۳۰ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

به عین.

میانِ دو سنگ می پذیرم، می پذیرم بنشینم و لال شوم؛ -محمود شجاعی

عزیزم، چشمِ من.

چراغ عابر قرمز. منتظر اتوبوسِ صبح به ساعت هفت. عقربه ها زمان را شیار می کنند. قطار به هنگام راه می افتد. سوزن بان سوت می زند. کوپه، خمیازه ی خفه.
زن توی سرش کلمه ها غرق. چشم ش خون افتاده و پلک ش بنفشِ پیاز. ساعت قندیل بسته.  زمستان نیست. آخرِ تابستانِ کذاییِ دوهزار و چند.
چرخ ویلچر گیر می کند بین سکو و قطار. می شمارد یک دو سه و بلندش  می کنند. گیر کرده. دیر شده. آه خدای من. ساعت ده صبح باید به گورستان برسد. چشم هاش را نمی بینند. چرخ می غلتد به سکو. قطار راهش را تا گورستان می کشد.
می رسند.
مه از همه ی اطراف. بارانِ گُرگُر.
درِ گورستان، هیچ معلوم نیست. زنِ دوم می دود و چتر سرخ ش توی خاکستر هوا می رقصد. میگوید اینجاست. طنین دارد: اینجاست. اینجاست. اینجاست. زن:کجاست؟
آن تن کجاست؟ آن تن که بوسیده بودش. آن لب. آن چشم های پاره خط. آن چارچوب مشکی عینک. آن بلوز آبی. آن بلندا. آن لبخندِ همیشه. آن حضور. کجاست؟ صدا برگشت: اینجاست.
صفِ آدم ها.
مات. 
پچ پچ حضار.
دو مرد. یکی با چشم های پاره خط و یکی با عینک مشکی شانه هاشان می لرزد. برادر اند. برادر ِ "او" یند.
زن توی مردابِ گورستان راه می رود. صفِ آدم ها باز می شود. انگشت هاشان به اشاره روی به زمین. کجاست؟ زن می پرسد.
زن برادرها را می بیند و می چکد به زمین مثل اشک هاش.
اتاق ها روشن و خاموش می شوند. بیست و نه در. مردها با روپوش سفید. کشیش ها به آمد و رفت. زن زیر سقف به جنگل و مه خیره.
یکی از صفِ آدم ها جدا می شود. یکی که سوگواری می داند. یکی با تنِ گرم و حجیم. زن را بغل می کند. پچ پچ می کند به گوشش که تو مقصر نیستی. آدمها زیر لب: دیر آمدی. دیر آمدی. نه تو مقصر نیستی. با چشم های سبز زن را دعوت می کند که نرو. به اتاق نرو. به چشم هایت رحم کن زن. نرو.
درِ اتاق آخر باز می شود. 
مرد با روپوش سفید می گوید پنج نفر بیشتر نه. 
زن می ماند عقب. بین چشم های سبز و بازوهای بسیار. صف آدم ها باز می شود. یکی می گوید زن را من می برم تو. دیگری می گوید نه من می برم. چشمِ سبز می گوید: زن! نرو.
زن را می برند. توی اتاق. وانِ سفید. شلنگ و پلاستیک های سیاه. زن سر می گرداند. "او" آنجاست لای ملحفه ی سپید. صورتش را کنار می زند مرد روپوش دار. زن آه می شود تا سقف. نفس ش می شکند. روی جنازه را می پوشاند مرد. زن را عقب می کشند. قدم هاش افتان، بی نفس به دیوار دست می کشد. چشمِ سبز، خیره نگاهش می کند.
 زن بازوهای او را پس می زند و می دود تا جنگل.
زن توی گِل می دود. زن به درخت. زن به گل ها. زن به گورها. زن به آب. زن به مجسمه ی سنگی. زن به دهانِ نیمه باز. زن به صورت بیرنگ. زن به پلک های سنگین. زن به زوزه. زن به خشمِ مه.  زن به "او" می رسد که خودش را توی جنگل با طناب حلق آویز کرده و تاب می خورد. چقدر قشنگ. چقدر. 
زن می ایستد روبروی درخت. چشم ها همان پاره خطِ فسرده.
دو سایه آن طرف. نگران نگاهش می کنند. مرد گریه می کند. زن دوم در سکوت نگاه می کند.
به سایه ها می رود زن. آفتاب می شود. مه رفته. نمی بارد. آدم ها رفته اند. دو برادر رفته اند. چشم های سبز رفته اند. مجسمه ی سنگی به دو سایه و زن نگاه می کند. زن هم به دست هاش.
باد از حفره ی تن ش به زوزه می گذرد.
سه سایه از گورستان خارج می شوند.
چشم های زن خالی.

بیستمِ سپتامبرِ دو هزار و چهارده. 

۱۴ شهریور ۱۳۹۳ ه‍.ش.

به مقصد تهران


آینده مگر چیست جز نقشِ زیاد در نردِ خیال. 

از سر کار که رسیدم با هول چمدان را از آن بالا کشیدم پایین. چسب های سفرِ قبل، به دسته هاش مانده بود. کندم شان ومات به پنجره و تقویم برگشتم. دستم از کمر م افتاد. دانستم دیر شده باید چیزها را جمع کنم. فکر کردم که وقتی برگردم یک هفته شده و تولدش می شود؛ بهانه ای برای آنکه زنگش بزنم که بگویم بیرون تقویم او را حفظ کرده ام . لباس ها را تا می کنم. سوغات ها را توی کاغذ می پیچم. کتاب و موزیک راه را انتخاب می کنم و می افتم میان تخت تا ساعت پنج صبح که صدای پرنده ای می کشاندم لب پنجره.
توی تاریکی به روشنیِ تیزِ چشم های پرنده نگاه می کنم و می روم دوشی بگیرم و در چمدان را بالاخره ببندم. قطار تاخیر دارد. اتوبوس تاخیر دارد. خودم هم که سالهاست. کفشِ نو که برای این روز -که مثل هر روزست - خریده ام، پشت پایم را می زند. با هر قدم نقطه ای آن پشتِ قوزک، زنده میشود به درد و با هر پاشنه که زمین میخورد می میرد. انگشت ها را جمع می کنم که فاصله بیفتد بین آن نقطه و مرز کفش. اتوبوس آمده، قطار رسیده، توی گیت کناری فارسی حرف می زنند. دارم می روم آبی به صورتم بزنم که می ایستم. گوش می کنم. مقصد را نوشته اند: تهران. پنج دقیقه قبل از من می پرند. پشت پایم تق می زند به قوزک که برو. نمان. از کنارشان می گذرم و روبروی گیت دیگر به صندلی تکیه می دهم. استانبول. توی گوشی دنبال کسی می گردم که بگویم چهار سال گذشته و دارم می روم ببینم شان. هیچ کس نیست که خبر را بدهم.
بچه ها می دوند. مردِ کراواتی روزنامه میخواند و گاهی لبخند می زند. زن روبرو با شوهرش پیر اند با انگشترهای عقیق. سوار هواپیما یک ساعت روی زمینیم هنوز. هواپیما هم تاخیر دارد.
زن نود و بسیار ساله ای کنارم نشسته و روزنامه اش را ورق می زند. گاهی به ترکی چیزی می گوید. زیر لب. می داند که نمی فهمم. اصلا به من نمی گوید. با خودش حرف دارد. توی گرما بافتنی تنش کرده و مدارکش را توی جیب داخلی کتش مخفی کرده. ناگهان ترس برش می دارد که نیست. همه جا را می گردد. پیدا می کند. قرار می گیرد. وقت غذا، بد خلق می شود چرا نان نیاورده اند. هر آنچه ناخورده مانده را توی دستمال می پیچد می گذارد توی کیف ش. میگوید دو ساعت بعد از استانبول هم راه دارد که برود. مرد جلویی بر می گردد رو به من نوش جان می گوید. پیرزن به ترکی فحش ش می دهد. از من می پرسد چرا تنهایی؟ می گویم مثل تو. چشم هاش عزیز را دارند توی حلقه ی اشک شان. بو می کنم شاید بوی عزیز را هم بدهد. مدام لبخند. تا هواپیما فرود می آید. نفس راحت می کشد و برای خلبان دست می زند. می گوید خوش آمدی به استانبول.
نگران چمدان هاش است. می گویم می مانم تا پیداشان کنیم. به چمدانش چهار دور طناب سرخ بسته. چمدان را از روی بندِ چمدان ها پایین می کشم و چشم های نگرانش دیگر برق دارد. راه می افتیم. او می رود به دو ساعت راه خودش. من هم تا تاکسی ها.
اولین تاکسی را سوار می شوم. خیابان پر از کودکان سوری ست که آب می فروشند. این را راننده می گوید. و تمام راه درباره ی جنگ؛ من به انگلیسی بلغور می کنم و او به ترکی جواب می دهد.
به هتل می رسم. طبقه ی دهم. اول سراغ سارا می روم و بعد آن دو. آغوشِ چهار سال دوری. دو تایی در می زنیم و مامان در را باز می کند و حالا پیش همیم. چهار تن.
چند روز گذشت چندان نفهمیدم. صبح می شد. خیابان می رفتیم و شب چهارتایی روی تخت ها ولو می شدیم می نوشیدیم و من موزیک انتخاب می کردم. زیر لب می خواندیم اشکی اگر بود از آن گوشه می سرید. بابا دوست داشت بداند من چه می کنم. چه فکر کرده ام. کجا ها رفته ام. اگر دیده ام چه دیده ام. هر شب موزیک را وقفه می انداخت به حرف می رسیدیم. از پشت عینک گاهی چشم هاش تیز می شدند. گاهی صداهامان از سقف بلندتر. به قول او لابد همیشه چیزهایی هست که من دیرتر به آنها می رسم. بالاخره بی هیچ مراعاتی من از جانبِ خودم گفتم. او هم کوبید و به راه خودش خواند. اما هر بار که با هم می نوشیدیم یا دست هم را می گرفتیم و راه می رفتیم توی انگشت هاش حیاتی بود که مدت ها از لامسه ام دور مانده بود.
مامان توی سکوت ش به کنج ها نگاه می کرد. فکر و خیال توی سرش فراوان بود. تو فکر یک سقف بود و راهی که بیرون باشد از این تقدیرِ فاصله. با هم زمزمه می کردیم. هایده شبیه مامان بود. با هم شانه هایت را گوش کردیم. با هم گریه کردیم. با هم هر شب توی چشم های دیگری نگاه کردیم که یعنی بیرون "ممکن" است. 
سارا دیگر بزرگ شده. توی اتاق بعد از سالها تنها بودیم. شب ها بیخواب که می شدم به پلک هاش و کبوتر زیرشان نگاه می کردم. می تپید. نفس داشت. با من حرف زد از اینکه چطور باید پی راهی باشیم که دوباره جمع بشویم. گفت بی هم زندگی نمی شود. گفت چاره ای نیست باید قوی بود. از او باید می شنیدم تا مطمئن شوم چیزی هست. چیزی هنوز هست. 
یک روز رفته بودیم خیابان و باید مسیر را با تراموا بر می گشتیم. اول بار بود و بلد نبودیم. از کسی پرسیدم و دانستیم ژتون چه طور بخریم. خریدیم و تا آمدیم بیندازیم شان توی دستگاه، مردی آمد و ژتون ها را از مامان گرفت و با کارت مسیر را باز کرد. رد شدیم که پلیس آمد سر وقتمان. ما را از ایستگاه بیرون کشید که کار غیر قانونی کرده اید. آن لحظه ها که آدم خیال می کند در حق اش اجحاف شده بی زبان تر می شود. من صدایم را بلندتر کردم که بی زبانی ام را بپوشانم. هر چه توضیح می دادم قبول نمی کرد. مردم جمع شده بودند. به ترکی چیزکی می گفتند. معلوم بود از چشم هاشان سمت ما ایستاده اند. خیلی نمی فهمیدیم چه می شود. سارا هم همپای من توضیح می داد تا گفتند صبر کنید پلیس بالاتر هم بیاید. بعد آن مرد که فرار کرده بود را آوردند. چیزی نگذشته بود شاید چند دقیقه. روبروی من ایستاده بود. بلند گفتم ژتون های ما را پس بده.  گفت آرام باش و پس داد. پلیس معذرت میخواست. توی ایستگاه بی توجه به پلیس معذور و دزد بدبخت، می رفتم و خیال می کردم بی زبان شدن به کنار، چطور او را یافته بودند و روبروی ما ایستانده بودند تا بی واسطه جیب ش را از ژتون های ما خالی کند. وضعیت سختی بود القصه. هنوز گاهی فکر می کنم به آن زبان که غایب شد. و عدالت.
روز آخر بود. باید چمدان می بستم. به چشم های کسی نگاه نمی کردم. مبادا این نقاب فرو بریزد و پاره پاره هایم از هم باز شوند. چمدان سنگین تر شده بود. مامان خوراکی ها را لای لباس ها جاساز کرده بود. سوغات ها. یادگاری ها. آنها دیرتر از من قرار بود بپرند. خیال می کردم وقتی بروم حتما اتاق سنگین می شود. حتما وقت دارند ساعت ها توی همین خیابان ها که پرسه زدیم به جای قدم ها نگاه کنند و چه بد. بالاخره تاکسی را حتا زودتر خبر کردم. میخواستم زودتر بروم. قبل از فرو پاشیدن برسم به اتاق سرخ و خاکستریِ خودم. راننده تمام راه خوابش می آمد. هی چشم هاش خواب آلود به هم می آمدند و هی به خودش می آمد و فرمان را می چرخاند. خیال می کردم اگر همین حالا تصادف کنیم با این سرعت زنده می مانیم که برگردم هتل؟ چشم های مادرم آن لحظه توی سرم بود و سارا و بابا که دورتر ایستاده بودند. هی به راه استانبول نگاه کردم. به آغوش مهربانش. به هوای گرم و آب. گفت رسیدیم فرودگاه. پلک های خواب آلودش دو خط اریب. پیاده شدم.
هواپیما دیگر تاخیر نداشت. قطار هم به موقع رسید. حالا توی خانه ام و می دانم در "نا-خانه" زندگی می کنم. بی سارا. بی مامان و بی بابا. کجا این رگ بریده شود برای ابد نمی دانم. هنوز خون من و خانه ی من آنجاست به مقصدِ تهران. 

پنجم سپتامبر دوهزار و چهارده 

۹ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی اول - به شین

Testament of Orpheus (1960) -Jean Cocteau
- بوف مینروا فقط در هوای گرگ و میش به پرواز در می آید. 

شینِ شریف

بگذار از اینجا شروع کنیم: آیا هر کاری بهتر از هیچ کاری نیست؟ آیا هر کسی که دست به عمل می زند، به بادبانِ امیدِ نا امیدها نیست که می دمد؟ و آیا تجربه آنطور که تولستوی می گوید دشمن انسان است؟ آیا همین تجربه است که با زوال عمر، آدم ها را محافظه کارتر و اجتماع پذیرتر میکند؟ آیا این انسداد که در اطراف و به تکرار، تجربه می کنیم نشان از بسته شدن همه ی روزنه هاست؟ یا مهیای انفجار باید بود؟ شاید هم انفجار زیاده دراماتیک باشد. همه چیز مثل کاغذ مسطح باز شده و روزنه، همه ی سطح کاغذ است. چیزی در آرامجایی نمی تواند قرار بگیرد!
نمی دانم. پاسخ من را بخواهی.
"ه" آمده بود. سالها هم را ندیده بودیم. نشسته بودیم در کافه ای و هوا گرم بود. دوستی به محاق رفته بود و این سالها هم هر کدام مشغولِ عبث بودیم. برایش همه ی سالهای نبودن را روایت کردم. از آدمهایی که دور شدند. آدمهایی که دور برگردان زدند. آدم هایی که منزوی دارند تمام میشوند. و اغراق نیست بگویم همه جا همینطور بود. چشم های او گفت استثنا نداشتیم. پراکنده، بی رمق و گم گشته. کسی نمی داند باید چه کار کرد. گاهی روزمره، گاهی نوستالژی. گاهی خشم و گاهی افسردگی. گاهی اگو های بزرگ. گاهی توهم. بالاخره اینجا آدم ها انگاری که آزادند و هر کاری میشود کرد. بی اضطراب. و انگار همین که هر کاری می شود کرد کسی کاری نمی کند.
همیشه جمع هایی ساخته میشوند برای اینکه "کاری" کرده باشند. آدم ها را از کنج هاشان بیرون می کشند به خطاب و مژده. به پچ پچ و چشمک. قرارهایی گذاشته میشود. تقسیم کاری و تعلق. حالا یک دایره ی بسته داریم. هزار دایره ی بسته داریم. معلوم نیست چیزهای محاط به دایره چه هستند. تمایز ها که دایره را از بیرون جدا کرده چه هستند. چرا هر کس باید دایره داشته باشد تا شمرده شود؟ آن بیرونِ دایره، تهی ست. همه ی اعضای دایره باید مرزهای محیط دایره را بسازند و از آن محافظت کنند. دایره با بیرون مواجه نمی شود. گرنه مگر میشود با غیریتِ بیرون مواجه شد و بی چروک، از دایره، مامن ساخت.
بعد کسانی هستند که از دایره بیرون می زنند. بیرون زدن اقدامی نمادین ست. تو مرزهایی را پاک کرده و زدوده ای. نفس می کشی. حالا تو خیال می کنی آزاد شدی. خیال می کنی از امروز تو کاری خواهی کرد. خیال می کنی مثل آنها نیستی. کاشف تفاوت می شوی. با خودت و سایرین درباره ی دایره ای که از آن رهیدی حرف می زنی. تعریف می کنی از آسیب ها، رنج ها. اگر طولانی تر دوام بیاوری و دیوارهای دورت را بلند تر بسازی کم کم خیال می کنی اصلا قبلا از بیخ و بن اشتباه رفته ای. چه عالی که حالا موزیک خوب و کتاب خوب و تنهایی. مسخِ تنهایی ات، صدای خودت، اتاق خودت. و همزمان اشمئزاز از این همه خود توی آینه های تو در تو. ترس و البته لذت و البته خشم و البته دایره ی جدیدی که مرزهاش را ساختی و ندانستی.
شاید هم همه اش یک جور رفت و آمد است و عمر آدمی به همین چیزها پوچ می شود. شاید هم لحظاتی هستند که هر کسی خودش را قانع می کند که هی فلانی این همه ی توست. بالاخره نمیشود که از این موجودیت فراتر رفت. کثافت در همه ی جوانب. دست هات را بیرون بیاور. و نفس بکش با خیال دست هات.
نمی دانم. پاسخ من را بخواهی.
از تو شنیده ام آنطرف هم بهتر نیست. با این همه می دانی که آنجا یک مزیت دارد و آن این ست که "مرکز"ِ چیزهاست. آنچه دور  است، بواسطه ی انفصال فیزیکی اش، پیشاپیش شکاف را پذیرفته و مدام به حواشی می افتد و چه چاره. اما آنجا که تو هستی برای چشمی که از دور می بیند، یک جور اصالت پیشینی دارد. اصالت رویارویی. اصالتِ دسترسی. اصالتِ رنجوری. اصالتی که مرعوب می کند؛ یک جوری در خودش و با خودش تنهاست که چشم ها را از دور نه می بیند نه میخواهد نه به یاد می آورد. هیچ تقسیم کار همدلانه ای به تصور هم نمی آید. این خودش مرز را رسمیت می دهد و کسی هم حواسش به پلیسی که این مرز را پاسداری کرده، ساخته و از آن سودها برده نیست. این طور ست که دایره خودش را می گستراند: آنجا هم کسانی داخل دایره آمدند و سایرین بیرونی اند. همین ست که نه پیوندها هیچ مبنایی دارد نه گسست ها. دایره به نقطه فرو می کاهد: آن روشنایی به تاریکی می افتد و آنچیزی که نیست تداوم و پیوستار ست برای مقابله با این یکپارچه ی مسلط. 
مطمئن بودم سراغ او که روی تخت بیمارستان بود و روزها به اعتصاب غذا، خواهی رفت. قرار شد از او بپرسی حقیقت کجاست؟ فکر می کردم به آن اتاق، ازدحام آدمها شاید و تن او آن میان. لشکر یک نفره اش. شرم بوده حتما و خشم. سوال بوده و لکنت. هزار فکر بوده و تنهایی. شاید از خودت درباره ی انتحار پرسیدی. شاید به میز کاری ات فکر کردی. به مرخصی که گرفته ای به ترافیک. به غذایی که شب خورده ای. به انگشت هات و پیانو که تمرین کرده ای. به خیابانی که بالا رفته ای. به پله ها. به آدم ها. به اینکه برای من بنوسی چه دیده ای. به من که نبوده ام. نیستم. به مشغولیت های ما. به اینکه خواندن و نوشتن، ادامه دادن و خواستن آیا همه ی ماجراست؟ 
نمی دانم. پاسخ من را بخواهی.
همه چیز یک جور بی معنایی شده. این سرزنش، این مقایسه، این قیافه های عمیق و مضطرب هم! حالا باید چه کار کرد؟ باید فعالانه مشارکت کرد و دایره ای پیدا کرد دست کم؟ بیانیه موجودیت صادر کرد و سرنگون کرد! باید رادیو درست کرد که صدا به صدا برسد؟ باید به جمعیتی پیوست و هفته ای یک بار دست کم وقف روزمره نبود و از آن قصه ساخت و آن را هم پوچ کرد؟ باید برغم همه چیز هی رفت و هی آمد؟ باید گوشه ای نامرئی، مشاهده کرد؟ باید زندگی کرد و لحظه هاش را در آرزو و تعهد وفاداری طی کرد؟ این سوالات چقدر همیشگی، چقدر سرسری چقدر بی جواب است؟
این روزها که کوبانی هست، غزه هست، و نام های دیگرِ ناشنیده در این هیاهو، شاید این سیاهه ی نوشته، مهمل به نظرت بیاید. باید کاری کرد می دانم. می دانم دیر می شود. برای خیلی چیزها همین حالا هم دیر است. از وقتی که روی آن فرشته ی تاریخ، پس را نگاه می کند و همه چیز ویرانه می نماید و طوفان پیشرفت می وزد، دیر است.
اما درست وقتی فاجعه، زبان را کور کرده جز نوری از چشم های دوست که بر این سیاهه بتابد چه می توان جست؟

بوسه به چشم هات.

میترا | سی و یکم جولای دوهزار و چهارده

پانوشت: شین عزیزم. نامه را یک نفس نوشتم و بگذار اعترافی با تو بکنم. یک بار دیگر خواندم ش و دانستم که اولین آسیب برای کاری کردن همین تمثیل و کلمه بازی ست. جز کوبانی، غزه و او که به دیدارش رفتی چه چیزی اینجا واقعی بود؟ همه چیز و هیچ چیز. 

۶ مرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

زمانِ از دست رفته

نمی دانم چند سال پیش بود که پرده ی اتاق آبی بود. نمی دانم آن سیب سرخ را کی کفِ دستم گذاشت. کجا چشم هام را دزدیدم. قطار تا کجا رفت. شراب وقتی وسطِ لحاف سفید، ارغوان شد کی بود. پرده های رنگ رنگِ بخش کودکان و حشراتِ مرده ی مهتابی کی بود. دستمال کاغذی و خودکار آبی. آخرینِ صداها، آن صدای زندانیِ موهوم. آن همه نشانگانِ درخشانِ شب. آن در جستجوی زمانِ از دست رفته. آن سفر. مرداد. بیزاری. سنگ سیاه. قاب سیاه. تاولِ چرکین. یادم هست اما وقتی افق نمی توانست افقی بماند و می چرخید مِنچ بازی میکردیم. هزار بار بُرد. مشت کوبیدم توی سینه اش که نبرد. تاس می انداخت و می آمد. من اما نمی آمدم؛ باید می رفتم. یادم نیست کی بود. خوابم می آمد. میخواستم بخوابم. هواپیما از ایران هم گذشت. پلک ام سنگین بود میخواستم بلند شوم بگویم گروگانِ من اید! همین حالا بنشینید. آنجا روی آن خانه ی قدیمی ته بن بستی حوالی انقلاب. بنشینید. نشستم.
سالهاست نشسته ام. چند سال نمی دانم.
تکیه داده بودم به دیوار خاکستری. توی آینه، بنفشِ برگ های گلدان بود و بازوی زن. یادم می آورد.
صدای ریختن می آمد. چیزی جدا می شد می رسید به چیزهای دیگر. هنوز نیفتاده بود. صدای کنده شدن. اول فکر کردم هجوم چیزی ست به پنجره. یا زیر در. حشرات. بعد فکر کردم سقف. صدا نزدیک تر شده بود. قاب سیاهِ خالی، از دیوار کنده شد افتاد. گچِ دیوار دندان بود سفید، روی خاکستری. نورهای عادت شده از کرکره می تابید.
توی آینه زن لب هاش تکان خورد. گفت نترس.
گفتم نمی ترسم. من زمان را از دست داده ام. اشیا به من نمی گویند کی بود. 

۵ خرداد ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی نهم - به میم


عزیز من، 

خواب می‌دیدم مادرم دست کودکی را گرفته و گردِ دایره می‌گردد. اسبی هم گوشه ی حیاط، رمیده و سرگشته، خاک را عقب می‌زد؛ پیش می‌رفت. پس می‌نشست. مادرم و کودک، حواس شان به اسب نبود. انگاری کن که مغناطیسِ مرکز، آنها را ربوده باشد؛ هی دور حیاط می گشتند. داد می‌زدم: شیشه از همه ی اطراف. دست تکان می‌د‌ادم: اصابت پرنده به شیشه.
من در اتاق بالا، پیشانی به زانو چسبانده بودم. بازار بود آنجا که من بودم. زمینی بزرگ و ازدحام فروشنده ها و خریداران. اسبی جوان گوشه ی دیوار توی سایه بسته شده بود. من آن پایین را می پاییدم. عضلاتِ برآمده ی اسب مادر را نگاه می کردم. نگران. نگرانِ مادرم و کودک که چشم های اسب را نمی دیدند. به آستانه ی در رسیدم: "قصر". به در کوبیدم. اسب روی دو پا به کوبه ی در زد. در از جا کنده شد. اسب از چارچوبِ در، بیرون زد.  از خواب پریدم.
آسان می شود دانست که اسب، مادر، خاک، دایره، بازار هر کدام چه چیزها را تداعی می کرده اند. اما این همه ی ماجرا نیست. بازگشت به دایره، ملزومات خودش را طلب می کند. نمی شود بی حرف و بی انتخاب، بی سلاح و سر به زیر برگشت. گرنه آنطور که او هم گفت: هر بازگشتی ارتجاعی ست. مگر آن دایره های تو در تو که از هم فرا بروند. ملزوماتِ برگشتن یعنی نه اینکه برگردی چون در زبان راحت تر زندگی خواهی کرد، خانواده خواهی داشت. آسانتر بودن نباید تو را بفریبد. که آسانتر هم نیست حتی. او که برگشته بود گفت: در همه ی رفقا چیزی شکست خورده بود. چیزی مرده بود. چیزی شبیه آنچه در چشم های مرغِ رهیده از قصاب، توانی دید. چشم هایی دو دو زن که برقِ تیزی، کورشان کرده. گفت: این همه را نبینی بهتر. با همان خاطرات زنده باش. بر سرِ همان پیمانِ پیشین.
گفت: تو یک نفر را می توانی نجات بدهی؛ که خوب زندگی کنی بی آنکه نردبانِ دیگری را بریده باشی؛ گفت پشت سر چیزی نمانده. 
پشت سر اما خیلی چیزها وا مانده. خیال نمی کنم که تصمیمِ بازگشت، تماما فردی باشد. کما اینکه خیلی ها برگشته اند و آب از آب تکان نخورده. خیال می کنم که برگشتن تصمیمی ست که روی وضعیت همه سایه می اندازد. چه بازگشتگان، چه در راه ماندگان، و چه رفتگان ِ همه ی این سالها.  
کسانی هستند که قطعا بر می گردند. به آمد و رفت اند همه ی تقویم. نه نظم را می آشوبند و نه سودایش را دارند. یک جور حساب و کتاب منطقی با کمینه ی نتیجه توی جیب شان هست که هر وقت چون و چرایشان کنی به صورتت می کوبند. تردید کنی، می گویند خودت چه می کنی؟ می گویند آیا هر کاری بهتر از هیچ کاری نیست؟ آنها همیشه به آمد و رفت اند. چون چیزی آنجا و چیزی اینجا هست که می کشاندشان و رها می کند. بلدند صفر را بشمارند. و بگویند صفر عدد ست بهرحال.
دیگرانی هم هستند که بر نمی گردند چون قرارست روزی برگردند که آزادی هم برگردد. اینها صفرها را نمی شمارند. به جایش روزهاشان طبیعی و مسلط یک به یک می سوزد. بی هیچ خاطره. روزمره. روزمره ی محض. زندگی در اخبار.
همه ی حرف من این ست که چشم های آن ها که ترس خورده اند را نباید خیره شد. آنها که می مانند و آنها که بر نمی گردند، چشمهاشان افسرده است. اتفاقا چشم های آنها که به آمد و شدند را باید خوب نگاه کرد. این ها که هم دایره و هم بیرون دایره را می شناسند. اینها که قواعد بازی را خوب بلدند. با اصول کلی مخالفند در عوض بهترینِ نتیجه های ممکن را به تناسب وضعیت استخراج می کنند. با این ها باید رو در رو شد. 
اما رویارویی با آنها که میانه ایستاده اند، دشوارست. به محض کمترین پرسشی از دلالت انتخاب شان، پاسخ می دهند که هیچ کس از دیگری نمی تواند بخواهد، که هزینه بدهد. میانه ایستاده ایم چون عقل سلیم این طور می گوید و منفعت همگان هم در آن ست و ضمنا ما "فرد" هستیم و این تمام توش و توان ماست. با این همه مستقل و فرا دست، علمی و دقیق، منزه و پالوده به پروازیم.
رویارویی نمی تواند به نفی انتخاب آنها فرو کاهیده شود. دیگرانِ این وضعیتِ میانی، آنها که ابتدا و انتها سنگر جسته اند باید همگی از انزوا بیرون بیایند. باید شکاف را نور بتابانند. زندگی شان را، انتخاب هاشان را آفتابی کنند. تناقض هاشان را دیده باشند، همدیگر را یافته باشند. و آن افسردگی را به سوال برسانند. سوال از یک وضعیت مشترکِ انفصال. تکلیفِ آنها که می روند و می آیند فقط این طور روشن می شود: که دیگرانی باشند که به ایجابی ترین شکل ممکن، از انتخابهاشان و بالقوگی ها گفته باشند. شکافِ تفاوت، که دیده شود، چشمِ زخم بسته می شود. 
اینها ادبیات ست می دانم. اما کلمات را به همدیگر برسانیم. و تن هامان را پس از آن. 
راستی...
فردای آن شب که خوابِ آن اسب ها را دیده بودم، توی اسکایپ داشتم با مامان و بابا شوخی می کردم و حرف می زدیم. دیدم مامان لب هاش می خندد و چشم هاش به اشک افتاده. گفتم من چشم های اسب را دیدم. همین بود.

۱۳ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

هول

هولی استاده به ره می پاید. - نیما

چند وقت پیش حرفِ اینجا شد و بابا گفت: من می دانستم که پول ندارم بچه ام برود خارج درس بخواند. اما معلوم بود باید قمار کنم تا زنده بماند. و بهای قمار شد اینکه هیچ وقت تو راضی نباشی.
هر چند ما بر سر زنده ماندن با هم توافقی نداریم اما میل به دانستن و کشف کردن مرا تا اینجا آورد و ناراضی هم بوده باشم به هر حال چیزها تجربه کرده ام که اگر مانده بودم با من نبود.
فاصله برای من کشف خودم، تنم، و تنهایی ام بود. آنجا که با خودم تنها شدم فهمیدم باید چیزهایی را در تنهایی ام بچینم. و این چیدن همه ی دلمشغولی من بود. تا کیفیتِ جمع اگر نیست، دست کم بطالت کمتر باشد. و از آنجا که آدم وقتی در زبانِ بیگانه زندگی می کند تازه معانیِ زبان مادری اش را کشف می کند، شروع کردم به بیشتر خواندنِ زبان فارسی. کتاب ها همیشه بودند. کف زمین، روی میز، کنار یخچال. هر کجا و برای هر زمانی که تلف می توانست بشود. دوست شدیم. لا به لای متن ها، دنبال آن من می گشتم که مدام نفی می شد و یک لحظه نمی ماند. زمانِ فشرده شده لای همان کتاب ها بود. تاریخِ منجمد توی پلک های روزها.
کتاب ها بودند و کرکره ای که نور را می تاباند روی دیوار خاکستری. و قاب سیاه خالی. زبان کاش می توانست نور باشد. که نبود. روزها می شد و کرکره را تام و تمام بسته بودم. صدایی نبود. جوابی هم نبود. این زمان ها در گلوی آدم زخم می شکفد.
بیرون نمی شد آن زخم را نشان داد. دقیق ترین آرایش زیر نقاب بود. فاصله خودش را می زایید. فاصله در فاصله می افتاد. فاصله دیگر آن کیلومترهای به عدد خوانده نبود. فاصله خودم بودم. برای ایمنی همه چیز دور می شد.
کم کم به خودِ فصل شده ام مشکوک شدم. چرا خودم را بیرون چیزی می گذارم که در آن بالیده و پرورش یافته ام. این کدام فرهنگ یا بخوان زبان بوده که مرا زاده و اینک تف کرده. آیا نه این بود که بیرون وجود نداشت و اگر داشت اعتراف بود به وجود مرز؟ همان که بیزار بودم و انکارش می کردم.
به جمع برگشتم. جز تهوع نبود. از خودم. از اطراف. از یکسانی همه چیز. فکر می کردم دست کم کتاب ها "تفاوت" را می نمایانند. یا تظاهر می کنند که برگِ نو، حرف نو دارد. برگشتم به اتاق. درزها را گرفتم.
آینه ها را جمع کردم. خودم را نبینم. خودم دیگری بودم. آنها چهره های دیگر من بودند و برعکس. یک روز خودم را ریشخند می کردم. فرداش همدلانه دست به سر خودم می کشیدم. از این آمد و شد هم سودی نبود جز سکونی که بعدش همه چیز را مردود و ساکت کرد. دیگر فرقی نمی کرد. نه جمع نه انزوا. هیچ کدام معنا نداشتند. می شد بی سر و صدا توی جمع رفت. و نه حال دیگران را بد کرد و نه وقتی شب بر می گردی به خودت نهیب بزنی و بپرسی چرا. یک جور پذیرش و تسلیم محض. 
اینکه همه چیز از تنهایی شروع شد یا توی تاریکی قبل ش چیزی پیدا نبود معلوم نیست. اما قطعا مجال فکر کردن به این جزئیات و مینیاتور را فقط از انزوا می توان خواست. گرنه آن روزها که آدم توی خیابان قلبش می تپد و چشم ها را می شناسد و روز و شب به تکاپوست چه وقت دارد به بیگانگی اش فکر کند. یا اگر می کند لابد توی بیگانگی ش روایتی کلان تر از فردیت لگدکوب ش می گذارد. ربط و نسبتی با کنار دستی ش برقرار می کند و این اتصال زنجیر می شود و هر کس گوشه ای نمی افتد. 
بیرونِ این جهان ِ انتزاعی مفاهیم، با آن لهجه و زبانِ گنگ باید حساب بانکی ات را از خلاء نجات بدهی. باید کاری پیدا کنی. باید هر روز از کنار هزار هزار مهندس و متخصص که بر خلاف تو شغل مورد علاقه شان را در آکادمی یافته اند و بهنجار و مطلوب از خیابان مقابل به سمت تو می آیند عبور کنی. گاهی که خوابی یا بیداری و خواب می بینی، بمب به خودت بستی و انتحاری توی ساختمان دانشگاه منفجر می شوی. گاهی هم تلخی و لبخندت هر دو محو می شوند.با صورتی صاف، مصممی از بی پولی، خودت را نجات دهی. به دست های مادرت فکر می کنی. آن انفرادی که در زندگی ت زنجیری ات کرده اینجا هم دست از سرت بر نمی دارد. می خواهی دست کم حالا که نه خیابان نه آینده نه هیچ نداری. مادرت بیاید با دست های قشنگ ش. ببویی اش. به تقویم نگاه می کنی. سه سال ست نبوده ای. خانواده نداشته ای. بهتر ست این یا بدتر؟ نمی دانی. می دانی که مادرت وقتی دکمه های موبایل ش را یک به یک و با فاصله و مکث و دشواری فشار می دهد می نویسد گریه م گرفته. یعنی واقعا آن لحظه ی مسدود، هیچ کاری جز این نمی تواند بکند که بگوید دلتنگی ما را چاره ای نیست انگار.
تو شوالیه ی این نبرد نبودی. میخواستی این قدر بزدل و دور و ناتوان نباشی. حالا بزرگترین نبرد ت پیدا کردن کار و گرفتن اقامت ست. تا مادرت بتواند تو را ببیند. که شاید این هم برای خودش نبردی باشد. که شاید بفهمی همه ی روایت ها توی آن کتاب ها نبود. بخشی از حقیقت توی زندگی بی قدر توست، آنجا که به مرز اشاره می کند. و تو ناگهان خارجی می شوی. آن هم نه خارجیِ راضی و سر به راه. که خارجیِ بی سر. خارجی ای که می داند بهشت اینجا نیست. خارجی ای که بی هیچ حیات سیاسی، وقتی نازیها از خیابان های شهرش می گذرند و فریاد خارجی گم شو سر می دهند، می داند اگر آن انزوای مرگ آور را رها کند و زبانش را از گنگی نجات دهد، بسیارند مقولاتی که باید سر به سنگشان بکوبد. یکی همین فاشیسم. فاشیسم ِ بازگشتنی در هر زمان/مکانی.
آن وقت می روی شانه به شانه ی آن دیگران می ایستی. شعار به زبانِ مقصد این ست: دیگر برای آلمان هرگز نه. شعار این ست: آلمان از نازی بیزار ست. به چشم های کنار دستی هات نگاه می کنی. به مشت های در هوا. پرچم های سرخ. داس و چکش های به اهتزاز. پشت نرده ها ایستاده اید. پلیس ضد شورش صف می بندد و از پشت کلاه های نقاب دار مات نگاهت می کند. انگار نه انگار این وسط اصطکاکی هست. پلیس را از بالا نگاه کنی، انگاری کن یک خط سفید نقطه نقطه خیابان را به دو نیم کند. نیمِ آنها مشعل دارند و پرچم آلمان. نیم ما سرخ پوشیده و آتش گرفته می کوبد به نرده ها. شب می شود. آن ها از خیابان ما گذشته اند و حالا باید به خانه ها برگردیم.
اتاق همان ست. جز اینکه بو هایی را با خودت آوردی تو. کتاب ها سر جاشان. گلدان از آفتابِ پنجره ی روز، در خودش مچاله و تشنه ست.
یکی روزمره اش به دانشگاه و تکاپوی سرمایه و جایگاه اجتماعی می گذرد. دیگری هم به روزمره ای دیگر. روزمره ی بی معنای خیابان رفتن با مجوز و در فاصله ی معین ایستادن. اینکه جز همه ی اینها آیا زندگی جای دیگری ست معلوم نیست. اینکه بی عملی همان بالقوگی و مهیا شدن باشد معلوم نیست. اینکه تنِ بی کار و بی عمل و منفک از اجتماع، دستان ش منزه بماند معلوم نیست.
همه اش یک جور آمد و رفت. توی تاریکی. با تیپایی به کلید و قفل همزمان.

۵ اردیبهشت ۱۳۹۳ ه‍.ش.

چشم ها

George Grosz, “Eclipse of Sun” -1926
صدایم کن
من از معاشرتِ دو قفس می آیم. - رویایی

من می دانم این فاصله چرا آدم کش ست. برای اینکه باید چشم هات را تربیت کنی که یک تفاوتِ پر ناشدنی را با زبان، پر کند. حال آنکه همانطور که او گفت: زبانِ تو تمامِ تو نیست. در این ناتمامی تو خواهی مرد. حتی اگر هیچ کس نبیند و تشییع جنازه ای هم در میان نباشد. تو تنِ خودت را در شکاف می گذاری.
آن طرف دیوار او نشسته. همان رفیق. با همان چشم ها. تو می توانستی کنار او نشسته باشی. اما نه. تو کنار او نیستی. تو اینجایی. انکار هم بکنی. چیزی عوض نمی شود. تو "آنجا نیستی".
این طرف هیچ دیواری نیست. قفسِ بی مرز. میانِ آن ها که می دانند او آن طرف محبوس مانده. یا نمی دانند. فرقی نمی کند. دور هم جمع می شوند. حرفه ای میشوند. پولدار می شوند. موفق می شوند. بلدند چطور سودهاشان را حداکثر و ضررهاشان را به حداقل برسانند. بلدند مفاهیم را به واژگان فرو بکاهند. بلدند کار صنفی کنند. بلدند چطور با قدرت مسلط طوری هم سو شوند که تیر به پهلوشان نگیرد. بلدند در جهان واقعی زندگی کنند و برچسب جامعه ی آرمانی بر پیشانی تو بزنند. هو کنند. 
بلدند سیاسی نباشند. بلدند برای صیانت از جمع شان به حقیقتِ یک جمعیت پشت کنند. بلدند نه سیخ را بسوزانند نه کباب. هر چیز به وقت خود. درس به وقت خود. کار صنفی به وقت خود. تفریح جای خود. این به هنگام ترینِ افراد. این جویندگان راه های میان بر. راه های بی هزینه. راه های کم خطر. این متخصصان. یقه سفیدهای رهیده از کثافت.
تو اینجا هم نیستی. 
اینکه کجایی معلوم نیست. اینکه می توانی زیر این میز بزنی معلوم نیست. اینکه یک روز دست به صورتت بزنی ببینی شکلِ اینجا شده ای هم معلوم نیست. اینکه آن رفیق را گرفته اند زیر باتوم، توی یک تونل وحشت، برای توچه معنایی دارد؟ جز صحنه ای از یکی از فیلم های اکشن که دیده ای لابد. اما او همه ی اینها را زیسته. با همان چشم ها. با همان انگشت هاش. 
تو می توانی از خشم، از رنجِ نزیستنِ این همه، در عوض زیستنِ یک زندگی پلاستیکی موهوم با مردمانی بی تفاوت و رستگار، مجنون شوی. می توانی زندگی ات را تمام کنی. می توانی برگردی به شهری که دیگر نیست. می توانی پشت همه ی کتاب هات سنگر بگیری. جایی دور با مردمانی که هیچ زبان مشترکی با تو نداشته باشند. می توانی تن ت را برداری بگذاری توی این شکاف. و مرده وار ادامه دهی. بر سر کار حاضر شوی. بر سر کلاس درس بروی.
خبر برسد که برادر دیگری را بردند. با همان چشم ها. 
چشم ها اما روزی تو را می بلعند. آن وقت مرده ای هستی در دهانِ چشم ها. چشم هایی که دیده ای شان. گریسته ای شان. 
چشم هایی همه خشم و خواستن. چشم هایی که باتوم از آن ها برگشته. چشم هایی که زبان را تمام می کنند. مرده ها را زنده. تن ها را متن. چشم هایی آمدنی.