۲۵ مهر ۱۳۹۷

محاکمه ی فرانکو: نورنبرگ اسپانیا؟


دیشب نمایش فیلم «محاکمه ی فرانکو: نورنبرگ اسپانیا؟» با حضور کارگردان آن «لوسیا پلاسیوس» و دستیارش «دیتمار پست» در برلین آغاز شد.
فیلم با قابی از «واله دو لس کایدوس» آغاز می شود. صلیبی در بلندا و کلیسایی عظیم که با کار اجباری ۲۰ هزار کارگر بر پا شده و محل دفن اجساد سی و هشت هزار کشته ی گمنام جنگ داخلی اسپانیا ست. کلیسایی که جسد دیکتاتور اسپانیا، فرانکو و رهبر حزب فالانژ، پریمو د ریورا نیز در آن دفن شده است.
۴۳ سال از مرگ فرانکو می گذرد و جامعه ی اسپانیا هنوز درک چند پاره ای از آن دوران دارد. به گفته ی کارگردان فیلم هنوز بعد از سالها بسیار می شنویم که می گویند: «فرانکو دیکتاتور خوبی بود، نه مثل موسولینی و هیتلر، که عموی پیر و خوبی بود برای اسپانیا. داوری درباره ی آن دوران متناقض و مبهم است. این است که برای جابجایی جسد فرانکو و خوانش انتقادی آن روزها باید بحث عمومی راه بیندازیم و صدای بخشی از مردم اسپانیا را بشنویم که پس از همه ی این سالیان هنوز نمی دانند مردگانشان کجا دفن شده اند»
فرانسیسکو فرانکو بعد از یک کودتا و جنگ داخلی خونین به قدرت رسید. در مدت تقریبا ۴۰ سال حاکمیت اش بر اسپانیا، ۱۴۰۰۰۰ نفر از مخالفینش کشته و در گورهای دسته جمعی دفن شدند و ۱۸۵ اردوگاه کار اجباری برپا شد. اما فرانکو و کودتاچیان هرگز محکوم نشدند و هیچ دادگاه نورنبرگ یا توکیو ای در کار نبود. این جنایات نه تنها با فروپاشی دولتهای فاشیستی همدست فرانکو پیگیری نشد بلکه با پایان جنگ، رژیم فرانکو در نقش متحد ناتو و آمریکا حفظ و تقویت شد. 
در سال ۲۰۰۰ جنبشی اجتماعی برای مستند کردن جنایت های دوران دیکتاتوری فرانکو به شکلی سیستماتیک آغاز شد. پزشک مشهوری به نام Francisco Etxeberria از همان روزهای نخست با این جنبش همراه شد و تا به امروز اجساد بیش از ۵۰۰ گور دسته جمعی شناسایی شدند. این تحرکات بیش از هر چیز مقاومت حزب محافظه کار مردم اسپانیا و کلیسای کاتولیک را در بر داشت. این در حالیست که محکومیت عاملان این جنایت ها بعد از قانون عفو ۱۹۷۷ عملا ناممکن است. از این رو بازماندگان کشته شدگان و مفقود شدگان برای شکایت به دادگاه های خارج از اسپانیا متوسل شدند: یک قاضی آرژانتینی به نام Maria Servini de Cubria مسئول بررسی دادخواست جنایت علیه بشریت و نسل کشی در دوران فرانکو در حیطه ی حقوق بین الملل شد. و فیلم نیز این قاضی را در دیدارهایش با بازماندگان و روایت آنها از دوران دیکتاتوری فرانکو همراهی میکند.
جنایت های رژیم فرانکو از اولین قتل عام ها در جنگ داخلی ۱۹۳۶ تا آخرین اعدام ها پیش از مرگ فرانکو تا شکنجه و قتل عام پلیسی در دوران گذار به دموکراسی در این فیلم بازسازی می شوند. ارجاع به روزنامه ها، فیلم ها به ضمیمه ی مصاحبه های متعدد با عاملان کشتار و بازماندگان تصاویر تکان دهنده ای را از بستر تاریخی دوران فرانکو از سویی و شکاف درونی جامعه ی اسپانیا از سوی دیگر پیش چشم بیننده می گذارد.
روایت بازماندگان و مفقود شدن عزیزانشان، استخوان هایی که امروز از گورهای دسته جمعی بیرون کشیده می شوند، ناکارآمدی سیستم قضایی بین المللی برای پیگرد قانونی مسببان این جنایت ها و در نهایت تلاش سیستماتیک برای حذف و نابودی مبارزانی که خواهان نظمی برابرخواهانه و آزادی طلبانه بوده اند اما خاص اسپانیا نیست. نام گور دسته جمعی «دره ی سقوط» باشد یا «خاوران»، دادخواهی و ادامه ی راه بر گرده ی آیندگان است. 

۲۲ مهر ۱۳۹۷

تقسیم ناپذیر


دیروز هم روزی بود مثل همه ی آخر هفته هایی که این سو و آن سوی برلین تظاهرات برگزار می شود. قبل تر که هنوز برلین خانه ی ما نبود، فکر میکردم اگر اینجا بودیم حتما هر هفته تظاهرات می رفتیم و خیابان را از آنِ خود می کردیم. حالا که مدتی شهر را تماشا کرده ایم می دانم که این تظاهرات رفتن هم بخشی از سبک زندگی کسانی ست که اینجا زندگی میکنند. این است که دیروز برای رفتن به تظاهرات «تقسیم ناپذیر» مردد بودم. می دانستم تظاهرات بزرگی خواهد بود و از این نظر یک نفر بیش و کم احتمالا اهمیتی نمی داشت. با این همه راه افتادیم. توی مسیر هم-تظاهراتی ها را می شد تشخیص داد. مثل همیشه بچه ها توجه ام را جلب کرده بودند. این همه بچه برای تظاهرات که مسیر کوتاهی هم نداشت آمده بودند. وقتی به محل برگزاری رسیدیم هیچ پلیسی را نمی شد دید در عوض در آن خیابانهای پهن اطراف الکساندرپلاتز تا چشم کار می کرد آدم ایستاده بود. ابتدا و انتهایی نداشت. پرچم های رنگارنگ و بادکنک های رنگی و پلاکارد، دوچرخه و جمعیت. در امتداد جمعیت که راه می رفتی بلوک های انسانی پشت به پشت هم ایستاده بودند. هر کس با پرچم و مطالبه ای مشخص اما شانه به شانه. کمونیست ها، چپ ها، سوسیال دموکراتها، سبزها، سندیکاها، سازمانها و نهادهای غیردولتی و مدافع حقوق اجتماعی، حامیان محیط زیست همه آمده بودند. کنار بلوک بچه ها ایستادیم. چند تایی از بچه ها از ماشینی که بلندگوها را حمل میکرد بالا رفتند و میکروفن دست گرفتند و برای بلوک بچه ها آواز می خواندند. اینجا به خودم گفتم که اگر تظاهرات همین یک قاب زیبا را میساخت باید برای دیدنش می آمدم. بچه های قد و نیم قد برای خودشان و هم سن و سال هاشان و البته ما که آن کنار ایستاده بودیم برنامه اجرا می کردند و هنوز تظاهرات راه نیفتاده بود. آن طرف تر اتوبوسی برای کسانی که محدودیت های فیزیکی باعث میشد نتوانند راه بروند مهیا شده بود. با ویلچرهاشان و عصاهای سپید آمده بودند و مرئی بودند. تمام وقت هم کسانی بودند که صحبت ها را به زبان اشاره ترجمه می کردند. پیر و جوان نداشت، زنی پلاکاردی دست گرفته بود که روی آن نوشته بود: «مادربزرگ ها ضد راستها». حالا که سن و سال و محدودیت های فیزیکی ما را از هم جدا نمی کرد باید خودمان را توی یکی از بلوک ها جای میدادیم. کنار سندیکالیست ها ایستادیم؛ کارکنان رایان ایر با پلاکارهای زرد و سورمه ای آمده بودند و خواستار تغییر بنیادین در رایان ایر بودند. روی یکی از پلاکاردها نوشته بود: «رئیس من میگوید کارمندان مانند لیمو هستند، باید آب شان را گرفت و دور شان انداخت». آن طرف تر کسی روی طبل می زد و از روی بندهای قانون کار بلند بلند میخواند و دیگران دست می زدند. 
کم کم راه افتادیم و پلاکاردی تمام مسیر رو به روی ما بود: «ما برای چیزهای واضح و بدیهی تظاهرات می کنیم». بلندگو می گفت ۱۵۰ هزار نفریم. به هم نگاه میکردیم و «تقسیم ناپذیر» بودیم. تا پایان مراسم که تا شب طول کشید تصاویر و صداهایی بودند که از یادم نرفتند:
یکی اینکه وقتی به برج پیروزی رسیدیم ۲۴۰ هزار نفر شده بودیم و جمعیت قلب مان را گرم می کرد که از این وضعیت می توانیم فرا روی کنیم. دیگر اینکه خیال میکردم باز هم کسانی که این تبعیض و راسیسم روزمره را هرگز تجربه نکرده اند قرار ست میکروفن به دست بگیرند و سخنرانی کنند اما این اتفاق نیفتاد. موزیسین ها، هنرمندان، نویسندگان، فعالین اجتماعی با چهره های خودشان و صدای خودشان روی صحنه آمدند. برخی به تندی از وضعیت انتقاد کردند و صدایشان خفه نشد. بچه های مدرسه ی رزا پارک هم آمدند روی صحنه و سرودی خواندند که میگفت: رزا پارک تویی! جای تو روی همین صندلی ست.
هنوز نمی دانم آیا همه ی چیزهایی که دیده ام را نوشته ام یا نه. اما سخنرانی فیلسوف و نویسنده ای به نام کارولین امکه در گوشم طنین داشت، آنجا که میگفت: «ما یک جا فقر و تبعیض اقتصادی نداریم و جای دیگر راسیسم و تبعیض اجتماعی. اینها در هم تنیده اند: راسیسم، سکسیسم و هموفوبیا همگی ریشه های اقتصادی دارند و باید آنها در نظم اقتصادی ای جست که چنین تبعیض هایی را بازتولید میکنند.[...] ما اینجا جمع شدیم نه برای آنکه نشانه و ژستی در مقابل تحرکات نژادپرستانه ای اخیر باشیم بلکه ما اینجا هستیم برای اینکه آغاز جنبشی اجتماعی، دامنه دار و مداوم را نوید بدهیم. جنبشی که مبنای آن این نیست که ما «بیشتریم» بلکه بر این ایده استوار است که جامعه ای باز، آزاد و عادلانه همه ی آنچیزی ست که برای آن باید بجنگیم».
در هر حال اینکه چطور می توان از تظاهرات های مقطعی به ساختن جنبشی توانمند و موثر گام گذاشت هنوز پرسشی گشوده ست اما سیزده اکتبر ۲۰۱۸ روزی فراموش ناشدنی زیر آسمان برلین بود. 

۲۹ شهریور ۱۳۹۷

نامه ی چهاردهم - به میم

میم عزیز،

تقویم دیروز میگفت عین را چهار سال است که از دست داده‌ام. تمام شب خواب پله‌های دواری را می دیدم که به هیچ کجا نمی رسید و تا ابد ادامه داشت. صبح اما باید به مدرسه‌ی احمد می رفتم. برای جستن معلم‌اش در کلاس را باز کردم و دیدم احمد برایم دست تکان میدهد. خوشحال بود که توی آن کلاس رنگارنگ و دلباز نشسته بود. احمد در چشم های من می درخشد: هر بار به او فکر میکنم یاد آن روزی که می افتم که یک لحظه از روی ویلچر بلند شد، روی پاهایش ایستاد و رسید به آغوشم. می خندید. میخواست دوباره بایستد. زمین می خورد و پدرش میگفت استخوان هایش برای زمین خوردن مهیا نیستند. اما او میخواست دوباره بایستد. این همان چیزی ست که میخواهم تا همیشه یاد داشته باشم: تقلای دوباره ایستادن. 

چیزهایی را برای همیشه از دست داده ام. فکر میکردم حفره ی غیاب عین را غبار زمان پر میکند اما اشتباه میکردم. من دیگر بدون این حفره معنا ندارد. در هر لحظه که نفس کشیده ام این غیاب را زندگی کرده ام. دیگر لا به لای دست نوشته های پیشین دنبال چرایی رفتن اش نمیگردم. کسانی که آن روزها را دیده اند هم دور شده اند. 
توی خواب هام سایه ای از عین با همان پلک های سرخ بر آمده می آید و هیچ نمیگوید. 

در آستانه ی چهارمین سال میخواهم بلند شوم. همه چیز را یادم هست. هم گورستان و هم ملافه ی سفید و هم درخت و رگبار و آن دهان نیمه باز. دیگر نه می دوم و نه دیوانه میشوم و نه می ترسم. فقط مثل احمد دوباره ناگهان باید بایستم تا سرم را از این گور بیرون ببرم.

می بوسمت.
۱۸ سپتامبر ۲۰۱۸




۱۵ تیر ۱۳۹۷

شهر محذوفان

Griebel, Otto (1895-1972) - 1928 The International
امروز قرار بود چند ساعتی دور شهر برلین بگردیم و «کلاوس» از نقطه نظر کسی که هشت سال بی خانمان بوده و در خیابان زندگی کرده برلین را روایت کند. اول خیال میکردم چه ایده ی خوب و فوق العاده ای. بعد فکر کردم حتی پرسپکتیو کسی که بیرون مرزهای سیستم گذارده شده هم آنقدر «کالایی» شده، که بشود مثل یک «تور آشنایی با برلین» آن را فروخت. 
صبح زودتر از دیگران رسیدم و روی صندلی پارک محل قرار نشستم. یکی دو نفر آمدند و مشغول صحبت شدیم. کلاوس آمد و سایرین هم پیوستند. کلاوس چشمان مهربانی داشت. بسیار لاغر و شوخ طبع بود. اول از ایده ی «تور برلین» گفت. تعریف کرد که چطور این ایده شکل گرفته و چرا باید شهر را از نگاه مطرودان و حاشیه نشستگانش بازشناخت. 
حالا درست همانجایی ایستاده بودیم که کلاوس سال ۲۰۰۲ ایستاده بود. البته شهر همان شهر سابق نبود. آنجایی که کلاوس وسایل زندگی اش را در «چاله ای» مدفون کرده بود حالا جای خود را به هتلی گران قیمت داده بود. راه می رفتیم و قصه ی زندگی کلاوس را قدم میزدیم. کلاوس مثل همه ی آدمهای حاضر در جمع مدرسه رفته بود. باغبانی یاد گرفته بود و بعد از فرو ریختن دیوار برلین آنچه یاد گرفته بود دیگر هیچ «بازاری» نداشت. مثل خیلی های دیگر از نو شروع کرده بود و بنایی یاد گرفته بود و مدتی مشغول به کار شده بود. کارها همه موقتی بودند و کلاوس از این کارآموزی به کارآموزی بعدی می رفت. تا روزی که با رئیس اش بخاطر ناعادلانه بودن شرایط کاری دعوایش میشود و تصمیم میگیرد دیگر سر کار نرود. برای جمعی که ایستاده بودیم و به صحبت های کلاوس گوش میدادیم قابل درک نبود که چرا و چطور کسی تصمیم میگیرد دیگر سر کار نرود. و نه تنها سر کار نرود بلکه از کل سیستم حمایت های اجتماعی خارج شود، هیچ برگه ی احراز هویتی نداشته باشد و بی هیچ حساب بانکی و بیمه ی درمانی در خیابان زندگی کند. کلاوس در آن سالها به الکل سخت وابسته بود و شرایط دشوار سالهای بعد از اتحاد دو آلمان اوضاع را برای او دشوارتر هم کرده بود.
 رسیدیم به پارک بعدی. اینجا همان جایی بود که کلاوس شبها میخوابید. صبر میکرد تا پارک خالی شود و می رفت زیر سقف یکی از وسایل بازی، جای خوابِ خودش را پهن میکرد و میخوابید. صبح ها به پنجره ی خانه های مجاور نگاه میکرد و وقتی چراغ های دستشویی روشن میشد می دانست که باید زودتر از پارک خارج شود تا کسی نداند که شبها آنجا میخوابد. 
گفت دو سالی اینجا می خوابیدم. و اشاره کرد به یک پنجره. آنجا خانه ی خانواده ای بود که زندگی کلاوس را زیر و رو کردند. یک روز صبح دختر بچه ای بالای سر کلاوس می آید و از او می پرسد: اینجا چه میکنی؟ کلاوس میگوید: اینجا خوابیده بودم. دختر بچه می پرسد: اگر اینجا خوابیده ای یعنی خانه ای نداری! کلاوس میگوید: نه ندارم. دختربچه میگوید: یعنی صبحانه هم نخورده ای. کلاوس میگوید: نه نخورده ام! (و فکری میشود که زودتر فرار کند قبل از آنکه دختر بچه و خانواده اش سر برسند) دختر بچه اما رهایش نمیکند و برایش صبحانه ی مفصلی می آورد. وقت خداحافظی به کلاوس میگوید: مادرم میخواهد تو را بشناسد و بداند من با چه کسی دوست شده ام. کلاوس اما بهانه می آورد که باید وسایلم را جایی ببرم. دختربچه کلاوس را تا چاله ی مربوطه همراهی میکند و قول میدهد که جای چاله را به کسی لو ندهد. بر میگردند و مادر خانواده را ملاقات میکنند.
 اینجا کلاوس به زمین نگاه کرد و گفت برای اولین بار حس کردم زیر این آسمان تنها نیستم. نه یک بی خانمان، که انسانی بودم که ارزش داشت به او سلام کنند و صبحانه شان را با او قسمت کنند. از آن روز کلاوس عضو خانواده شد. آنها سعی نکردند کلاوس را تغییر بدهند. کلاوس همان چاله ی خودش در خیابان را داشت و گاهی اگر برنامه ی تئاتر، سینما یا دورهمی بود کاغذی کنار وسایلش می گذاشتند و اگر حوصله و وقت داشت می توانست به آنها بپیوندد. در ساعتهای بیکاری اش مراقب بچه ها بود. با هم غذا میخوردند، آنجا حمام می رفت و سقفی وجود داشت که کلاوس هم زیر آن جا میشد.این برابری برای کلاوس از جنس خیریه و رابطه ای یک سویه نبود برای همین گفت: از همان وقت این خانواده دوستان من شده اند و از من آدم بهتری ساخته اند.
رسیدیم به میدانی که سفارتخانه های بسیاری حوالی اش بودند. آدم های خیابان خوش پوش بودند و از جمعی که آنجا ایستاده بودیم تعجب میکردند. کلاوس گفت: باید «کاری» پیدا میکردم. این کار، گدایی محض نمی توانست باشد چون آدمش نبودم. فروش روزنامه ی بی خانمان ها هم نمی توانست باشد چون کسی اساسا آنها را نمیخرید. بعد دست انداخت گردن «سطل اشغال نارنجی»ِ کنارش و گفت: کارم را مدیون ایشان هستم. باید شیشه های خالی را از توی سطل ها جمع میکردم تا بتوانم با تحویل شان پول بدست بیاورم. حالا دیگر با همه ی آن سایه هایی که در شهر شیشه های خالی را جمع می کردند رقیب بودم. باید تخمین می زدم در چه ساعتی کجای شهر باشم تا بیشترین تعداد شیشه ها را قبل از رقیبانم جمع کنم. اینجا که آدم های رده بالای سفارت رفت و آمد داشتند گاهی برای انکه آبرویشان را جلوی مهمانانشان حفظ کنند پولی کف دستم میگذاشتند که رد نمی کردم. اما با کارمندان اداراتی که اینجا هستند رابطه ی دوستانه ای داشتم. آنها هر روز شیشه هایشان را برای من کنار میگذاشتند. دانش آموزان این مدرسه هم که یواشکی در حیاط پشتی سیگار می کشیدند و چیزی می نوشیدند بیشتر وقتها شیشه ها را اینجا رها میکردند.
توی شهر راه می رفتیم و برای اولین بار تمام سطل آشغال ها که پیشتر انگار نمی دیدیم شان برایمان «مرئی» شده بودند. حین شنیدن روایت کلاوس یکی دو نفر آمدند و توی سطل آشغال ها را گشتند و نگاهی معنادار به ما و کلاوس انداختند.
 برغم وجود آن خانواده که زندگی کلاوس را متاثر کرد او هنوز در خیابان زندگی میکرد. میگفت نمی توانستم از آنها بخواهم کمکم کنند از خیابان به خانه برگردم. حس میکردم زیاده خواهی ست. ۸ سال تمام در خیابان زندگی کردم تا یک حادثه باعث شد سرپناهی پیدا کنم. حادثه ای که نه معنای خاصی داشت و نه ضرورتی. رفیقی پیدا کرده بودم که اتفاقی گفت بیا توی ماههای زمستان که هوا خیلی سرد است در خانه ی من بمان. وقتی به خانه اش رفتم کم کم دوباره یادم آمد که سقف یعنی چه. سال نو بود و یک روز وقتی پشت پنجره ایستاده بودم به این فکر کردم که میخواهم دوباره برگه های هویتی ام را باز پس بگیرم. توی تقویم نوشتم که میخواهم تا اول ماه می که روز جهانی کارگر است مدارک ام را گرفته باشم. و واقعا بعد از چند ماه دوباره آدمی بودم که شمرده می شد و به حساب می آمد. کم کم الکل را هم ترک کردم و حالا ۷ سال است لب به الکل نزدم. اینکه چطور الکل را ترک کردم را در تور دیگری باید تعریف کنم.
کلاوس میگفت این روزها به فکر ایجاد پارلمانی برای بی خانمان ها هستیم. آن روزها که در خیابان زندگی میکردم بجز رتق و فتق روزمره به چیزی نمی توانستم فکر کنم اما حالا می دانم و میتوانم برای کسانی که در وضعیت من بودند کاری بکنم. از کلاوس پرسیدیم: رابطه ی بی خانمان هایی که دیده ای با هم چطور بود؟ گفت متاسفانه آنها هم اسیر همین منطق رقابت و قانون جنگل اند. آنها خیال میکنند پناهجوها امکان کار و اقامت شان را سلب کرده اند، دشمن واقعی شان را تشخیص نمیدهند. فراموش میکنند که چاره ای جز همبستگی برای محذوفان شهر نیست. 
حالا در شلوغ ترین نقطه ی شهر ایستادیم و روایت کلاوس تمام شده و شهر برایمان دیگر شهر سابق نیست. با کوله بار سوال هایمان از هم خداحافظی میکنیم.

۲۴ اردیبهشت ۱۳۹۷

شب چنان دراز است که به روز نمی رسد

کار داوطلبانه برای من مترادف آن کاری ست که زمان روی دوشش سنگینی نمی کند. کاری که انگیزه و اراده را از درون خودش جستجو می کند و هیچ ما به ازای پولی نمی تواند ارزش و اهمیت اش را بازنمایی کند. هر چند باید اذعان کرد که تنها کسانی کار داوطلبانه می توانند انجام دهند که حداقل های معیشت شان با کار اجباری مهیا شده باشد.
از این ها که بگذریم، سال گذشته وقتی قرار شد داوطلبانه کلاسی برگزار کنم و «معلم» شوم احساس کردم برای اولین بار باید سزاوار اعتماد کسانی باشم که سر کلاس حاضر می شوند. برای اولین بار کاری که انجام میدادم همان چیزی بود که میخواستم باشد: هر چه خلاقیت و شورمندی در من فرونشسته بود، حالا بازگشته بود و روزها معنادار شده بودند. همه چیز اما خیلی زود رنگ واقعیت به خود میگیرد و کم کم دشواریها و کندی کار به چشم آدم می آید و ملال روزها آن شورمندی را تهدید و تحدید می کند. برغم اینها اما هنوز آن کار و آن مواجهه واجد حدی از وفاداری و ادامه دادن بود که مرزهای مرا برای همیشه جا به جا کرد. 
بعدتر که به اجبارِ همان «کار اجباری» از آن شهر کوچ کردیم، مجبور شدم کلاس درس و آن زیباترین شاگردانم را رها کنم. دیگر شب ها خواب کلاس را نمی دیدم. هنوز وقتی صدایی یا پیامی از آنها می رسد چشمم روشن می شود.
شهر بزرگِ تازه، شبیه تهران، جذاب و نفرت انگیز ست. در شلوغی و ازدحام شهر می شود به آسانی گم شد اما پیدا کردن و پیدا شدن؟ بس دشوار. در غیاب دوستان هم دیگر آینه ای نداری که در آن نگاه کنی و بدانی کجای کار زندگی ایستادی. حالا آن شهر قدیم که دوستش نمی داشتی چونان ستاره ای دور دست چشمک می زند و دستت به آن نمیرسد.
جغرافیای جدید، دعوتی ست به تعیین مرز و معنا. باید از نو بسازی و کاشف وضعیت نو باشی. درست  همان وقت ها که روزمره و ملال حکم میکند که هیچ «بیرونی» وجود ندارد، «بیرون» می روی. بیرون همیشه پر از حادثه است.
خیلی تصادفی دوباره امکان کار داوطلبانه رو به رویم گشوده شد. این بار نه کلاس درس بلکه همزیستی روزانه با آدم هایی که دشواری زندگی شان را هیچ گاه زندگی نکردم. خانه ی امن مادران و بچه ها روزنه تازه ی زندگی من است: گوش دادن به روایت ها، رنج ها، لکنت های مادران و کلنجار رفتن با بروکراسی ادارات، بیمارستانها، مددکاران و البته خانواده؛ شناختن روابط قدرت متعدد و تو در تو، مقاومت ها و شکست ها و پیچیدگی ها و تناقض های وضعیتی که مادران در خانه ی امن با آن مواجه اند؛ چشم انداز کودکانی ساکت و غمگین که با ترانه هایی که بلدیم شاد نمی شوند. 
هر بار که آنجا هستم ضرب آهنگ امور بیرون از آنجا برایم غیرقابل فهم می شود. به صورت آن کودکی که همه ی دندانهایش را امروز کشیده اند نگاه میکنم و نمی توانم خونسردی مادرش را بفهمم. از ژست همه چیز دان مسئولین و مددکاران که درست زیر دستشان چنین فجایعی رخ می دهد دیوانه می شوم. 
ایده هایی که همیشه برای رهایی داشته ام به نظرم مغشوش و نامنسجم می رسند. نمی دانم آن امر کلی سیاست رهایی بخش چطور بر این زخم های گسترده مرهم می گذارد.

۱۷ فروردین ۱۳۹۷

نقش خورشید

 شش ساله بودم. هنوز تو خونه ی آقا صمدی مستاجر بودیم. از دم در خونه ی ما که پنجره های خیلی کوچیکی داشت تا خونه ی پر نور و دل باز آقا صمدی اینا چند پله ی سفید بود که من وقتی بچه بودم فکر میکردم سنگ مرمره. بابا خیلی شب ها خونه نمی اومد و چند شیفت پشت هم تو کارخونه کار می کرد. یه سفره داشتیم مخصوص وقتی بابا خونه نبود؛ کوچکتر بود اندازه ی بشقاب من و مامان. سفره رو شبها می چیدیم و کنار بخاری برقی کوچیک می نشستیم و مامان نوار کاست هایده رو می ذاشت توی ضبط و زیر لب زمزمه میکرد. گاهی هم با آهنگ «شانه هایت» هایده نم اشکی گوشه چشمهاش می نشست.

طاهره خانوم و آقا صمدی خیلی هوامونو داشتن وقتی بابا نبود. چند بار آقا صمدی وقتی دخترش رو می برد مدرسه منو هم سوار هیلمن سفیدرنگ اش کرد و به مدرسه رسوند. یا وقتی سر ظهر می رسیدم طاهره خانوم صدام میکرد که وقت نهار تنها نباشم. یا گاهی که سارا پیشم بود و باید پوشک اش رو عوض میکردم، طاهره خانوم می اومد کمکم میکرد.

یه شب که دوباره بابا غایب بود، مامان کم حوصله شده بود. یادم نیست دقیقا چه کار کرده بودم اما برای تنبیه کتاب هامو ازم گرفت و گذاشت بالای کمد که دستم نمی رسید. توی اتاق کناری نشسته بود و داشت اتو می کرد. صداش از اون اتاق می اومد که از کار بدی که کرده بودم شکایت میکرد. همزمان من هم داشتم سعی میکردم از کمد بالا برم و بتونم کتابهامو بردارم. انگشتم به کتابها رسید و سعی میکردم اونا رو به سمت خودم بکشم که ساعتی که بالای کمد بود به زمین افتاد. مامان سراسیمه به سمت من دوید. این بار عصبانی تر از قبل سرم داد زد و شروع کرد اجزای شکسته ی ساعت رو از روی زمین جمع کردن. از اتاق که اومدم بیرون دیدم اتو روی پای سارا که اونوقت ها تازه چهار دست و پا راه می رفت افتاده. با جیغ من سارا هم به گریه افتاد.

باقی ماجرا رو از لای انگشتهای روی صورتم میدیدم. مامان اتو رو از روی پای سارا برداشت. پوست سارا لابد هنوز به اتو چسبیده بود. سارا گریه میکرد و من لال شده بودم. آقا صمدی و طاهره خانوم از سر و صدا اومدند پایین و سارا و مامان رو بردند بیمارستان. گفتم من هم میام. مامان گفت بیمارستان جای بچه نیست.

توی اتاق نشسته بودم و به لباس های چروک و اتو زل زده بودم. پوست سارا دیگه کف اتو نمانده بود و آب شده بود. اما کف فلزی اتو مثل یک صورت داغ و خشمگین با آن سوراخ های پربخار نگاهم میکرد. از پنجره ی کوچیک خونه نگاه کردم دیدم داره برف میاد. منتظر نشستم.

مامان و سارا بالاخره بعد از چند ساعت برگشتند. پای سارا رو پانسمان کرده بودند. مامان چیزی نمیگفت. خسته بود و صبح زود باید میرفت سر کار. چراغ ها خاموش شد؛ از حرکت پرده پشت پنجره و تاریکی اتاق می ترسیدم اما به خودم گفتم حالا مامان عصبانی تر از اونه که بتوانم توی رختخوابش خودمو جا بدم. تازه فردا بابا می اومد خونه و حتما خیلی دعوام میکرد.. پس سرمو کردم زیر پتو.

سارا دیگه گریه نمیکرد. پانسمانش رو مامان منظم عوض میکرد. تا روزی که دیگه پانسمانی در کار نبود. درست زیر انگشت ها روی سینه ی پاش نقش یک خورشید افتاده بود. بنفش، سرخ، زرد و نارنجی. یه روز از مامان پرسیدم یعنی جای سوختگی همیشه روی پای سارا می مونه؟ مامان گفت: بزرگ میشه و پوستش کشیده می شه و کمرنگ می شه کم کم. دیگه همه ی امیدم این بود که زودتر سارا بزرگ بشه و اون دایره ی صورتی چروک محو بشه و یادمون بره اون شب زمستونی چی گذشت.

بعد از ۲۵ سال نقش خورشید نسبتا محو شده؛ برای سارا نشون شیطنت و بازیگوشیه، برای من نشون اضطرابه برای مامان نشون تنهاییه و یادمون نرفته. 

۱۶ فروردین ۱۳۹۷

آخرین کلام

آه هیچ یک از ما اینجا نخواهد ماند
آخرین کلام هنوز گفته نشده است 
- برشت

دایی محمود در شهریور شصت غایب شد. رفت نشست توی یک قاب که عزیز بالای تاقچه به دیوار زده بود. زیر عکس با خودکار آبی نوشته بودند: «ما زنده از آنیم که ارام نگیریم، موج ایم که آسودگی ما عدم ماست.»
او جوان ترین غایب خانواده ی ما بود. شبیه به دایی های کوچکترم بود و نبود. از دایی محمود کتابهایش مانده بود و عکس هایی سیاه و سفید. بیشتر کتاب ها را در مسیل فاضلاب کنار خانه ریخته بودند. معدود کتابهای بی خطر مانده بود توی اتاق بالای خانه ی عزیز. تک اتاقی در پشت بام که وقتی قهر می کردیم به آنجا تبعید می شدیم و می شد اتاق قهر. توی اتاق یک تاقچه بود که کتابها را می چیدم رویش و یک چراغ و ضبط صوتی از کار افتاده که در عکس ها هم هست. مادرم بعد از غیاب دایی محمود ساکت بود اما همه ی خشم و اندوهش را در سالنامه ای به تاریخ سال ۱۳۶۰ نوشته بود. پنج سال تمام به سکوت و نوشتن گذشته بود. مادرم هرگز نگذاشت آن سالنامه را بخوانم.
دایی محمود مادرم را سیاسی و کتابخوان کرده بود. کوه می بردش؛ رفیق اش بود. عزیز خاطره ای را همیشه نقل میکرد که سالهای منتهی به انقلاب بوده و آقاجون نمی خواسته که بچه ها همراه دایی محمود به تظاهرات بروند. دعوا آنقدر بالا میگیرد که آقاجون دنبال دایی محمود می دود تا اتاق بالا و دایی محمود از بالای پشت بام می پرد پایین. من هر بار از آن بالا فاصله را نگاه کرده ام و ترسیده ام. اما مامان و عزیز برغم مخالفت های آقاجون تظاهرات می رفتند و دایی محمود همیشه پیشاهنگِ این رفتن بود. 
من با دایی محمود در زمان از دست رفته زندگی کرده ام. قاب عکس کوچکش همیشه گوشه ی بالای تخت ام بوده و به عکس ها و دستخط هایش بارها نگاه کردم. چه کسی می تواند بگوید این زندگی، کمتر واقعی ست؟ 
درست است که عزیز و مادرم از صحبت کردن درباره ی دایی محمود و حفره ی عمیق غیابش تن زده اند اما دایی محمود می توانست دایی، پدر یا عموی کسان دیگری هم باشد که آن فراز و فرود انقلاب و روزهای سیاه بعدش را زندگی کرده اند و از این نظر چهره ی آشنای همه ی آنهاست. حتی چهره ی رفقای جوان ترِ امروز را در عکس ها می بینم؛ آنها که شانه به شانه ی هم روی بلندای کوه نشسته اند و لبخند و مشت شان آن «نام ناپذیر» و «بازگشتنی» را به امروز ما بر می گرداند.