرا برای همیشه جا به جا کرد. 
بعدتر که به اجبارِ همان «کار اجباری» از آن شهر کوچ کردیم، مجبور شدم کلاس درس و آن زیباترین شاگردانم را رها کنم. دیگر شب ها خواب کلاس را نمی دیدم. هنوز وقتی صدایی یا پیامی از آنها می رسد چشمم روشن می شود.
شهر بزرگِ تازه، شبیه تهران، جذاب و نفرت انگیز ست. در شلوغی و ازدحام شهر می شود به آسانی گم شد اما پیدا کردن و پیدا شدن؟ بس دشوار. در غیاب دوستان هم دیگر آینه ای نداری که در آن نگاه کنی و بدانی کجای کار زندگی ایستادی. حالا آن شهر قدیم که دوستش نمی داشتی چونان ستاره ای دور دست چشمک می زند و دستت به آن نمیرسد.
جغرافیای جدید، دعوتی ست به تعیین مرز و معنا. باید از نو بسازی و کاشف وضعیت نو باشی. درست  همان وقت ها که روزمره و ملال حکم میکند که هیچ «بیرونی» وجود ندارد، «بیرون» می روی. بیرون همیشه پر از حادثه است.
خیلی تصادفی دوباره امکان کار داوطلبانه رو به رویم گشوده شد. این بار نه کلاس درس بلکه همزیستی روزانه با آدم هایی که دشواری زندگی شان را هیچ گاه زندگی نکردم. خانه ی امن مادران و بچه ها روزنه تازه ی زندگی من است: گوش دادن به روایت ها، رنج ها، لکنت های مادران و کلنجار رفتن با بروکراسی ادارات، بیمارستانها، مددکاران و البته خانواده؛ شناختن روابط قدرت متعدد و تو در تو، مقاومت ها و شکست ها و پیچیدگی ها و تناقض های وضعیتی که مادران در خانه ی امن با آن مواجه اند؛ چشم انداز کودکانی ساکت و غمگین که با ترانه هایی که بلدیم شاد نمی شوند. 
هر بار که آنجا هستم ضرب آهنگ امور بیرون از آنجا برایم غیرقابل فهم می شود. به صورت آن کودکی که همه ی دندانهایش را امروز کشیده اند نگاه میکنم و نمی توانم خونسردی مادرش را بفهمم. از ژست همه چیز دان مسئولین و مددکاران که درست زیر دستشان چنین فجایعی رخ می دهد دیوانه می شوم. 
ایده هایی که همیشه برای رهایی داشته ام به نظرم مغشوش و نامنسجم می رسند. نمی دانم آن امر کلی سیاست رهایی بخش چطور بر این زخم های گسترده مرهم می گذارد.

۱۷ فروردین ۱۳۹۷

نقش خورشید

 شش ساله بودم. هنوز تو خونه ی آقا صمدی مستاجر بودیم. از دم در خونه ی ما که پنجره های خیلی کوچیکی داشت تا خونه ی پر نور و دل باز آقا صمدی اینا چند پله ی سفید بود که من وقتی بچه بودم فکر میکردم سنگ مرمره. بابا خیلی شب ها خونه نمی اومد و چند شیفت پشت هم تو کارخونه کار می کرد. یه سفره داشتیم مخصوص وقتی بابا خونه نبود؛ کوچکتر بود اندازه ی بشقاب من و مامان. سفره رو شبها می چیدیم و کنار بخاری برقی کوچیک می نشستیم و مامان نوار کاست هایده رو می ذاشت توی ضبط و زیر لب زمزمه میکرد. گاهی هم با آهنگ «شانه هایت» هایده نم اشکی گوشه چشمهاش می نشست.

طاهره خانوم و آقا صمدی خیلی هوامونو داشتن وقتی بابا نبود. چند بار آقا صمدی وقتی دخترش رو می برد مدرسه منو هم سوار هیلمن سفیدرنگ اش کرد و به مدرسه رسوند. یا وقتی سر ظهر می رسیدم طاهره خانوم صدام میکرد که وقت نهار تنها نباشم. یا گاهی که سارا پیشم بود و باید پوشک اش رو عوض میکردم، طاهره خانوم می اومد کمکم میکرد.

یه شب که دوباره بابا غایب بود، مامان کم حوصله شده بود. یادم نیست دقیقا چه کار کرده بودم اما برای تنبیه کتاب هامو ازم گرفت و گذاشت بالای کمد که دستم نمی رسید. توی اتاق کناری نشسته بود و داشت اتو می کرد. صداش از اون اتاق می اومد که از کار بدی که کرده بودم شکایت میکرد. همزمان من هم داشتم سعی میکردم از کمد بالا برم و بتونم کتابهامو بردارم. انگشتم به کتابها رسید و سعی میکردم اونا رو به سمت خودم بکشم که ساعتی که بالای کمد بود به زمین افتاد. مامان سراسیمه به سمت من دوید. این بار عصبانی تر از قبل سرم داد زد و شروع کرد اجزای شکسته ی ساعت رو از روی زمین جمع کردن. از اتاق که اومدم بیرون دیدم اتو روی پای سارا که اونوقت ها تازه چهار دست و پا راه می رفت افتاده. با جیغ من سارا هم به گریه افتاد.

باقی ماجرا رو از لای انگشتهای روی صورتم میدیدم. مامان اتو رو از روی پای سارا برداشت. پوست سارا لابد هنوز به اتو چسبیده بود. سارا گریه میکرد و من لال شده بودم. آقا صمدی و طاهره خانوم از سر و صدا اومدند پایین و سارا و مامان رو بردند بیمارستان. گفتم من هم میام. مامان گفت بیمارستان جای بچه نیست.

توی اتاق نشسته بودم و به لباس های چروک و اتو زل زده بودم. پوست سارا دیگه کف اتو نمانده بود و آب شده بود. اما کف فلزی اتو مثل یک صورت داغ و خشمگین با آن سوراخ های پربخار نگاهم میکرد. از پنجره ی کوچیک خونه نگاه کردم دیدم داره برف میاد. منتظر نشستم.

مامان و سارا بالاخره بعد از چند ساعت برگشتند. پای سارا رو پانسمان کرده بودند. مامان چیزی نمیگفت. خسته بود و صبح زود باید میرفت سر کار. چراغ ها خاموش شد؛ از حرکت پرده پشت پنجره و تاریکی اتاق می ترسیدم اما به خودم گفتم حالا مامان عصبانی تر از اونه که بتوانم توی رختخوابش خودمو جا بدم. تازه فردا بابا می اومد خونه و حتما خیلی دعوام میکرد.. پس سرمو کردم زیر پتو.

سارا دیگه گریه نمیکرد. پانسمانش رو مامان منظم عوض میکرد. تا روزی که دیگه پانسمانی در کار نبود. درست زیر انگشت ها روی سینه ی پاش نقش یک خورشید افتاده بود. بنفش، سرخ، زرد و نارنجی. یه روز از مامان پرسیدم یعنی جای سوختگی همیشه روی پای سارا می مونه؟ مامان گفت: بزرگ میشه و پوستش کشیده می شه و کمرنگ می شه کم کم. دیگه همه ی امیدم این بود که زودتر سارا بزرگ بشه و اون دایره ی صورتی چروک محو بشه و یادمون بره اون شب زمستونی چی گذشت.

بعد از ۲۵ سال نقش خورشید نسبتا محو شده؛ برای سارا نشون شیطنت و بازیگوشیه، برای من نشون اضطرابه برای مامان نشون تنهاییه و یادمون نرفته. 

۱۶ فروردین ۱۳۹۷

آخرین کلام

آه هیچ یک از ما اینجا نخواهد ماند
آخرین کلام هنوز گفته نشده است 
- برشت

دایی محمود در شهریور شصت غایب شد. رفت نشست توی یک قاب که عزیز بالای تاقچه به دیوار زده بود. زیر عکس با خودکار آبی نوشته بودند: «ما زنده از آنیم که ارام نگیریم، موج ایم که آسودگی ما عدم ماست.»
او جوان ترین غایب خانواده ی ما بود. شبیه به دایی های کوچکترم بود و نبود. از دایی محمود کتابهایش مانده بود و عکس هایی سیاه و سفید. بیشتر کتاب ها را در مسیل فاضلاب کنار خانه ریخته بودند. معدود کتابهای بی خطر مانده بود توی اتاق بالای خانه ی عزیز. تک اتاقی در پشت بام که وقتی قهر می کردیم به آنجا تبعید می شدیم و می شد اتاق قهر. توی اتاق یک تاقچه بود که کتابها را می چیدم رویش و یک چراغ و ضبط صوتی از کار افتاده که در عکس ها هم هست. مادرم بعد از غیاب دایی محمود ساکت بود اما همه ی خشم و اندوهش را در سالنامه ای به تاریخ سال ۱۳۶۰ نوشته بود. پنج سال تمام به سکوت و نوشتن گذشته بود. مادرم هرگز نگذاشت آن سالنامه را بخوانم.
دایی محمود مادرم را سیاسی و کتابخوان کرده بود. کوه می بردش؛ رفیق اش بود. عزیز خاطره ای را همیشه نقل میکرد که سالهای منتهی به انقلاب بوده و آقاجون نمی خواسته که بچه ها همراه دایی محمود به تظاهرات بروند. دعوا آنقدر بالا میگیرد که آقاجون دنبال دایی محمود می دود تا اتاق بالا و دایی محمود از بالای پشت بام می پرد پایین. من هر بار از آن بالا فاصله را نگاه کرده ام و ترسیده ام. اما مامان و عزیز برغم مخالفت های آقاجون تظاهرات می رفتند و دایی محمود همیشه پیشاهنگِ این رفتن بود. 
من با دایی محمود در زمان از دست رفته زندگی کرده ام. قاب عکس کوچکش همیشه گوشه ی بالای تخت ام بوده و به عکس ها و دستخط هایش بارها نگاه کردم. چه کسی می تواند بگوید این زندگی، کمتر واقعی ست؟ 
درست است که عزیز و مادرم از صحبت کردن درباره ی دایی محمود و حفره ی عمیق غیابش تن زده اند اما دایی محمود می توانست دایی، پدر یا عموی کسان دیگری هم باشد که آن فراز و فرود انقلاب و روزهای سیاه بعدش را زندگی کرده اند و از این نظر چهره ی آشنای همه ی آنهاست. حتی چهره ی رفقای جوان ترِ امروز را در عکس ها می بینم؛ آنها که شانه به شانه ی هم روی بلندای کوه نشسته اند و لبخند و مشت شان آن «نام ناپذیر» و «بازگشتنی» را به امروز ما بر می گرداند. 












۲۴ بهمن ۱۳۹۶

کتاب - خانه

من آدم کتابخانه رفتن نبوده ام. سکوت و سایه بلند قفسه های کتاب از طرفی و آدمهای جدی و پر کار برایم اضطراب آور اند. اما از وقتی آمدیم به این شهر که هیچ تسلطی بر خیابانها و گوشه کنارش ندارم، باید جایی جز کنج خلوت خانه می جستم که بتوانم متمرکز کار کنم. 
یادم هست که در آن شهر دوار که پیشتر بودیم صبح ها چهره های خواب آلود در صف می ایستادند تا ساعت هشت شود و در کتابخانه را باز کنند. بعد می رفتند پشت میزهاشان می نشستند و کارشان را شروع میکردند. من که هیچ وقت در آن صف نایستادم. اما وقتهایی که شیفت شب در کتابخانه کار میکردم و صبح ساعت هشت به خانه برمیگشتم می دیدمشان و زیر لب چیزهایی بهشان میگفتم. 
اینجا ساعت ۹ صبح کتابخانه را باز میکنند. بار اول که نمی دانستم کجا حق دارم بنشینم گفتم من دانشجوی این دانشگاه نیستم اما ... زن خندید و گفت هر جا دوست داری بنشین و کیف ات را هم می توانی با خودت داخل ببری. ضمنا هر کسی که در این شهر زندگی میکند می تواند از اینجا کتاب به امانت بگیرد؛
میز سفید خودم را داشتم. پنجره های بزرگ و آفتابی که برغم زمستان می تابید. 
کم کم توجهم به میز اطلاعات کتابخانه جمع شد. آدمهای شهر، پیر و جوان می آمدند سوالهاشان را می پرسیدند. فکر کردم چه شغل ایده آلی. پشت میز ایستاده بود و کمک میکرد کتابهاشان را بجورند و جایی برای نشستن پیدا کنند. خلاصه یکی از تفریحات سرگرم کننده ام این بود که به سوال و جواب ها گوش کنم. آدمها دیگر همان ها که وقت شان تنگ بود و باید با باز شدن در پشت میزهاشان سنگر می گرفتند، نبودند. با کالاسکه ی بچه می آمدند و صدا خنده ها و گریه های نوزاد می آمد. گپ می زدند؛ می نشستند با هم شطرنج بازی میکردند.
بین همه ی آنها که دیدم پیرمردی اما بود که قلب مرا با خودش برد:
به زن که ساعات پایانی کارش بود و حوصله نداشت، گفت که پی کتابی میگردد. زن نام کتاب را پرسید و مشغول جستجو شد. پیرمرد شروع کرد به توصیف کتاب و اهمیت اش؛ چه کسی نوشته و چرا نوشته و چرا کتاب اینقدر نایاب شده و .. زن حرفهاش را قطع کرد و گفت: کتاب را برایتان سفارش دادم، به محض اینکه آماده شود ایمیل دریافت میکنید و می توانید بیایید کتاب را ببرید. پیرمرد با مکث گفت: من که ایمیل ندارم. زن پاسخ داد: پس به شکل سنتی نامه ای برایتان می فرستیم و بعد می توانید کتاب را بگیرید. پیرمرد با چهره ای شکفته و شگفت زده پرسید: به همین سرعت؟ حالا که اینقدر سریع پیش رفت می توانم یک کتاب دیگر هم سفارش بدهم؟ و شروع کرد به توضیح درباره ی کتاب دوم. 
آه از آهستگی شورانگیز اش. 
حالا هر روز کنار میز اطلاعات کتابخانه می نشینم و به آدمهای جورواجوری که در رفت و آمدند گوش میکنم. دیگر برخی چهره ها را می شناسم و هم کتابخانه ای شده ایم. ملال و شور آنها که پشت میز اطلاعات ایستاده اند را هم دیده ام. شب ها بی خانمان هایی هستند که از سرما داخل کتابخانه می آیند؛ ۸ شب که ساعت کار کتابخانه تمام میشود، همه را به «خانه» می فرستند و بی خانمان ها هم به خیابان برمیگردند. 

۴ دی ۱۳۹۶

صبحِ بی ساعت

۱۰ سال تمام هر روز صبح می دانست کجا باید برود. سر ساعت شال و کلاه می کرد. کتاب ها، ترانه ها، آلبوم های عکس، و حتی کارهای روزمره ی اداری را می برد توی آن اتاق کوچک؛ پرده ها را کنار می زد و می نشست کنار زن. با او حرف می زد. عکس ها را نشان اش می داد. ساکت می شد. و هیچ پاسخی نبود. به امید لرزش چشمی یا دستی به لحظه ای از او چشم بر نمی داشت. 
پرستارها را می شناخت. می خواست انگار با حضورش به آنها یادآوری کند که این زن یکی میان بسیاران نیست و کس و کاری دارد که حتی یک روز بی او زندگی نمیکند. پرستارها اما کم بودند و کارهای پیش روی شان زیاد. بی اعصاب و کلافه بودند، حقوق شان کم بود. 
تماشاگران و دوستان اطراف پچپچه های خودشان را داشتند. یکی میگفت او پزشک است و باید با این مسائل حرفه ای تر برخورد کند. ۱۰ سال بیماری را در کما و زیست نباتی نگه داشتن چقدر صحیح است؟ دیگری میگفت این از خودگذشتگی او شریف است اما با مرگ زن بالاخره رهایی و زندگی به او بر میگردد و از این تکرار و سکون در می آید. بعضی دیگر در سکوت و دلسوزی تنها او را نگاه میکردند. هیچ کس را با خودش پیش زن نمی برد. می دانست کمتر کسی ممکن است او را و زن را بفهمد. میخواست آنها را با تصاویر سالیان قبل تنها بگذارد تا تنها تصاویر روزهای خوش را به یاد بیاورند. 
چند شب پیش که دیدمش پرسیدم از آشنایی و آن سال های دور. لبخند می زد. تعریف کرد. گفت که هر دو در زندان حبس ابد گرفته بودند و روزهای منتهی به انقلاب با خیل زندانیان سیاسی دیگر آزاد شده بودند. کیلومترها این طرف تر 
و سالها پس از آن روز روشن آزادی، نشسته بود آن سوی میز و چشم هاش را به زمین دوخت. 
امروز صبح قلب زن ایستاد. شهر ساکت است و خانواده ها جمع اند و کریسمس را جشن میگیرند. دیر یا زود این جمعیتی که برای تسلیت آمده اند بر میگردند و پچپچه هاشان را هم با خود می برند. دکتر می ماند و صبحی که نمی داند کجا باید برود. 

۱۸ خرداد ۱۳۹۶

نامه ی سیزدهم - به میم

پاهای تو به چه کار می آیند اگر به کار فرار نمی خورند؟ دست های تو چه کاری را صورت میدهند، چشم های تو کدام هنری دارند اکر هیچکدام به فریاد تو نمی رسند؟ و حال آنکه بعکس است یکایک اندام تو گواه غفلت تو اند. اینک حضور تو در برابر من و من در برابر تو آخرتی ست که گناه تو را من از یکایک عضو های تو می پرسم.
- نیما / حرف های همسایه

میم عزیز،

مدتهاست که ننوشته ام. وقتی نمی نویسم انگار فکر نمیکنم. ذهنم به خانه ای متروک می ماند که تهی و مبهم مانده. گاهی فکر میکنم نمی نویسم چون کسی که اینجا را میخواند برای همیشه رفته و حتی اگر تمام گوشه و کنار این خرابه مرا یاد او بیندازد بازگشتی در کار نیست. گاهی هم فکر میکنم که این مکث روی حلق آویز شدن یک ایده/انسان مرا از خیلی چیزها بیزار میکند و این نوشتن برایم ادا در آوردن ست و هر کسی حق ندارد ادا در بیاورد. گاهی هم خیال میکنم اینها همه برای این ست که آدم خود دوست تر از این حرفهاست و میخاهد رد پای خودش را پی بگیرد و بداند در مرگ و نابودی عزیزترین آدمهاش چه دستی داشته و چرا نتوانسته جلوی سرریز شدن و تمام شدن را بگیرد. از این خود دوستی نفرت میکنم.
از آن شهر دوار که بیرون زدم آدم دیگری بودم. یک ماه گذشته و روزها بلندتر شدند. هنوز شهر درندشت و شگفت انگیز تازه را نه دیده و نه شناخته ام. روزها توی کنجی که ساختم مشغول حسابرسی از خودم ام و به صدای گنجشک ها گوش میکنم که جوان و پرصدا اند. هر صبح میدانم باید توی کدام کنج بخزم و این بهترین اتفاق همه ی این سالهاست. به هر کسی که میخواهد واقعا از خود و زندگی اش بپرسد باید کنجی داد که از این هیاهو بر سر هیچ فاصله بگیرد. اگر می توانستم هرازگاهی بی سر و صدا برگردم به آن شهر و ببینم رفقای آنجا چگونه اند، هیچ دلتنگی نمی داشتم. البته این اول بار نیست که پاره هایی از خودمان را در شهرهای دیگر جا میگذاریم. 
از اخبار دور و نزدیک چیزی نمی نویسم. بیگانگی و ابهام را نمی توان توضیح داد مگر در وضعیتی دورتر از قیل و قال معابر و هیاهوی همه چیزدان ها. برای بحران نظری و چشم انداز تاریخی مبهمی که پیش روی ماست بعید ست بتوان در این مجراهای عمومی جز جوابهای سرسری و زودگذر جست. آن خلوت، جدیت و گمنامی که لازمه پاسخ های عمیق و دنباله دار ست را باید جای دیگری بیابیم. 

رفیق ات،
میم ، ۸ ژوئن ۲۰۱۷