۱۷ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

گذار از اعتراض به مقاومت

» اعتراض زمانی ست که می گویم با این چیز و‌ آن چیز مخالفم، مقاومت زمانی ست که کاری میکنم تا مطمئن باشم چیزی که با آن مخالفم دیگر اتفاق نخواهد افتاد. اعتراض زمانی ست که می گویم دیگر این چیز را تحمل نمی کنم، مقاومت زمانی ست که کاری می کنم تا دیگران هم آن را تحمل نکنند.

(آنچه میخوانید کولاژی از جملات ست که میتوانند به هم مربوط باشند یا نباشند. صرفا برای مقابله با فراموشی اینجا نوشته شده اند و دعوت اند به اینکه کتاب* خوانده شود.)
×
در ژوئن ‍۱۹۶۸ در مقاله ای تحت عنوان «خشونت» نوشت: تظاهراتِ خشونت آمیز، دیگر استثنایی که اثباتِ قاعده‌ (مسالمت آمیز) باشد نیست. امروزه مشروعیت انقلابیِ خشونت است که در بوته ی آزمایش می رود. و «قهر» ابزاری ست که ما نه مطلقا نفی اش می کنیم و نه به طور سرسری مورد استفاده اش قرار می دهیم. ابزاری ست که باید بدانیم موثر بودن و مشروعیت انقلابی اش را چگونه در فرآیندی از تفکر تئوریک و استفاده ی عملی درک کنیم.
×
باید پرسید ایا مبارزه ای را که فقط با نوشته، با سخن پراکنی های بی ضرر و با قدرت نمایی های کلامی انجام می شود می توان مبارزه خواند؟ اعتراض صلح آمیز علیه نظام سرمایه داری، اتلاف وقتی ساده لوحانه است. سرمایه داری برای ادامه ی عملکردش به سلطه گر و تحت سلطه نیاز دارد. انرژی اعتراضی را باید به سمت سرنگونی نظام هدایت کرد. به سوی «جنگ طبقاتی».
×
با تفکر حاکم بر جنبش که مسائل زنان را غیر سیاسی می دانست و سیاست را در یک سطح محدود میکرد مشکل داشت و می گفت: مسائل شخصی سیاسی ست، بچه بزرگ کردن سیاسی ست، رابطه ی مردم با هم کاملا سیاسی ست.. زیرا که روشن میکند افراد تحت ستم قرار دارند یا آزادند. معتقد بود ستم بر زنان را نباید به طور مجزا بلکه به عنوان بخشی از ساختار سرمایه داری فهمید.
×
از روزنامه نگاری دست کشید و به این نتیجه رسیده بود که با اعتراضات گسترده و صلح آمیز و با لغات نمی توان بر سیر وقایع تاثیر گذاشت زیرا که عمل همواره روی دست کلمات بلند می شود. میگفت روزنامه نگاران از لحاظ سیاسی بی تاثیرند زیرا تنهایند و به این توهم دامن می زنند که برای روزنامه های رادیکال و آزاد می نویسند.
×
صبح روز ۱۴ ماه مه ۱۹۷۰ هفت تیری در کیفش گذاشت و در عملیات فرار بادر شرکت کرد. بعدتر متنی تحت عنوان «ارتش سرخ بسازیم» بیرون آمد: لزومی به توجیه آزادی بادر برای روشنفکران حراف یا همه چیزدان که از ترس زهره ترک شده اند نیست. باید این عمل را به بخش بالقوه ی انقلابی مردم توضیح داد. یعنی آنها که خود اسیرند و فورا این عملیات را می فهمند. آنها که در مقابل استثمارشان چیزی دریافت نمیکند. هیچ امیدی به دسترسی به زرق و برق ها ندارند و تطمیع هم نمیشوند. نه روشنفکران خرده بورژوا. عملیات بادر تازه اول کار است! که پایان سلطه ی پلیس نزدیک است. ما در کار ساختن ارتش سرخ هستیم. گه خور های چپ را ول کنید. به چپ عینی بچسبید. یک شبکه ی پخش موثر بسازید که خارج از دسترس خوک ها باشد. از کاناپه هایتان بلند شوید. جزئیات بی اهمیت را فراموش کنید. گه های ترسو و پاچه خوارها را بی خیال شوید. دنبال پناهنده، خانواده های پرجمعیت، مادون پرولتاریا و زنان کارگر بگردید و دم به تله ندادن را از آنها یاد بگیرید. 
×
از اول ژوئن ‍۱۹۷۲ تا ۱۱ نوامبر ۱۹۷۴ در انفرادی کامل بود. در سلول هایی که دیوارهایش ضد صدا و سفید براق بودند و آسمان از آن به سختی دیده می شد. او در این بند مرگ تنها بود. مانیفست انقلابی که از این ایزولاسیون بیرون‌ آمد این بود:
نظام در متروپل چنان توده ها را در کثافت خودشان فرو افکنده که به نظر می رسد هر گونه درک از اینکه تحت ستم و اسثمارند را از دست داده اند، دیگر چیزی ورای یک خودرو، یک تعطیلات و یک حمام کاشی کاری شده نه مجسم می کنند و نه آرزو. نتیجتا سوژه ی انقلابی کسی ست که از این اجبارات می گسلد و از شرکت در جنایات نظام سر باز می زند؛ همه ی آنها که هویت شان را در مبارزات آزادی بخش مردم جهان سوم می یابند و تن به انشعاب طبقه کارگر نمی دهند.
×
همرزم اش در زندان بر اثر اعتصاب غذا به قتل می رسد. و آخرین پیام ش از زندان همه را به نبرد فرا می خواند: هر نبرد تازه، هر عملیات، هر درگیری با خود تجارب تازه ای به همراه دارد و اینگونه است که نبرد تکامل می یابد، مبارزه، شکست، باز هم مبارزه، باز هم شکست و نبردی تازه. چنین است تا رسیدن به پیروزی نهایی تا پای جان بجنگ. مساله کاملا روشن است: ما با خوک ها در جنگیم. به مثابه ی یک انسان برای رهایی انسانها. این یک جنگ انقلابی ست. با همه ی عشقی که به زندگی داریم: مرگ را حقیر می شماریم. به نظر من معنی خدمت به خلق همین است.
×
در جلسه ی دادگاهی که به جرم فراری دادن بادر محاکمه اش میکنند دادگاه را بخشی از جنگ روانی سازمان امنیت می خواند. از ضرورت نابود کردن نظام سلطه ی امپریالیسم می گوید. از ضرورت نابودی صورت بندی های نظامی دولت. از انحصاری که قدرت سیاسی بر قهر اعمال میکند. از انترناسیونالیسم پرولتری و از بین المللی بودن و از طولانی بودن روند انقلاب. می گوید: انقلاب به «چند خیزش مردمی» خلاصه نمی شود و «بر خلاف تصور احزاب و گروه های رویزیونیست
[یا صحیح تر بر خلاف ادعایشان چرا که از قدرت تصور بی بهره اند] مسئله به گرفتن کنترل دولتی خلاصه نمی شود». او مسالمت جویی و قانون گرایی رویزیونیست ها را محکوم می کند و در نقد کسانی که معتقدند مردم به اندازه ی کافی (برای انقلاب) پیشرو نیستند، میگوید در قاموس آنها «سیاه پوستان، بی سوادان، برده ها، مردم تحت استعمار، قربانیان شکنجه، تحت سلطگان، گرسنگان و آنها که تحت استعمار و امپریالیسم رنج می کشند به اندازه ی کافی پیشرو نیستند که مثل انسان کنترل سازماندهی خود را به دست بگیرند.. این استدلال کسانی ست که نگران اصلی شان موقعیت خودشان در قدرت است، کسانی که میخواهند به مردم حکومت کنند و نه آنهایی که میخواهند مردم را رها کنند و به مبارزات آزادی بخش شان یاری رسانند.» به مقوله ی چریک متروپل می پردازد و به عملیات آزادی بادر. می گوید: این عملیات «تمام عناصری را که برای یک استراتژی مبارزه ی مسلحانه علیه امپریالیسم نیاز است دارا بود. یک زندانی را از چنگال دولت رها کرد. حاصل کار گروهی بود که برای به عمل در آوردنش خود را در یک هسته ی سیاسی نظامی سازمان دادند. آنها برای آزادی یک انقلابی، کادری که وجودش برای سازماندهی چریک متروپل ضروری بود و هست عمل کردند..». از نظر او این عملیات نمونه بود چرا که در مبارزه با امپریالیسم قبل از هر چیز باید زندانیان را آزاد کرد. زندان نهادی ست که علیه همه استثمارشدگان و ستمدیدگان به کار می آید.. ولی باید آنها را از «اسارت در بیگانگی کامل و مطلق شان و از خود بیگانگی شان، از فاجعه ی وجود و سیاسی مردم در یوغ امپریالیسم، جامعه ی مصرفی و رسانه ها، و از کنترل اجتماعی ساختارهای طبقه ی حاکمه که به بازار و دولت وابسته شان می کند، نیز رها کرد». او از روند خودشناسی در زندان می گوید، از کشف تاثیرات «جدایی زندگی حرفه ای از زندگی خصوصی، جدایی بین کار روشنفکری و کار یدی...» از لنین علیه کائوتسکی نقل میکند تا بگوید انقلاب همیشه با عده ی کمی آغاز می شود. از له دوان در رابطه ی دیالکتیکی بین استواری در اصول و انعطاف در عمل نقل میکند. به مارکس و ماریگلا رجوع می دهد. ساختار تشکیلاتی و رهبری ضد اتوریته ی چریک شهری را توضیح میدهد. جنگ روانی دولت علیه بادر و راف را توضیح می دهد. همه ی اینها را زنی می نویسد که بیش از دو سال در حبس انفرادی و بند سکوت زندانی بود. 
×
روز نهم ماه مه ۱۹۷۶ اعلام کردند خودکشی کرده اما همه چیز نشان از جنایت پلیس داشت. پزشکان کمیته ی تحقیق اعلام کردند که مرگ او با خفگی بر اثر دار زدن مطابقت ندارد و به نظر می رسد او وحشیانه مورد تجاوز قرار گرفته و به قتل رسیده است.
×
یک روز قبل از آنکه جسدش را پیدا کنند در یکی از دست نوشته هایش نوشته بود یکی از تاکتیک های پلیس در جنگ های ضد شورش علیه جنگ چریکی آن ست که رهبران را از بین ببرند.
در نامه ای به یکی از همرزمانش نوشت: 
«اگر جنگیدن هویت تو باشد ما را نمی توانند تحت ستم قرار دهند تا زمانی که از فکر کردن و جنگیدن باز نایستیم. باید بتوانیم تجربه هامان را به یکدیگر منتقل کنیم و شرط اینکار فهم کلکتیو به مثابه ی یک فرآیند است. فرآیندی که حبس کردن افراد در سلول های استبدادی را بر نمی تابد. فهم کلکتیو به مثابه ی یک فرآیند یعنی مبارزه متحدانه علیه سیستم. سیستمی که واقعی ست و به هیچ وجه تخیلی نیست.»

- *با زبان آتش، نگاهی به زندگی اولریکه ماینهوف را از اینجا بخوانید. 

۱۲ خرداد ۱۳۹۴ ه‍.ش.

تاریخ در تاریخ می میرد


روایت فاتحان از تاریخ، روایتِ پایانِ آن است. حال آنکه راوی خود می‌داند که همواره در آستانه‌ی تاریخ ایستاده است و اشباحِ آن قلعه‌ی کهن باز خواهند گشت؛ همان گونه که هر امر سرکوب‌شده‌ای بازمی‌گردد و به نام‌های کهن معانی نو می‌بخشد. از این روست که راوی تاریخ فاتحان، وسواس‌گون و مضطرب به جعل روایت مشغول می‌شود تا پیروزمست فریاد برآرد "این آخر تاریخ است. ما پیروز شده‌ایم."
این همان نمایشی است که مدت‌هاست شاهد آنیم. فیگورهایی چون جزنی و دیگران ده‌ها سال پس از مرگ‌شان در اشکال مختلف و با 'بی‌طرفی کامل' تخریب می‌شوند و پروژه‌ی سیاسی حاکمیت برای حذف صدای مخالفین پیش می‌رود. بدان معنا که این تخریبِ حساب‌شده، بیش از آن که متوجه گذشته باشد، حال و آینده را نشانه می‌رود. 
در طرف مقابل، امواجی از خشم، پرخاش و واکنش شکل می‌گیرد تا از حقانیت این فیگورها 'دفاع' شود. این دفاع در شکل گروهی و فردی گرچه فهمیدنی است اما  بخش بسیار کوچکی است از آن کنشی که قرار نیست صرفا دفاعی و واکنشی باقی بماند. ریشه‌ی این واکنش‌های غالبا عاطفی، مضطرب و غیرانتقادی را می‌توان تا حدودی در سرکوب سیستمیک و فقدان سازمان‌یابی واقعی جست. با این حال می‌شود به اشکال دیگر رویارویی با روایت جعلی فکر کرد و به موضع‌گیری‌های پرخاش‌گر و بیرونی محدود نشد. می‌شود به افشای اهداف و انگیزه‌هایی پرداخت که در پس پروژه ی تخریب پنهان شده‌اند و رسانه و قدرت را همدست یکدیگر کرده‌اند. این زمانی رخ می‌دهد که از چهره‌ی خنثی و بی‌طرف رسانه پرده براندازیم و مکانیسم‌هایی همچون گزینش، برجسته‌سازی، حذف و انکار بخش‌های مختلف واقعیت تاریخی و در نهایت ترسیم روایتی ناقص، مخدوش و مغرضانه از تاریخ را افشا کنیم.
ورای این اسطوره‌زدایی از بی‌طرفی رسانه و افشای کارکردهای عامدانه‌اش، به مرحله‌ی رویارویی با خود می‌رسیم. بخش عمده‌ی این رویارویی را نوعی پرسش‌گری معرفتی تشکیل می‌دهد. پیش از هر چیز لازم است از خود بپرسیم ما از تاریخ چه تعریفی داریم؛ آیا تاریخ همان گذشته است؟ انباشتی از متون، خاطرات و زندگی‌هایی است که به معنای زیستی پایان یافته و میراث ما شده‌اند؟ آیا از همین روست که می‌کوشیم آن بخشی از تاریخ را که به خودمان مرتبط می‌دانیم از جعل و تخریب در امان داریم؟ اگر این رویکرد عمده‌ی ما به تاریخ نیست، پس این هم آوایی گسترده و گذرا درمقابله با پروژه‌ی تخریب حتی از سوی محافظه‌کارترین نیروهای چپ از کجا می‌آید؟ جز این است که چنین رویکردی فیگورها را بدل به سنگواره‌هایی می‌کند که روزگاری قهرمانان شریفی بوده‌اند و امروز آنقدر مرده و بی‌صدا هستند که در هر مناسبتی خواسته و ناخواسته از سرمایه‌ی نمادین‌شان مصرف می‌شود؟ به شکل قاب عکسهایی در کنگره‌های سازمان‌هایی بی‌ربط، بر سر صندوق رأی به سیاستهای راستگرا در دست چپ‌گرایان میانه‌رو، در مراسم‌ها و مناسک‌های تقویمی و هر از گاهی هم در نبردهای رسانه‌ای و کتاب چهره‌ها.
مدافعان چنین رویکردی دانسته و ندانسته  تصویری کهنه از تاریخ دارند. گویی فیگورهایی چون جزنی و دیگران، جایی در میانه‌ی تاریخ منجمد شده‌اند و اینک ما وظیفه داریم تا به رغم وضعیت مضمحل، نامعلوم و از‌هم‌گسیخته‌ای که گرفتار آنیم صدای آنان شویم. این گونه است که موضوعی معرفتی را که اساسا به درک و دریافت ما از تاریخ مرتبط است بدل به موضوعی اخلاقی/عاطفی می‌کنیم. تاریخ را هم‌چون مجموعه‌ای از نقاط منفک و بی ارتباط می‌بینیم و امر تاریخی را که متنی گشوده به خوانش‌های مدام است به شکل میراثی مرده می‌فهمیم. این‌ گونه است که اشباح برای همیشه اسیر قلعه‌ی فاتحان می‌مانند. حال آن که قلعه را باید شکست تا اشباح برگردند. باید به یاد آورد که اشرف، پویان، بهرنگی و جزنی صرفاً شهدای درگذشته نیستند و اندیشه و عمل‌شان در تاریخ فعلی ما حضور دارد بی‌ آن که لازم باشد به شکلی پسینی و واکنشی احیا و ایجادش کنیم. 
اگر به جای تقلیل تاریخ به گذشته‌ی مرده، آن را چون ترکیبی از رخدادها و فرآیندهای زنده‌ای بفهمیم که به شکلی پویا بر هم اثر می‌گذارند و امروز را می‌سازند، به اصلی‌ترین پرسش می‌رسیم: نسبت خود ما با جزنی چیست و کجاها با او مرز و گسست داریم؟
 فهم تاریخی، امور را تا حدودی به بستر زمانی و اجتماعی‌شان وابسته می‌کند و از ما می‌خواهد متون بجا مانده از فیگورها را در بستر شکل‌گیری‌شان بخوانیم و از مرزبندی و مواجهه‌ی انتقادی با گذشته به هراس نیفتیم. چنین کنکاشی مستلزم نوعی آشکارسازی، خودآگاهی و خودشناسی است که در آن 'خود'، هم معنایی فردی و هم معنایی جمعی دارد. از دل بازخوانی انتقادی متن‌های بجامانده است که می‌توانیم از 'امکان‌ها 'پرسش کنیم. با مطالعه‌ی چشم‌انداز افرادی چون جزنی که شاهد بی‌واسطه‌ی موقعیت خود بوده‌اند، می توانیم آن عصر را بهتر شناخته و از این طریق موقعیت فعلی خودمان را به شکلی جامع‌تر بشناسیم. اینجاست که به فهمی دیالکتیکی از جریان تاریخ رسیده‌ایم. زیرا همان گونه که اندیشه‌ی امثال جزنی بر رویکرد فکری چپ اثر ایجابی داشته است، موقعیت و بستر تاریخی خاصی هم که او در آن زندگی کرده عاملیتی جدی در موقعیت فعلی ما دارد و از جهاتی در یک پیوستار واقع شده‌اند.
با این رویکرد، هم‌چنان می‌شود با سؤالات امروز سراغ اسلوب‌های جزنی و دیگران رفت و به شکلی فعالانه وجه همواره رهایی بخش و کارآمد این اسلوب‌ها را بازخوانی نمود و بخش‌های ناکارآمد را به شکلی مستدل و منصفانه نقد کرد. تنها  در این صورت است که دفاع  ما از سنت‌مان تار و پود مستحکمی می‌یابد.
هم نام و هم محتوای آن چه باز می‌گردد و حیات می‌یابد به کنش ما مشروط است. رستگاری نام‌های کهن و مازادهای تازه‌اش در گرو چنین تلاش نقادانه‌ای است، چرا که در صورت پیروزی دشمن، حتا مردگان نیز در امان نخواهند بود.

پانوشت: این متن در شماره ی یازدهم رادیو ریزوم | تپه های اوین و حروف سربی روزنامه خوانده شده است. 

۱۵ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

هملت‌ماشین | هاینر مولر

افلیای نمایشنامه ی مولر هیچ شباهتی به افلیای نازپرورد شکسپیر با آن عشق رانده شده ی هملت ندارد تا با رنجوری شکننده اش زندگی خود را تسلیم جویباری کند. افلیا در این اثر نه تنها سرکش تر و هنجارشکن تر از هملت است، بلکه از هملت قربانی تر است، از هملت ماشین تر است: 
« قلب او یک ساعت است.»:
او زنی ست آویخته بر طناب دار. زنی که از فرط اعتیاد، سپیدی برف بر لبانش نشسته. زنی سر فرو برده در اجاق که دیروز باز از خودکشی منصرف گشته. او همانی ست که اشیاءِ اسارت اش را در هم می شکند. نبردگاهی که وطن اش بود را در هم می کوبد. درها را می گشاید تا فریادِ جهان به درون آید. همچون باد. زندان اش را به آتش می کشد. جامه اش را در آتش می افکند. سینه اش را می شکافد و ساعتش را بیرون می کشد. ساعتی که قلب اش بود. و به خیابان می رود.
او همان الکترا ست که انتقام می گیرد: همه چیز را به خاک و خون می کشد، زمین و زمان را در آتش می سوزاند، بارها خود را هلاک می کند و بارها دوباره زنده می شود و در خیابان همه ی شهرهای دنیا با تنی پوشیده از خون می دود. او تصویری ست از اینگه همسر اول هاینر مولر که رگ خود را از هم دریده. او شبحی ست از همه ی زنان همچون مده آ، طاهره قرة العین، رزا لوکزامبورگ، فریدا کالو و اولریکه ماینهوف. 
افلیا اما در پایان نمایش با همه ی عصیانگری اش باز هم افلیاست. افلیایی سوگوار، مغموم و شکست خورده که در جایی مانند آسایشگاه روانی باندپیچی شده ست. او در انتقام خود حنجره ای را می جوید با ظرفیتی فراتر از غرش جنون و اراده ی برنده تر از تیغ دشنه. به همین دلیل در کالبد الکترا تجسم می یابد:
«افلیا: این الکترا ست که سخن می گوید: در قلب تاریکی. زیر خورشید شکنجه. خطاب به شهرهای بزرگ جهان. من جهان را میان ران هایم خفه می کنم. همان جهانی که زاده بودم»
با این همه فریاد می زند: «نگون سار باد خوشبختیِ اطاعت، زنده باد نفرت، تحقیر، شورش، مرگ. آن زمان که اطاعت با کاردهای قصابی از میان اتاق خواب های شما می گذرد حقیقت را در خواهید یافت»
--
متن نمایشنامه را از لینک های زیر بخوانید: 
ترجمه ی فارسی از ناصر حسینی مهر

۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۴ ه‍.ش.

انتقاد از خود

رفیق عزیز،

پیش از آنکه از نقش فعال چپ و تاثیر او بر اذهان طبقه ی کارگر بپرسی، پیش از آنکه این نام عام را در کنار آن دیگری بگذاری، پیش از آنکه خودت را بیرون این منجلاب و فراز آن بگذاری، پیش از آنکه آن را به مثابه ی یک متن خشمگین از یک فعال دلسوز چپ در کتاب چهره ها پست کنی، بگذار روایت را مرور کنیم.
یک تجمع دولتی در روز کارگر برگزار شد که هشت سال بود به هزار بهانه لغو میشد یا به مکان های مسقف محدود و محصور می شد. در این تجمع دولتی، آنها که شرکت کرده اند پلاکاردهایی با مضامین فاشیستی دست داشته اند و با مواضع دولت درباره ی کارگران افغان همصدا شده اند. می نویسی: بیاییم قبول کنیم که این ها کارگرند و حاشا نکنیم. باید از تو پرسید آیا تردید داری که این آسیب و عقب ماندگی در جای جای روزمره ی مجازی و حقیقی 'ما' دیده می شود؟ آیا کارگران با‌ آن چهره ی "ایده آل شده" از این دایره به سبب جایگاهشان به خودی خود بیرون بوده اند؟ یا تو امروز چهره ی مخدوش "همگان" را کشف کرده ای؟ نوشتی اعصاب نداری فعلا. با این همه اگر کسی از آشنایان ات در این تجمع بوده اند، بپرس که چه دیده اند؟ ازمداخله شان بپرس. از وزیر شعار بپرس و شعارهای تعیین شده از پیش. بپرس و بدان آن "نام عام" که به محاق برده ای چقدر یکدست و بی حفره ست.
از حفره های درشت اش همین بس که بدانی چند روز پیش هفت تشکل مترقی اش در بیانیه هاشان چه خواسته بودند. فیلم تجمع شان روبروی مجلس را دیده ای؟ می دانی که دغدغه ی نیروهای امنیتی در آن روز، جدا کردن معلمان و کارگران بود که یکی برای دیگری شعار میداد و آن یکی پلاکارد دیگری را در دست گرفته بود؟ هر چند که هر آنچه بی واسطه ی پیشاهنگان خود خوانده، رشد یابد و حیات داشته باشد، گویی لایق توجه نیست. بیانیه ای که تنها چند ساعت پس از تجمع در حمایت از کارگران و مردم شریف افغانستان نوشته شد به چشم نمی آید زیرا که از قرار فعالین چپ مورد نظر شما در آن مداخله ای نداشته اند.
همین دیروز چند نفری از چهره های شاخص  این جنبش را دستگیر کرده اند و خیال میکنی اگر همدست این تجمع هزاران نفره بوده اند زندان جای شان بود؟ آن جعبه های کوچک شیرینی برغم تلخی دستگیری ها را دست سندیکالیست های شرکت واحد دیده ای؟ عکس های تار اما بیانیه های مترقی معلمان و کارگران مریوان را دیده و خوانده ای؟ حق داری. زیرا که عکس های شفاف و فراوان ایلنا از تجمع امروز بسیار بیشتر و بهتر دیده می شوند تا آن حاشیه ی مقاومی که برغم سرکوب هنوز جان دارد. 
حالا بیا به پشت سرمان نگاه کنیم. جنبش کارگری را بگذاریم برای آنها که اول ماه می تنها یک روز از روزمره ی سالیان مبارزاتی شان ست و روزی نیست که حتی خبرگزاری های دولتی از مقاومت های بی بدیل شان در این زمانه ی اعتدال و تدبیر، خالی شود. بگذار به خودمان نگاه کنیم. چه بهتر که در فراغت از نقدهای توخالی، بپرسیم در ناکامی های تجارب جمعی پیش از هشتاد و هشت و بعد از آن چه نقشی ایفا کرده ایم. حال کجاییم و چه آموخته ایم. ما که مواجهه ی انتقادی با تجارب خود را نیاموختیم باید فروتنی و تماشا را بسیار تمرین کنیم. تنها این طور می توانیم بفهمیم تاثیر ما در تعالی اندیشه های جامعه ای که در آن زندگی می کنیم چه بوده است. در آخر، اگر ماحصل خشم تو این باشد که بدانیم در نشیب ایستاده و میدان مبارزه را گم کرده ایم، چاره ای نیست جز آنکه هیاهوی مجازی را به نفع نبردهای عینی و اعتراضات واقعی ترک کنیم. از اضطرار موقعیت ما همین بس که چند روز پیش دست زنی سی ساله و کارگر در دستگاه بستنی سازی گیر کرد و او به داخل دستگاه کشیده شد. ما از این خبر چه می فهمیم؟ صادقانه می پرسم.

زیاده حرفی نیست.

فدا

۷ فروردین ۱۳۹۴ ه‍.ش.

قوچ تنها


 شش سال گذشت عزیز خانوم. 
خواب یک قوچ تنها می بینم که با شاخ های مهتابی روی صخره ای مرده. 

تقویم دیگر مدت هاست که نمی تواند گذر زمان را به من بگوید. اسفند هشتاد و هفت آخرین تاریخی ست که من توی تقویم دیده ام و باور کرده ام. بعد از آن فقط گذر اعداد بوده و غیاب منتشر.
غیاب جدی ترین تجربه ی زندگی من بوده است. و دیده ام چطور خاطرات مرا دستکاری میکند. جاهایی نور می پاشد و جاهایی را به تاریکی می برد. طوری که خیال میکنم روز به روز بیشتر فراموش میکنم و آنچیزی که مانده به زبان آمیخته است و پیش از آن که واقع شده باشد ساخته ی جان من است. مهمترین غیاب به عزیز مربوط است. همین که توی عکس چادرش را توی مشت گرفته و مایل به نور با چشم های بسته و دندان های سپید می خندند. هر بار که از او نوشته ام از مرگ اش پریده ام. نمی خواستم تن اش را توی آن سیاهی ببینم. و از قضا تن خودم را. زیرا که انگار مرگ دیگری همیشه مرگ خود آدم ست. مواجهه ای شخصی ست که آنکه مرده آن را نمی بیند و در آن نیست. چیزهایی از او در تن من هست که با مرگ او به تاریکی می افتد و روشن تر از قبل میشود. چیزهایی هم هست که برای همیشه کبود می ماند و حتما همین است که تا مدتها کام زبان و خاطره را گس میکند. گس یعنی فرار.
امروز صبح که بیدار شدم و خواندم هفتم فروردین فقط یک چیز یادم آمد که می نویسم و دوباره می میرم از این نوشتن:
شش سال پیش تن اش و موهای حنایی اش را خاکی کرده اند. درست یک روز بعد از آن که من پریدم که برسم به امتحانی مهمل. از آن وقت هرگز برنگشته ام که خر آن خاک را بگیرم و دست هاش را بکشم بیرون تا پلک های ترسانم را ببندد.
آن شبهای طویل بیمارستان بالا سرش نشسته بودم و به آن پاکت خون نگاه می کردم که می ریخت به رگ هاش. هذیان میگفت. آقا جون را می دید. چادر میخواست. من هر چه سرود بلد بودم میخواندم. گفت برو قرآن بیاور. این ها چیست که میخوانی؟ تشر می زد. قهر میکرد. بهانه میگرفت. و سوزن توی رگ هاش جا بجا میشد. میگفت سوسک از دیوار روبه رو بالا می رود توی چشم هاش.
ظهرها ملاقات بود. همه می آمدند. دایی خواست کمک مان کند با هم برویم تا دستشویی. یک شانه را دایی گرفت و دیگری را من. به کاشی ها نگاه میکردم که راه کوتاه شود. ایستاد. گوژ پشت و بهت زده. به دایی نگاه کرد و تمام شده بود. زمین خیس و چشم ها خیس و لباس خیس و سکوت خیس. 
همه بودند. خلوت نمیشد. کاشی ها صاف و بی چروک. عزیز را نمی شد دزدید از آن تلخی. یک جور حرمت بود تن او برای من. و حالا بی اینکه کسی اراده کرده باشد، آن تن محترم، مضمحل میشد.
این جور وقت ها زبان میخواهد بگوید چه می بیند و ناتوان میشود. به نام می خواندش: ستاره ی ویران. می خواندش: شاخ مهتاب. اما تن متلاشی ساکت ست. زبان آنجا راه ندارد.
هزار قاب درخشان از روزمره ی عزیز و کودکی که من باشم هست. اما مرگ به همه ی اینها بی ربط میماند. بابا میگوید همه اش یک گذار ست به وادی دیگری و نباید متوقف شد. من هم میگویم نمی شود با زبان و خاطره از شکاف مرگ پرید.
در نهایت عزیز، همان خلوت پاکیزه ای را داشت که نیما میگفت؛ آنقدر باصفا و پاکیزه که سالها بعد از مرگش جوانی که هنوز نطفه اش بسته نشده، در گوشه یی نشسته از او می نویسد. 

۱۴ اسفند ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی دوم به شین

Mario Sironi (1885-1961) Il cavallo bianco e il molo, 1920
شین شریف،

مارکس در پایان مقدمه اش بر ویراست اول کاپیتال می‌نویسد: اکنون مانند گذشته، کلام آن مرد بزرگ فلورانسی را شعار خود قرار می‌دهم: راه خود را بگیر و بگذار مردم هر چه می‌خواهند بگویند. 
هر بار که به این جمله فکر می کنم در همان میانه جمله متوقف می‌شوم. راه خود را بگیر. مارکس راه خودش را می‌شناخته و آن را گرفته هموار کرده‌ است. ما اما بسیار گم راهیم. تقریبا هر کجا ما را می‌توان یافت. آن وقت‌ها که از چشم‌ها غایبیم هم، جای بهتری نرفته‌ایم جز کنج کور انزوایی ترسا. این آمد و شد کاذب است. یک بار گفته بودم‌ات همه‌اش چیزی جز تقلا و مدام خطا کردن و یافتن و باز گم کردن نیست. به نظرم نوعی سستی در این جملات هست که از زندگی خودم برآیند کرده است. از این گمراهی خودم آمده و میخواهد عصب بر آمده را بیارامد. میخواهد خودش را دلداری بدهد که اصلا همه اش همین رنجوری ست. که گفته این طور است؟ همه اش اگر این بود این همه استثنا در تاریخ چطور ساخته شده‌اند؟ آیا تصادف، آن ها را بر سر انتخاب و تصمیماتی نشانده؟ آیا همه اش تصادف است؟ آیا اگر آنها را از آن مکان‌ها بریده باشیم و اکنون اینجا نشانده باشیم ماجرا تماما تغییر میکند؟ آیا آن قهرمانان اگر امروز را زیسته بودند در این امواج نسبیت و کاهلی و بی دقتی غرق می شدند و سکون پادشاهی می کرد؟
اگر باور کنیم که آنها مخلوق شرایط مادی خود بوده اند و در بزنگاههایی عنان وضعیت را سخت در دستهاشان فشردند و خلاقیت و تعهدشان هم آنها را بر فراز موقعیت نشانده و تصادف هم لابد هم دستی کرده، باید بتوانیم ساز و کاری را از زیست آنها بیرون بکشیم. من دیگر فکر نمی کنم همه اش تقلا ست. همه اش تقلا نیست . همه اش زبان نیست. همه اش توصیف وضعیت و پراکندنِ خبر نیست. 
که خبر، وقتی از هم‌آهنگی تن‌هایی می گوید که از مداری معین بیرون زده اند، سرایت میکند. برای این است که آن روز گفتم ات روزمره ی مرا، روزِ این جنبش میکُشد و از نو زنده می کند. نیما گفته بود تن من یا تن مردم، همه را با تن من ساخته اند. آیا نغز تر از این می شد نوشت؟
اما این تنِ مشترک را چطور می توان ساخت و از مرزهایش فرا رفت؟ بسیاری به این پرسش می اندیشند شین عزیزم. چه باید کرد؟ وقتی گوشه ای از این تن خونریزی می کند چطور می شود دست های دور و فلج را به یاری گرفت؟ 
من ایده ی جمعی ندارم برای این همدستی. نمی دانم چه بر سر جمع ها آمده که چیزها قبل از ساخته شدن ویران می شوند. سخت ناامیدم از این خیل عظیم تجربه‌های ناکام. اما انزوا هم چاره اش نیست. چاره را در یک جور فاصله می بینم. فاصله ای که نه آنقدر دور باشد که هیچ صدایی و جنبشی به آن نرسد و نه آن قدر نزدیک که ابتذال بدان سرایت کند و از حیات ساقط اش کند. این میانه باید ادامه داد. سقوط و صعودها را دید. آدم ها را شناخت. "خلاف آمدِ عادت" را شناخت. 
و اما کنج. کسی که کنج زیبا و کیفی نسازد و تنهایی کردن نداند، سکوت نداند نمی تواند یارای جمع باشد. بدبین بمان به آنها که دانسته هاشان را از نوک زدن های شلخته به جمع های ناکام جسته اند. کناره بگیر و آن کار سخت را بکن. بخوان و بنویس. نوشتن جز در تنهایی ممکن نیست. عزیز اگر بود لابد می گفت بدوز. عزیز استادِ دوختنِ تکه ها بهم بود. تکه های دور انداخته و بیکار. تکه هایی که اگر دست های او نبود، هیچ کاری از دستشان بر نمی آمد. 
در آخر از رفیق مان ر. ل. به سال ۱۹۱۸،نقل قولی را به خودت باز می رسانم:‌
« من در گوشه دنجی از باغ، خود را بیشتر در خانه ی خویش احساس می کنم... تا در یک کنگره ی حزب... با این وجود امیدوارم در حین انجام وظیفه در نبرد خیابانی یا در زندان بمیرم. اما من در اعماق ضمیر خویش بیشتر به گنجشکها تعلق دارم تا به رفقا. »

 درخشان بمانی.
رفیق ات،
میم
پنجم مارس دو هزار و پانزده

۲۸ بهمن ۱۳۹۳ ه‍.ش.

نامه ی دوازدهم - به میم

میم عزیز،

اگر این روایت را به تعویق انداخته ام برای آن است که میخواستم تاریخِ زیسته شان را هم به متن الصاق کنم. خیال می کردم تفاوتی وجود دارد. یک جور همدلی با آدم های قصه. یک جور ماجرا را در کانتکست اش دیدن. یک جور دقت لابد.
البته که حالا دلسرد شده ام. چون خیال می کنم در این همدلی بیش از حد، یک جور مماشات هم انگار نهفته بوده که از آن بی خبر بودم. یک جور سازش قدمت دار. که انگار از کودکی هایم می آید و تا همین حالا کش آمده. یک جور میان ایستادن برای چفت و بست چارچوبی که هر لحظه رو به ویرانی دارد. از خانواده بگیر تا دوست و آشنا. یک جور تلاش مذبوح برای آنکه چیزهای جمع نشدنی کنار هم قرار بگیرند. با شرط اینکه هر کس یک قدم عقب بنشیند و چشم بستن بر این واقعیت که فقط آن کس که زور کمتری دارد مجبور میشود مقادیری عقب بنشیند تا توازن برقرار شود. هیچ به این توازن فکر کرده ای؟ 
صبح که بیدار شدم از خودم سخت دلخور بودم. و همین شد که گفتم بیایم برایت بنویسم که نوشتن فکر کردن است. بنویسم که این توازن کاذب برای حفظ وضعیت چقدر ارتجاعی ست. باید به ریشه ها و تضادها دقیق نگاه کرد. در این روابط قدرت همه جایی، وقتی حتا عاشقانه ترین روابط هم از این دایره مستثنی نیست، چطور می شود منافع متضاد و چرایی این رویارویی ها را ندید و صرفا با اخلاقی/عرفی کردن ماجرا بر شکاف سرپوش گذاشت؟
به زندگی ام نگاه می کنم و بسیارند بزنگاه هایی که عقب نشسته ام. نظاره کرده ام. مماشات کرده ام. پنهان کرده ام. به پستو خزیده ام. ادعا کرده ام. و فقط رویارو نشده ام که حالا خیال می کنم برغم سختی اش نوبت به مواجهه است.
قطعا می شود با هزار بهانه و مصلحت، سکوت کرد و گذشت. اما همانطور که در نامه ی قبل نوشتیم، در جهانی که تغییر روز به روز ناشدنی تر می نماید، چطور می شود از این دعوت های گاه و بی گاه زندگی - گیرم در ساحت فردی - گذشت؟ چطور میشود حتی در چنین هنگامه هایی که فقط خود آدم و اصول و قواعد ش به محک گذارده می شوند جا خالی کرد و گذاشت موج به ساحل بکوبد و بدل به دانه های شن شد، پراکنده و بی چیز.
طبری یک شعری دارد که می گوید: بشو امواج جوشانی که دائم در میان مانند. و این تلاطم شرط آن زندگی ست که هر لحظه از حباب و نفس خالی میشود. همان که آن روز حرف ش را می زدیم و چرا می گفتیم. بگذار قبل از آنکه مثل همیشه به شعار بیفتم اصل ماجرا را تعریف کنم. هر چند همانطور که می دانی من شعار را هم لازم میدانم برای آنکس که میخواهد چرخ زنگاری را تکان دهد.
اصل ماجرا این ست که باید هر چارچوب امن را چون و چرا کرد. آخر آدم به امنیت انگار چونان مسکن نیازمند میشود و بعد یادش می رود از آزادی اش هم بپرسد. مثالش می شود همین خانواده. تو مرا و ارتباط عاطفی و عمیق ما را خوب می دانی. اما فکر کرده ای که این حد از نزدیکی می تواند به این وهم دامن بزند که تو این-همان خانواده ات هستی؟ با همان ارزش ها و آرمانها. با همان خواست و میل. با همان افق؟
تا پاسی از راه را احتمالا همراه و همقدم و البته سرخوش طی می کنید. تو خیال می کنی همدست جنبشی هستی که از پدربزرگ تا پدر و مادرت در آن سهیم اند. جنبشی که قرار است سلطه ی بیرون را کمی دستکم به عقب براند. آن روزی که متوجه میشوی با صورتی جز صورت پدر - بنام قانون - و مادر -ملازم قانون - روبرو نیستی چه خواهی کرد؟ یک صدا از دو حنجره همزمان خطابت میکند: به ارزش های جامعه ات حرمت بگذار.
من فرو ریختم. من این منگنه ی عاطفی را خوب می شناسم. از کلمات آغاز میشود تا بوها و صداها ادامه دارد. از میز کوچکی آغاز می شود که وقت جلسات خانوادگی دور ش می نشستیم و گفتگو می کردیم و می رسد تا همین امروز. دریغ که اگر بخواهم بد ذات باشم باید بگویم آن جلسات چیزی نبود جز آموزش کلمات و قواعد بازی. حالا من قاعده را بلدم. این کنترل از راه دور را بلدم. تعیین افق های پیش رو را بلدم. و میخواهم از این میز دایره ای بزنم بیرون. 
همان دختر بچه نباشم وقتی پدرم از دور با همان واژگان خطابم میکند. نترسم مثل آن روزها. دریغ که آدم ترس را هم از همان وقت درونی میکند و قبول میکند که میز حتا اگر دایره ای باشد دایره هایی تو در تو وجود دارند که سطح آنها را از تو جدا میکند. 
یک جا باید ایستاد و اعتراف کرد فرقی نمی کند پدر و مادر شما چقدر تلاش کرده اند مدرن باشند و از شما انسان خوبی بسازند. وقتی قصه به ریشه ها می رود، وقتی قرار است تمرد کنید و همدست آن روایت قدیمی و مسلط شان نباشید، ناگهان پوسته ی رویی را کنار می زنند و اینجا دیگر لازم نیست پی تاریخ زیسته بگردی و دست بر گلوگاه تفاوت ها بگذاری. اینجا شهادت می دهی که خانواده همچون هر ساختار قدرت دیگری، بی هیچ مهابا دست به بازسازی پیکر خودش می زند و می شود یک بافت یکپارچه بی هیچ روزن. درست در چنین لحظاتی ست که باید تصمیم سختی بگیری. رو به روی این بافت محبت و سرکوب بایستی و بگویی من قیچی ام عزیزانم. قیچی. 
درست همان وقت که اوج متن را به قیچی آذین بستی باید بدانی ماجرا می تواند آنقدرها هم شفاف و سرراست نباشد. گوشه و کنار زندگی خودت را بگرد. حتی با بریدن رشته ها از آن گذشته، چیزهایی این کنج ها باقی مانده اند. کنج تن ات. کنج نفس هات حتی. در اوج آن لحظات لذت و سرخوشی. همیشه چیزهایی هست که مطابق است با آنچه تو را ساخته و آن را خواسته ای و تسلیم اش شده ای. 

همین 
زیاده حرفی نیست جز آنکه همانطور که او قبل تر گفته: کسی که حرکت نمی کند صدای زنجیرهایش را نمی شنود.

بوسه ها

میم - هفدهم فوریه