۶ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

زمانِ از دست رفته

نمی دانم چند سال پیش بود که پرده ی اتاق آبی بود. نمی دانم آن سیب سرخ را کی کفِ دستم گذاشت. کجا چشم هام را دزدیدم. قطار تا کجا رفت. شراب وقتی وسطِ لحاف سفید، ارغوان شد کی بود. پرده های رنگ رنگِ بخش کودکان و حشراتِ مرده ی مهتابی کی بود. دستمال کاغذی و خودکار آبی. آخرینِ صداها، آن صدای زندانیِ موهوم. آن همه نشانگانِ درخشانِ شب. آن در جستجوی زمانِ از دست رفته. آن سفر. مرداد. بیزاری. سنگ سیاه. قاب سیاه. تاولِ چرکین. یادم هست اما وقتی افق نمی توانست افقی بماند و می چرخید مِنچ بازی میکردیم. هزار بار بُرد. مشت کوبیدم توی سینه اش که نبرد. تاس می انداخت و می آمد. من اما نمی آمدم؛ باید می رفتم. یادم نیست کی بود. خوابم می آمد. میخواستم بخوابم. هواپیما از ایران هم گذشت. پلک ام سنگین بود میخواستم بلند شوم بگویم گروگانِ من اید! همین حالا بنشینید. آنجا روی آن خانه ی قدیمی ته بن بستی حوالی انقلاب. بنشینید. نشستم.
سالهاست نشسته ام. چند سال نمی دانم.
تکیه داده بودم به دیوار خاکستری. توی آینه، بنفشِ برگ های گلدان بود و بازوی زن. یادم می آورد.
صدای ریختن می آمد. چیزی جدا می شد می رسید به چیزهای دیگر. هنوز نیفتاده بود. صدای کنده شدن. اول فکر کردم هجوم چیزی ست به پنجره. یا زیر در. حشرات. بعد فکر کردم سقف. صدا نزدیک تر شده بود. قاب سیاهِ خالی، از دیوار کنده شد افتاد. گچِ دیوار دندان بود سفید، روی خاکستری. نورهای عادت شده از کرکره می تابید.
توی آینه زن لب هاش تکان خورد. گفت نترس.
گفتم نمی ترسم. من زمان را از دست داده ام. اشیا به من نمی گویند کی بود. 

۵ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی نهم - به میم


عزیز من، 

خواب می‌دیدم مادرم دست کودکی را گرفته و گردِ دایره می‌گردد. اسبی هم گوشه ی حیاط، رمیده و سرگشته، خاک را عقب می‌زد؛ پیش می‌رفت. پس می‌نشست. مادرم و کودک، حواس شان به اسب نبود. انگاری کن که مغناطیسِ مرکز، آنها را ربوده باشد؛ هی دور حیاط می گشتند. داد می‌زدم: شیشه از همه ی اطراف. دست تکان می‌د‌ادم: اصابت پرنده به شیشه.
من در اتاق بالا، پیشانی به زانو چسبانده بودم. بازار بود آنجا که من بودم. زمینی بزرگ و ازدحام فروشنده ها و خریداران. اسبی جوان گوشه ی دیوار توی سایه بسته شده بود. من آن پایین را می پاییدم. عضلاتِ برآمده ی اسب مادر را نگاه می کردم. نگران. نگرانِ مادرم و کودک که چشم های اسب را نمی دیدند. به آستانه ی در رسیدم: "قصر". به در کوبیدم. اسب روی دو پا به کوبه ی در زد. در از جا کنده شد. اسب از چارچوبِ در، بیرون زد.  از خواب پریدم.
آسان می شود دانست که اسب، مادر، خاک، دایره، بازار هر کدام چه چیزها را تداعی می کرده اند. اما این همه ی ماجرا نیست. بازگشت به دایره، ملزومات خودش را طلب می کند. نمی شود بی حرف و بی انتخاب، بی سلاح و سر به زیر برگشت. گرنه آنطور که او هم گفت: هر بازگشتی ارتجاعی ست. مگر آن دایره های تو در تو که از هم فرا بروند. ملزوماتِ برگشتن یعنی نه اینکه برگردی چون در زبان راحت تر زندگی خواهی کرد، خانواده خواهی داشت. آسانتر بودن نباید تو را بفریبد. که آسانتر هم نیست حتی. او که برگشته بود گفت: در همه ی رفقا چیزی شکست خورده بود. چیزی مرده بود. چیزی شبیه آنچه در چشم های مرغِ رهیده از قصاب، توانی دید. چشم هایی دو دو زن که برقِ تیزی، کورشان کرده. گفت: این همه را نبینی بهتر. با همان خاطرات زنده باش. بر سرِ همان پیمانِ پیشین.
گفت: تو یک نفر را می توانی نجات بدهی؛ که خوب زندگی کنی بی آنکه نردبانِ دیگری را بریده باشی؛ گفت پشت سر چیزی نمانده. 
پشت سر اما خیلی چیزها وا مانده. خیال نمی کنم که تصمیمِ بازگشت، تماما فردی باشد. کما اینکه خیلی ها برگشته اند و آب از آب تکان نخورده. خیال می کنم که برگشتن تصمیمی ست که روی وضعیت همه سایه می اندازد. چه بازگشتگان، چه در راه ماندگان، و چه رفتگان ِ همه ی این سالها.  
کسانی هستند که قطعا بر می گردند. به آمد و رفت اند همه ی تقویم. نه نظم را می آشوبند و نه سودایش را دارند. یک جور حساب و کتاب منطقی با کمینه ی نتیجه توی جیب شان هست که هر وقت چون و چرایشان کنی به صورتت می کوبند. تردید کنی، می گویند خودت چه می کنی؟ می گویند آیا هر کاری بهتر از هیچ کاری نیست؟ آنها همیشه به آمد و رفت اند. چون چیزی آنجا و چیزی اینجا هست که می کشاندشان و رها می کند. بلدند صفر را بشمارند. و بگویند صفر عدد ست بهرحال.
دیگرانی هم هستند که بر نمی گردند چون قرارست روزی برگردند که آزادی هم برگردد. اینها صفرها را نمی شمارند. به جایش روزهاشان طبیعی و مسلط یک به یک می سوزد. بی هیچ خاطره. روزمره. روزمره ی محض. زندگی در اخبار.
همه ی حرف من این ست که چشم های آن ها که ترس خورده اند را نباید خیره شد. آنها که می مانند و آنها که بر نمی گردند، چشمهاشان افسرده است. اتفاقا چشم های آنها که به آمد و شدند را باید خوب نگاه کرد. این ها که هم دایره و هم بیرون دایره را می شناسند. اینها که قواعد بازی را خوب بلدند. با اصول کلی مخالفند در عوض بهترینِ نتیجه های ممکن را به تناسب وضعیت استخراج می کنند. با این ها باید رو در رو شد. 
اما رویارویی با آنها که میانه ایستاده اند، دشوارست. به محض کمترین پرسشی از دلالت انتخاب شان، پاسخ می دهند که هیچ کس از دیگری نمی تواند بخواهد، که هزینه بدهد. میانه ایستاده ایم چون عقل سلیم این طور می گوید و منفعت همگان هم در آن ست و ضمنا ما "فرد" هستیم و این تمام توش و توان ماست. با این همه مستقل و فرا دست، علمی و دقیق، منزه و پالوده به پروازیم.
رویارویی نمی تواند به نفی انتخاب آنها فرو کاهیده شود. دیگرانِ این وضعیتِ میانی، آنها که ابتدا و انتها سنگر جسته اند باید همگی از انزوا بیرون بیایند. باید شکاف را نور بتابانند. زندگی شان را، انتخاب هاشان را آفتابی کنند. تناقض هاشان را دیده باشند، همدیگر را یافته باشند. و آن افسردگی را به سوال برسانند. سوال از یک وضعیت مشترکِ انفصال. تکلیفِ آنها که می روند و می آیند فقط این طور روشن می شود: که دیگرانی باشند که به ایجابی ترین شکل ممکن، از انتخابهاشان و بالقوگی ها گفته باشند. شکافِ تفاوت، که دیده شود، چشمِ زخم بسته می شود. 
اینها ادبیات ست می دانم. اما کلمات را به همدیگر برسانیم. و تن هامان را پس از آن. 
راستی...
فردای آن شب که خوابِ آن اسب ها را دیده بودم، توی اسکایپ داشتم با مامان و بابا شوخی می کردم و حرف می زدیم. دیدم مامان لب هاش می خندد و چشم هاش به اشک افتاده. گفتم من چشم های اسب را دیدم. همین بود.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

هول

هولی استاده به ره می پاید. - نیما

چند وقت پیش حرفِ اینجا شد و بابا گفت: من می دانستم که پول ندارم بچه ام برود خارج درس بخواند. اما معلوم بود باید قمار کنم تا زنده بماند. و بهای قمار شد اینکه هیچ وقت تو راضی نباشی.
هر چند ما بر سر زنده ماندن با هم توافقی نداریم اما میل به دانستن و کشف کردن مرا تا اینجا آورد و ناراضی هم بوده باشم به هر حال چیزها تجربه کرده ام که اگر مانده بودم با من نبود.
فاصله برای من کشف خودم، تنم، و تنهایی ام بود. آنجا که با خودم تنها شدم فهمیدم باید چیزهایی را در تنهایی ام بچینم. و این چیدن همه ی دلمشغولی من بود. تا کیفیتِ جمع اگر نیست، دست کم بطالت کمتر باشد. و از آنجا که آدم وقتی در زبانِ بیگانه زندگی می کند تازه معانیِ زبان مادری اش را کشف می کند، شروع کردم به بیشتر خواندنِ زبان فارسی. کتاب ها همیشه بودند. کف زمین، روی میز، کنار یخچال. هر کجا و برای هر زمانی که تلف می توانست بشود. دوست شدیم. لا به لای متن ها، دنبال آن من می گشتم که مدام نفی می شد و یک لحظه نمی ماند. زمانِ فشرده شده لای همان کتاب ها بود. تاریخِ منجمد توی پلک های روزها.
کتاب ها بودند و کرکره ای که نور را می تاباند روی دیوار خاکستری. و قاب سیاه خالی. زبان کاش می توانست نور باشد. که نبود. روزها می شد و کرکره را تام و تمام بسته بودم. صدایی نبود. جوابی هم نبود. این زمان ها در گلوی آدم زخم می شکفد.
بیرون نمی شد آن زخم را نشان داد. دقیق ترین آرایش زیر نقاب بود. فاصله خودش را می زایید. فاصله در فاصله می افتاد. فاصله دیگر آن کیلومترهای به عدد خوانده نبود. فاصله خودم بودم. برای ایمنی همه چیز دور می شد.
کم کم به خودِ فصل شده ام مشکوک شدم. چرا خودم را بیرون چیزی می گذارم که در آن بالیده و پرورش یافته ام. این کدام فرهنگ یا بخوان زبان بوده که مرا زاده و اینک تف کرده. آیا نه این بود که بیرون وجود نداشت و اگر داشت اعتراف بود به وجود مرز؟ همان که بیزار بودم و انکارش می کردم.
به جمع برگشتم. جز تهوع نبود. از خودم. از اطراف. از یکسانی همه چیز. فکر می کردم دست کم کتاب ها "تفاوت" را می نمایانند. یا تظاهر می کنند که برگِ نو، حرف نو دارد. برگشتم به اتاق. درزها را گرفتم.
آینه ها را جمع کردم. خودم را نبینم. خودم دیگری بودم. آنها چهره های دیگر من بودند و برعکس. یک روز خودم را ریشخند می کردم. فرداش همدلانه دست به سر خودم می کشیدم. از این آمد و شد هم سودی نبود جز سکونی که بعدش همه چیز را مردود و ساکت کرد. دیگر فرقی نمی کرد. نه جمع نه انزوا. هیچ کدام معنا نداشتند. می شد بی سر و صدا توی جمع رفت. و نه حال دیگران را بد کرد و نه وقتی شب بر می گردی به خودت نهیب بزنی و بپرسی چرا. یک جور پذیرش و تسلیم محض. 
اینکه همه چیز از تنهایی شروع شد یا توی تاریکی قبل ش چیزی پیدا نبود معلوم نیست. اما قطعا مجال فکر کردن به این جزئیات و مینیاتور را فقط از انزوا می توان خواست. گرنه آن روزها که آدم توی خیابان قلبش می تپد و چشم ها را می شناسد و روز و شب به تکاپوست چه وقت دارد به بیگانگی اش فکر کند. یا اگر می کند لابد توی بیگانگی ش روایتی کلان تر از فردیت لگدکوب ش می گذارد. ربط و نسبتی با کنار دستی ش برقرار می کند و این اتصال زنجیر می شود و هر کس گوشه ای نمی افتد. 
بیرونِ این جهان ِ انتزاعی مفاهیم، با آن لهجه و زبانِ گنگ باید حساب بانکی ات را از خلاء نجات بدهی. باید کاری پیدا کنی. باید هر روز از کنار هزار هزار مهندس و متخصص که بر خلاف تو شغل مورد علاقه شان را در آکادمی یافته اند و بهنجار و مطلوب از خیابان مقابل به سمت تو می آیند عبور کنی. گاهی که خوابی یا بیداری و خواب می بینی، بمب به خودت بستی و انتحاری توی ساختمان دانشگاه منفجر می شوی. گاهی هم تلخی و لبخندت هر دو محو می شوند.با صورتی صاف، مصممی از بی پولی، خودت را نجات دهی. به دست های مادرت فکر می کنی. آن انفرادی که در زندگی ت زنجیری ات کرده اینجا هم دست از سرت بر نمی دارد. می خواهی دست کم حالا که نه خیابان نه آینده نه هیچ نداری. مادرت بیاید با دست های قشنگ ش. ببویی اش. به تقویم نگاه می کنی. سه سال ست نبوده ای. خانواده نداشته ای. بهتر ست این یا بدتر؟ نمی دانی. می دانی که مادرت وقتی دکمه های موبایل ش را یک به یک و با فاصله و مکث و دشواری فشار می دهد می نویسد گریه م گرفته. یعنی واقعا آن لحظه ی مسدود، هیچ کاری جز این نمی تواند بکند که بگوید دلتنگی ما را چاره ای نیست انگار.
تو شوالیه ی این نبرد نبودی. میخواستی این قدر بزدل و دور و ناتوان نباشی. حالا بزرگترین نبرد ت پیدا کردن کار و گرفتن اقامت ست. تا مادرت بتواند تو را ببیند. که شاید این هم برای خودش نبردی باشد. که شاید بفهمی همه ی روایت ها توی آن کتاب ها نبود. بخشی از حقیقت توی زندگی بی قدر توست، آنجا که به مرز اشاره می کند. و تو ناگهان خارجی می شوی. آن هم نه خارجیِ راضی و سر به راه. که خارجیِ بی سر. خارجی ای که می داند بهشت اینجا نیست. خارجی ای که بی هیچ حیات سیاسی، وقتی نازیها از خیابان های شهرش می گذرند و فریاد خارجی گم شو سر می دهند، می داند اگر آن انزوای مرگ آور را رها کند و زبانش را از گنگی نجات دهد، بسیارند مقولاتی که باید سر به سنگشان بکوبد. یکی همین فاشیسم. فاشیسم ِ بازگشتنی در هر زمان/مکانی.
آن وقت می روی شانه به شانه ی آن دیگران می ایستی. شعار به زبانِ مقصد این ست: دیگر برای آلمان هرگز نه. شعار این ست: آلمان از نازی بیزار ست. به چشم های کنار دستی هات نگاه می کنی. به مشت های در هوا. پرچم های سرخ. داس و چکش های به اهتزاز. پشت نرده ها ایستاده اید. پلیس ضد شورش صف می بندد و از پشت کلاه های نقاب دار مات نگاهت می کند. انگار نه انگار این وسط اصطکاکی هست. پلیس را از بالا نگاه کنی، انگاری کن یک خط سفید نقطه نقطه خیابان را به دو نیم کند. نیمِ آنها مشعل دارند و پرچم آلمان. نیم ما سرخ پوشیده و آتش گرفته می کوبد به نرده ها. شب می شود. آن ها از خیابان ما گذشته اند و حالا باید به خانه ها برگردیم.
اتاق همان ست. جز اینکه بو هایی را با خودت آوردی تو. کتاب ها سر جاشان. گلدان از آفتابِ پنجره ی روز، در خودش مچاله و تشنه ست.
یکی روزمره اش به دانشگاه و تکاپوی سرمایه و جایگاه اجتماعی می گذرد. دیگری هم به روزمره ای دیگر. روزمره ی بی معنای خیابان رفتن با مجوز و در فاصله ی معین ایستادن. اینکه جز همه ی اینها آیا زندگی جای دیگری ست معلوم نیست. اینکه بی عملی همان بالقوگی و مهیا شدن باشد معلوم نیست. اینکه تنِ بی کار و بی عمل و منفک از اجتماع، دستان ش منزه بماند معلوم نیست.
همه اش یک جور آمد و رفت. توی تاریکی. با تیپایی به کلید و قفل همزمان.

۵ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چشم ها

George Grosz, “Eclipse of Sun” -1926
صدایم کن
من از معاشرتِ دو قفس می آیم. - رویایی

من می دانم این فاصله چرا آدم کش ست. برای اینکه باید چشم هات را تربیت کنی که یک تفاوتِ پر ناشدنی را با زبان، پر کند. حال آنکه همانطور که او گفت: زبانِ تو تمامِ تو نیست. در این ناتمامی تو خواهی مرد. حتی اگر هیچ کس نبیند و تشییع جنازه ای هم در میان نباشد. تو تنِ خودت را در شکاف می گذاری.
آن طرف دیوار او نشسته. همان رفیق. با همان چشم ها. تو می توانستی کنار او نشسته باشی. اما نه. تو کنار او نیستی. تو اینجایی. انکار هم بکنی. چیزی عوض نمی شود. تو "آنجا نیستی".
این طرف هیچ دیواری نیست. قفسِ بی مرز. میانِ آن ها که می دانند او آن طرف محبوس مانده. یا نمی دانند. فرقی نمی کند. دور هم جمع می شوند. حرفه ای میشوند. پولدار می شوند. موفق می شوند. بلدند چطور سودهاشان را حداکثر و ضررهاشان را به حداقل برسانند. بلدند مفاهیم را به واژگان فرو بکاهند. بلدند کار صنفی کنند. بلدند چطور با قدرت مسلط طوری هم سو شوند که تیر به پهلوشان نگیرد. بلدند در جهان واقعی زندگی کنند و برچسب جامعه ی آرمانی بر پیشانی تو بزنند. هو کنند. 
بلدند سیاسی نباشند. بلدند برای صیانت از جمع شان به حقیقتِ یک جمعیت پشت کنند. بلدند نه سیخ را بسوزانند نه کباب. هر چیز به وقت خود. درس به وقت خود. کار صنفی به وقت خود. تفریح جای خود. این به هنگام ترینِ افراد. این جویندگان راه های میان بر. راه های بی هزینه. راه های کم خطر. این متخصصان. یقه سفیدهای رهیده از کثافت.
تو اینجا هم نیستی. 
اینکه کجایی معلوم نیست. اینکه می توانی زیر این میز بزنی معلوم نیست. اینکه یک روز دست به صورتت بزنی ببینی شکلِ اینجا شده ای هم معلوم نیست. اینکه آن رفیق را گرفته اند زیر باتوم، توی یک تونل وحشت، برای توچه معنایی دارد؟ جز صحنه ای از یکی از فیلم های اکشن که دیده ای لابد. اما او همه ی اینها را زیسته. با همان چشم ها. با همان انگشت هاش. 
تو می توانی از خشم، از رنجِ نزیستنِ این همه، در عوض زیستنِ یک زندگی پلاستیکی موهوم با مردمانی بی تفاوت و رستگار، مجنون شوی. می توانی زندگی ات را تمام کنی. می توانی برگردی به شهری که دیگر نیست. می توانی پشت همه ی کتاب هات سنگر بگیری. جایی دور با مردمانی که هیچ زبان مشترکی با تو نداشته باشند. می توانی تن ت را برداری بگذاری توی این شکاف. و مرده وار ادامه دهی. بر سر کار حاضر شوی. بر سر کلاس درس بروی.
خبر برسد که برادر دیگری را بردند. با همان چشم ها. 
چشم ها اما روزی تو را می بلعند. آن وقت مرده ای هستی در دهانِ چشم ها. چشم هایی که دیده ای شان. گریسته ای شان. 
چشم هایی همه خشم و خواستن. چشم هایی که باتوم از آن ها برگشته. چشم هایی که زبان را تمام می کنند. مرده ها را زنده. تن ها را متن. چشم هایی آمدنی.

۲۳ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

عزیز

بهش گفته بودند: زن! آن شهری که گذاشتی اش و پریدی دیگر وجود ندارد.
همینطور که به لبه ی تخت نشسته بود و تصاویر را خیره خیره نگاه می کرد، گفته ی آنها به گوشش زنگ می زد: طوری نیستی که انگار هرگز نبوده ای! آدمها، خیابانها، قاب ها همان نیستند. پلک ش می پرید. میخواست دست ببرد توی تصویر چیزی غایب را بیرون بکشد. خودش را بیرون بکشد. خودش را از روی تخت بلند کند بچپاند بین دست های مادرش. آنجا که نیمرخ به چشم های پدر نگاه می کند. خودش را بردارد بنشاند کنار آن دوست. پیچکِ زبان ش را ببوسد. بردارد بنشاند لب پلکِ خواهرش، اشک هاش را بنوشد. بردارد برساند به سرانگشت مادر آنجا که ابروان پدر را صاف می کند. و لای چین های صورت پدر بمیرد. هنوز لب تخت نشسته. مات و مسکون.
ناگهان تصویر می رود به گورستان. سنگی سیاه. روی ش نام عزیز را می بیند. خاک سیاه. خاک سوگوار. تن سفید او را چگونه بلعیده؟ از جا می پرد: تن من ست آنجا خاک کردید. تن ش می لرزد. صداش از گلو می جهد. به تقلا، کند و رنجور. صدای موحش حیوانی زخمی. سوت قطاری که دور میشود. استخوانِ شکسته.
تن من ست. تن سفید من ست. دست های ظریف و موهای حنایی من ست. بوی نعنا می داده ام. من ام خروار خروار خاک توی چشم هام. چشم های خاکستر پاشیده دیده اید؟
زانوهاش را بغل می کند. تا منتهای دیوار سرد عقب می رود. دیوار عقب تر نمی رود. تصویر هنوز همان. نام سپید عزیز روی گور سیاه. 
شهر وجود ندارد. به خیابان می دود. فریاد می زند. عزیزم. عزیزم. برگرد. برگردم. عزیزم.
کجا برگردم؟ کجا بگردم. خاک کجاست؟

۲۰ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

یارا نه

یارا: قدرت، توانایی، دلیری
یارا (ترکی): زخم، جراحت (ناظم الاطباء)

در خانواده ی ما فقط یک کارگر وجود داشت. و آن پدرم بود. این را من بعد ها واضح تر دانستم. اما آن اوایل، وقتی چهار پنج ساله بودم خودم را از او جدا نمی دانستم. او هرگز توی خیابان چیزی نمی خرید که بداند کسی ممکن ست ببیند و نداشته باشد. و بر این رویه هم تا مدت ها اصرار میکرد برغم اینکه می دانست بهانه جویی و لجاجت، در پی خواهد داشت. اما کم کم گفتگوی ما آغاز شد و فهمیدم به جای آنکه از سر دلخوری پاهایم را به صندلی راننده فشار دهم، باید صحبت کنم. بابا همیشه چشمی به بیرونِ ما داشت. و مدام انگشت اشاره اش به دورها بود. نمی گذاشت فقدانی را ما تجربه کنیم اما خیلی تلاش کرد بفهمیم، دیگری هم خودِ ماست. وقت هایی که شبها می آمد از کلاس زبان برگردیم، توی راه وقتِ حرف زدن که خیال می کردم حواسش پرت ست، به آن بند انگشت ش دست می زدم که نبود. دستگاه پرس، بند انگشت بابا را خورده بود. خیال می کردم بند انگشتش را لابد دیده آن طرف افتاده، نچسبانده اش. بند انگشت بابا روی نوار نقاله راه افتاده رفته توی کوره ی کاشی پزی. آب شده.
یک جور خشم داشتم که بابا هم داشت. بابا خندیدن قهقهه بلد نبود. سنگین و صبورانه زندگی می کرد. جوری که وقت نوجوانی، می شد سر به سر این زندگی عبوس گذاشت. که انگاری آدم توی بطری خودش را صاف و بی نفس محبوس کرده باشد. به هر حال او و مامان که داشتند در چند جبهه می جنگیدند به رغم خطاهاشان همیشه همان مبارزان اسطوره ای خانه ی ما ماندند.
توی مدرسه، توی خیابان، توی دفتر خاطرات مامان هم معلوم بود که اینها با بقیه فرق دارند. از سر میز دانشگاه بلند شده اند، از زندان رهیده اند، حالا گوشه ای تقلا می کنند و تنها چیزی که مانده همین چاردیوار خانه است. که توی دفترهاشان نمودار بکشند که بچه ها را چطور باید تربیت کرد. چه سالی چه مفاهیمی را باید بدانند. جلسه ی خانوادگی برگزار کنند و انتقاد از خود و انتقاد از دیگری را یاد بگیرند. اینها اعجابِ خانه ی کارگری بود، که چیزی جز زنجیرهاش برای از کف دادن نداشت. و البته گاهی خشم و آشوب کارخانه به دست های سنگین ش سرایت می کرد اما شانه هاش که شرمنده میشد ما چشمکی می زدیم و می گذشتیم.
سالهای دانشگاه بابا هر شب به کابوس میخوابید. آرام می گفت، به تشر می گفت، به قهر می گفت، که سرت به کار خودت باشد. تازه اتوبوسهای شرکت واحد با چراغ های روشن از انقلاب به آزادی می رفتند. تازه تازه نشریات دانشگاه سر از سندیکا در آورده بود. تازه پیشاهنگ منتشر میشد. اینها را که به خانه می آوردم به خودش مثل مار می پیچید. می گفت آخر یک کاری می کنید آن بچه های کارگر بدبخت که به زور وارد دانشگاه شدند را به جرم اعتراض از دانشگاه بیرون کنند. به خودش اشاره می کرد. به خود اخراجی اش. به دانستن بدجوری ایمان داشت. می گفتم دانش هم نام دیگر قدرت ست. مسخره می کرد. خشم می گرفت. حق داشت البته. همانقدر که ما حق داشتیم.
خانه محلِ نزاعِ ایده ها بود. هیچ کس خبر ندارد که بعد از سالهای سیاه دهه شصت، بر سر آنها که از ایران نرفتند و آرمانشان را زیر زبان شان مخفی کرده بودند چه آمد. ترس خورده چشم هاشان را کسی نمی دید. توی خانه اما مامان از کار می گفت و تامین اجتماعی، بابا از کارخانه و تعقیب و اخراج هر آن کس که تخطی کند. شعار اما این بود: باید آنقدر توانا شد تا به جایی رسید و کاری کرد. اما نه آن جا معلوم بود کجاست نه مسیر توانا شدن معلوم بود و نه آن همه تضاد و تناقضی که وضعیتِ بینابینی خانواده ی ما داغش را به پیشانی داشت. آمیختن آب و آتش بود بهم. شنا کردنِ بی خیس شدن بود. اینجاها بود که خیال می کردی همه شبیه هم شده اند. حتی خانواده ای که قرارش بر تفاوت بود مجبور شد از خودش و موجودیت ش صیانت کند. حال آنکه موجودیت حقیقی چیزها را نمی شد صیانت کرد مگر با در معرض قرار دادن و خطر کردن. اینها را نمی شد از آنها که جلوی چشم شان رفقایشان را اعدام و شکنجه کرده اند خواست. از آنهایی که خیابان را خالی کرده بازگشته اند و رفقایشان به زندانند هم. یا استخوان به چرخِ گردننده می گذاریم یا به روزمره می گردیم. ما به روزمره می گشتیم حتی اگر به خیال خودمان اینطور نباشد.
بابا اما شب می آمد خانه، صبح ش رفته بودند شیشه های تامین اجتماعی را شکسته بودند. با رفقایش پنهانی بر سر استراتژی ها به بحث بود. سال ها که می گذشتند محافظه کارتر می شد. سال هشتاد و پنج توی خیابان دیدمش. خیابان هنگام. رو به روی شرکت واحد؛ چشم هاش از خشم سرخ بود. حتی خطاب ش بود که پلیس این دانشجوها را بگیرد. می گفت هر کس باید خودش را سازمان بدهد. غلط می کنید پیشاهنگ طبقه ی کارگر باشید. چه می دانید از آنها. خودش وقتی این جملات را می گفت از آنها جدا می شد. به دست های آدم نگاه می کرد طوری که دست آدم منجمد می شد می افتاد. مجال حرف زدن نبود. معلوم بود شعار هنوز همان ست. هر کس باید دهانش را ببندد تا هنگامه اش برسد. و من گمان می کردم و هنوز می کنم که هنگامه اش نمی رسد مگر کسانی دهان شان را باز کرده باشند. هیچ وقت نشد از سه شیفت کار در کارخانه، با همان دستگاه پرس تعریف کند. نشد بگوید چرا شدنی نیست. نگفت هر کس باید کجای بار را بگیرد تا سبک تر بشود. 
هنوز که سالها می گذرد یادم هست که وقتی برنج و روغن به کارگران می دادند، وقتی به خانه می رسید بیشترش را بخشیده بود. سر لوازم التحریر هم با من بحث می کرد که به قدر نیازم بردارم و باقی را به بچه های همکارانش هدیه کند. بی اینکه دستش معلوم باشد این کار را می کرد. مغرور بود و سایرین را اینطور میخواست. نگران بود. در معنای کسی که می نگرد.
این طور بود که از کودکی در خیال من آنها که بیشتر داشتند دزد بودند. چون دریافتم این بود که از سر دلسوزی نیست که باید چیزهایی از خانه ی ما به خانه ی آنها برود. می دانستم سهم آن هاست در خانه ی ما. بعدها البته خودم همدستانه در ویترین بازار به مصرف بی رویه مشغول شدم و اینها که می نویسم خاطرات روزهایی ست که بی من هم هنوز واجد معنا هستند. 
این سالها همه ی ما را سخت تغییر داده. خودم را پشت میز کتابخانه پیدا می کنم. در همان مسیر که هر روز مامان به نامه بنویسد خیلی خوب و امیدبخش ست. اینکه در دوردست نشسته باشی، بنویسی و بخوانی. ببینی. گاهی نفرت کنی از خودت. شیفته وار صورتت را حذف کنی. گاهی خودت را میانه ی متن بنشانی که دیده شوی. از آن همه زندگی بی واسطه، همین ها مانده باشد. یک جور انزوای خودخواسته و نشئه آور که صورتکِ بیرونی ش رنجور ست. دست بر یک تفاوت کاذب میگذارد. خودش را از دنیا منها می کند. شعف و عجز را توامان کنج اتاقش در آزمایشگاهی کوچک شبیه سازی می کند. به دایره می افتد. از صدای زنبوری بزرگ که خودش را غول وار به کرکره ی بسته می کوبد، می ترسد و می داند هوا نیست. عقب عقب تا در بسته ی اتاق گام ها را پس می رود. 
--
پانوشت: امروز که به ماجرای یارانه ها فکر می کردم، سعی کردم جزئیات را به یاد بیاورم. جزئیاتی که ظاهرا نامربوط ست به تصمیم انصراف از یارانه.اما به آن هنگامه ای که بابا میگفت ربط دارد. به جانِ به لب رسیده ربط دارد. یارا! نه!
خیال می کردم چه اوضاعی ست. یک جور وضعیت اخلاقیِ بی شرمانه ای برای مردم درست کرده اند، بی اینکه هیچ چشم اندازی قائل باشند برای باز توزیع قدرت سیاسی، برای بازگشایی سندیکاها و نهادهای صنفی، بی اینکه آزادی بیان رسانه ها و نظارت موجود باشد، به مردم میگویند از آن صدقه که می دادیم دست بکشید. انگار نه انگار که این پول به یغما رفته نمی تواند به جیب صاحبان ش برگردد مگر اینکه ملزوماتش مهیا شود. وضعیتی ست که هم تحقیر این یارانه دادن را تحمیل می کنند هم بن بست را به دوش مردم می اندازند. 

۷ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

نامه ی هشتم | به میم




» در چه فکری فرو رفته اند؟ نکند از تبار اطلس ها باشند که زمین را بر دوش می کشند؟ نکند به همین دلیل سرهاشان "چنان روی سینه خم شده ست که به دشواری میشود چشم هاشان را دید؟ - کافکا | قصر

عزیزم،
از جهانِ کارمندی پرسیده بودی. سراسر بی اعتنایی و کثافت. همانطور که نوشتی گشایش حاصل شده. باید پرسید گشایش در کدام معنا؟ غنچه ای که می گشاید و به شکوفه بدل می شود یا آن دیگری، که همچون قایقی کاغذی می گشاید و برگی مسطح می گردد. با این همه هیچ انتظاری نیست مگر اینکه هر کس نقش خودش را بازی کند. معلوم نیست در شرایط اضطرار هم، همچنان بشود چنین انتظاری داشت اما برای انسانی که با استخوانِ پیشانی اش، راه خود را سد کرده، این آخرین مفر خواهد بود.
برغم همه ی این ها که آدم در جسم ش زندگی می کند، می داند که جسم ش فرمانبردارِ او نیست، خصمِ اوست. یک روز بیدار می شوی می بینی بیگانه ای که در توست، شوریده و بدل به جانوری شدی، مغلوب و سرگردان. هوا آلوده به تمامِ چیزهای نارس و ترشیده ست که از فرطِ گندیدگی به هم آمیخته اند. ناچاری همه ی عمر استنشاق ش کنی. ناباورانه دوام می آوری.
به چشم می بینی که همه ی تلاش ها بیهوده بوده اند. ناگزیر به شکست. فراموش کردی فرمان نخستین و آخرین را. تاوان دارد فراموشی. "هیچ تمثالی نباید برای خودت می ساختی".
آن خرسنگ را می غلتانی که نور، بخش های زیرین سنگ را بتابد، تجربه ها مدام در نوسان اند. رنگ می بازند. با ضد خود می آمیزند. به عمد یا پریشانی به دروازه می کوبی. یا به نشانه ی تهدید، مشتی تکان می دهی و اصلا نمی کوبی. بله ! فراموشی. هر فراموش شده ای با فراموش شده ی دیگر می آمیزد. به پروانه بدل شده ای؟ داد می زنی: که "نخندید!"
به سرفه می افتی: حیوانی درونِ جسم توست. طنینی دارد مثل خش خش برگ های فرو ریخته.
از اینها بگذریم. ماجرا همان ماجرای مخلوقاتی ست که عمرشان بس کوتاه ست. در شهری از جنوب، مردمانی هستند که نمیخوابند. چرا نمی خوابند؟ چون خسته نمی شوند. چرا خسته نمی شوند؟ چون احمق اند! مگر احمق ها خسته نمی شوند؟ چطور می شود احمق ها خسته بشوند؟
قیافه شان شبیه آدم های بالغ و کمابیش مثل دانشجوهاست. یادِ آنجا می افتم که کارل با تعجب به دانشجو نگاه کرد و پرسید: "اما کی می خوابید؟ دانشجو گفت: خواب! وقتی میخوابم که تحصیلاتم تمام شده باشد!" آنها نگرانند وقتی خوابند اتفاقی بیفتد و چیزی از دستشان برود.
اما همانطور که می دانیم سقف همیشه کوتاه ست. فشار می آورد و سنگینی می کند. در نتیجه آنها برای خودشان بالش آورده اند تا سرشان را به سقف ستون کنند.

فدا
بیست و ششم فوریه دو هزار و چهارده

پانوشت: درود به کسی که پیشانی ِ و استخوان بندی متن از آنِ اوست. همو که همه ی عمر باور داشت هیچ چیز بی اعتبار تر از ضمانت نیست و خود مامورِ بیمه شد.