۲۳ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

عزیز

بهش گفته بودند: زن! آن شهری که گذاشتی اش و پریدی دیگر وجود ندارد.
همینطور که به لبه ی تخت نشسته بود و تصاویر را خیره خیره نگاه می کرد، گفته ی آنها به گوشش زنگ می زد: طوری نیستی که انگار هرگز نبوده ای! آدمها، خیابانها، قاب ها همان نیستند. پلک ش می پرید. میخواست دست ببرد توی تصویر چیزی غایب را بیرون بکشد. خودش را بیرون بکشد. خودش را از روی تخت بلند کند بچپاند بین دست های مادرش. آنجا که نیمرخ به چشم های پدر نگاه می کند. خودش را بردارد بنشاند کنار آن دوست. پیچکِ زبان ش را ببوسد. بردارد بنشاند لب پلکِ خواهرش، اشک هاش را بنوشد. بردارد برساند به سرانگشت مادر آنجا که ابروان پدر را صاف می کند. و لای چین های صورت پدر بمیرد. هنوز لب تخت نشسته. مات و مسکون.
ناگهان تصویر می رود به گورستان. سنگی سیاه. روی ش نام عزیز را می بیند. خاک سیاه. خاک سوگوار. تن سفید او را چگونه بلعیده؟ از جا می پرد: تن من ست آنجا خاک کردید. تن ش می لرزد. صداش از گلو می جهد. به تقلا، کند و رنجور. صدای موحش حیوانی زخمی. سوت قطاری که دور میشود. استخوانِ شکسته.
تن من ست. تن سفید من ست. دست های ظریف و موهای حنایی من ست. بوی نعنا می داده ام. من ام خروار خروار خاک توی چشم هام. چشم های خاکستر پاشیده دیده اید؟
زانوهاش را بغل می کند. تا منتهای دیوار سرد عقب می رود. دیوار عقب تر نمی رود. تصویر هنوز همان. نام سپید عزیز روی گور سیاه. 
شهر وجود ندارد. به خیابان می دود. فریاد می زند. عزیزم. عزیزم. برگرد. برگردم. عزیزم.
کجا برگردم؟ کجا بگردم. خاک کجاست؟

۲۰ فروردین ۱۳۹۳ ه‍.ش.

یارا نه

یارا: قدرت، توانایی، دلیری
یارا (ترکی): زخم، جراحت (ناظم الاطباء)

در خانواده ی ما فقط یک کارگر وجود داشت. و آن پدرم بود. این را من بعد ها واضح تر دانستم. اما آن اوایل، وقتی چهار پنج ساله بودم خودم را از او جدا نمی دانستم. او هرگز توی خیابان چیزی نمی خرید که بداند کسی ممکن ست ببیند و نداشته باشد. و بر این رویه هم تا مدت ها اصرار میکرد برغم اینکه می دانست بهانه جویی و لجاجت، در پی خواهد داشت. اما کم کم گفتگوی ما آغاز شد و فهمیدم به جای آنکه از سر دلخوری پاهایم را به صندلی راننده فشار دهم، باید صحبت کنم. بابا همیشه چشمی به بیرونِ ما داشت. و مدام انگشت اشاره اش به دورها بود. نمی گذاشت فقدانی را ما تجربه کنیم اما خیلی تلاش کرد بفهمیم، دیگری هم خودِ ماست. وقت هایی که شبها می آمد از کلاس زبان برگردیم، توی راه وقتِ حرف زدن که خیال می کردم حواسش پرت ست، به آن بند انگشت ش دست می زدم که نبود. دستگاه پرس، بند انگشت بابا را خورده بود. خیال می کردم بند انگشتش را لابد دیده آن طرف افتاده، نچسبانده اش. بند انگشت بابا روی نوار نقاله راه افتاده رفته توی کوره ی کاشی پزی. آب شده.
یک جور خشم داشتم که بابا هم داشت. بابا خندیدن قهقهه بلد نبود. سنگین و صبورانه زندگی می کرد. جوری که وقت نوجوانی، می شد سر به سر این زندگی عبوس گذاشت. که انگاری آدم توی بطری خودش را صاف و بی نفس محبوس کرده باشد. به هر حال او و مامان که داشتند در چند جبهه می جنگیدند به رغم خطاهاشان همیشه همان مبارزان اسطوره ای خانه ی ما ماندند.
توی مدرسه، توی خیابان، توی دفتر خاطرات مامان هم معلوم بود که اینها با بقیه فرق دارند. از سر میز دانشگاه بلند شده اند، از زندان رهیده اند، حالا گوشه ای تقلا می کنند و تنها چیزی که مانده همین چاردیوار خانه است. که توی دفترهاشان نمودار بکشند که بچه ها را چطور باید تربیت کرد. چه سالی چه مفاهیمی را باید بدانند. جلسه ی خانوادگی برگزار کنند و انتقاد از خود و انتقاد از دیگری را یاد بگیرند. اینها اعجابِ خانه ی کارگری بود، که چیزی جز زنجیرهاش برای از کف دادن نداشت. و البته گاهی خشم و آشوب کارخانه به دست های سنگین ش سرایت می کرد اما شانه هاش که شرمنده میشد ما چشمکی می زدیم و می گذشتیم.
سالهای دانشگاه بابا هر شب به کابوس میخوابید. آرام می گفت، به تشر می گفت، به قهر می گفت، که سرت به کار خودت باشد. تازه اتوبوسهای شرکت واحد با چراغ های روشن از انقلاب به آزادی می رفتند. تازه تازه نشریات دانشگاه سر از سندیکا در آورده بود. تازه پیشاهنگ منتشر میشد. اینها را که به خانه می آوردم به خودش مثل مار می پیچید. می گفت آخر یک کاری می کنید آن بچه های کارگر بدبخت که به زور وارد دانشگاه شدند را به جرم اعتراض از دانشگاه بیرون کنند. به خودش اشاره می کرد. به خود اخراجی اش. به دانستن بدجوری ایمان داشت. می گفتم دانش هم نام دیگر قدرت ست. مسخره می کرد. خشم می گرفت. حق داشت البته. همانقدر که ما حق داشتیم.
خانه محلِ نزاعِ ایده ها بود. هیچ کس خبر ندارد که بعد از سالهای سیاه دهه شصت، بر سر آنها که از ایران نرفتند و آرمانشان را زیر زبان شان مخفی کرده بودند چه آمد. ترس خورده چشم هاشان را کسی نمی دید. توی خانه اما مامان از کار می گفت و تامین اجتماعی، بابا از کارخانه و تعقیب و اخراج هر آن کس که تخطی کند. شعار اما این بود: باید آنقدر توانا شد تا به جایی رسید و کاری کرد. اما نه آن جا معلوم بود کجاست نه مسیر توانا شدن معلوم بود و نه آن همه تضاد و تناقضی که وضعیتِ بینابینی خانواده ی ما داغش را به پیشانی داشت. آمیختن آب و آتش بود بهم. شنا کردنِ بی خیس شدن بود. اینجاها بود که خیال می کردی همه شبیه هم شده اند. حتی خانواده ای که قرارش بر تفاوت بود مجبور شد از خودش و موجودیت ش صیانت کند. حال آنکه موجودیت حقیقی چیزها را نمی شد صیانت کرد مگر با در معرض قرار دادن و خطر کردن. اینها را نمی شد از آنها که جلوی چشم شان رفقایشان را اعدام و شکنجه کرده اند خواست. از آنهایی که خیابان را خالی کرده بازگشته اند و رفقایشان به زندانند هم. یا استخوان به چرخِ گردننده می گذاریم یا به روزمره می گردیم. ما به روزمره می گشتیم حتی اگر به خیال خودمان اینطور نباشد.
بابا اما شب می آمد خانه، صبح ش رفته بودند شیشه های تامین اجتماعی را شکسته بودند. با رفقایش پنهانی بر سر استراتژی ها به بحث بود. سال ها که می گذشتند محافظه کارتر می شد. سال هشتاد و پنج توی خیابان دیدمش. خیابان هنگام. رو به روی شرکت واحد؛ چشم هاش از خشم سرخ بود. حتی خطاب ش بود که پلیس این دانشجوها را بگیرد. می گفت هر کس باید خودش را سازمان بدهد. غلط می کنید پیشاهنگ طبقه ی کارگر باشید. چه می دانید از آنها. خودش وقتی این جملات را می گفت از آنها جدا می شد. به دست های آدم نگاه می کرد طوری که دست آدم منجمد می شد می افتاد. مجال حرف زدن نبود. معلوم بود شعار هنوز همان ست. هر کس باید دهانش را ببندد تا هنگامه اش برسد. و من گمان می کردم و هنوز می کنم که هنگامه اش نمی رسد مگر کسانی دهان شان را باز کرده باشند. هیچ وقت نشد از سه شیفت کار در کارخانه، با همان دستگاه پرس تعریف کند. نشد بگوید چرا شدنی نیست. نگفت هر کس باید کجای بار را بگیرد تا سبک تر بشود. 
هنوز که سالها می گذرد یادم هست که وقتی برنج و روغن به کارگران می دادند، وقتی به خانه می رسید بیشترش را بخشیده بود. سر لوازم التحریر هم با من بحث می کرد که به قدر نیازم بردارم و باقی را به بچه های همکارانش هدیه کند. بی اینکه دستش معلوم باشد این کار را می کرد. مغرور بود و سایرین را اینطور میخواست. نگران بود. در معنای کسی که می نگرد.
این طور بود که از کودکی در خیال من آنها که بیشتر داشتند دزد بودند. چون دریافتم این بود که از سر دلسوزی نیست که باید چیزهایی از خانه ی ما به خانه ی آنها برود. می دانستم سهم آن هاست در خانه ی ما. بعدها البته خودم همدستانه در ویترین بازار به مصرف بی رویه مشغول شدم و اینها که می نویسم خاطرات روزهایی ست که بی من هم هنوز واجد معنا هستند. 
این سالها همه ی ما را سخت تغییر داده. خودم را پشت میز کتابخانه پیدا می کنم. در همان مسیر که هر روز مامان به نامه بنویسد خیلی خوب و امیدبخش ست. اینکه در دوردست نشسته باشی، بنویسی و بخوانی. ببینی. گاهی نفرت کنی از خودت. شیفته وار صورتت را حذف کنی. گاهی خودت را میانه ی متن بنشانی که دیده شوی. از آن همه زندگی بی واسطه، همین ها مانده باشد. یک جور انزوای خودخواسته و نشئه آور که صورتکِ بیرونی ش رنجور ست. دست بر یک تفاوت کاذب میگذارد. خودش را از دنیا منها می کند. شعف و عجز را توامان کنج اتاقش در آزمایشگاهی کوچک شبیه سازی می کند. به دایره می افتد. از صدای زنبوری بزرگ که خودش را غول وار به کرکره ی بسته می کوبد، می ترسد و می داند هوا نیست. عقب عقب تا در بسته ی اتاق گام ها را پس می رود. 
--
پانوشت: امروز که به ماجرای یارانه ها فکر می کردم، سعی کردم جزئیات را به یاد بیاورم. جزئیاتی که ظاهرا نامربوط ست به تصمیم انصراف از یارانه.اما به آن هنگامه ای که بابا میگفت ربط دارد. به جانِ به لب رسیده ربط دارد. یارا! نه!
خیال می کردم چه اوضاعی ست. یک جور وضعیت اخلاقیِ بی شرمانه ای برای مردم درست کرده اند، بی اینکه هیچ چشم اندازی قائل باشند برای باز توزیع قدرت سیاسی، برای بازگشایی سندیکاها و نهادهای صنفی، بی اینکه آزادی بیان رسانه ها و نظارت موجود باشد، به مردم میگویند از آن صدقه که می دادیم دست بکشید. انگار نه انگار که این پول به یغما رفته نمی تواند به جیب صاحبان ش برگردد مگر اینکه ملزوماتش مهیا شود. وضعیتی ست که هم تحقیر این یارانه دادن را تحمیل می کنند هم بن بست را به دوش مردم می اندازند. 

۷ اسفند ۱۳۹۲ ه‍.ش.

نامه ی هشتم | به میم




» در چه فکری فرو رفته اند؟ نکند از تبار اطلس ها باشند که زمین را بر دوش می کشند؟ نکند به همین دلیل سرهاشان "چنان روی سینه خم شده ست که به دشواری میشود چشم هاشان را دید؟ - کافکا | قصر

عزیزم،
از جهانِ کارمندی پرسیده بودی. سراسر بی اعتنایی و کثافت. همانطور که نوشتی گشایش حاصل شده. باید پرسید گشایش در کدام معنا؟ غنچه ای که می گشاید و به شکوفه بدل می شود یا آن دیگری، که همچون قایقی کاغذی می گشاید و برگی مسطح می گردد. با این همه هیچ انتظاری نیست مگر اینکه هر کس نقش خودش را بازی کند. معلوم نیست در شرایط اضطرار هم، همچنان بشود چنین انتظاری داشت اما برای انسانی که با استخوانِ پیشانی اش، راه خود را سد کرده، این آخرین مفر خواهد بود.
برغم همه ی این ها که آدم در جسم ش زندگی می کند، می داند که جسم ش فرمانبردارِ او نیست، خصمِ اوست. یک روز بیدار می شوی می بینی بیگانه ای که در توست، شوریده و بدل به جانوری شدی، مغلوب و سرگردان. هوا آلوده به تمامِ چیزهای نارس و ترشیده ست که از فرطِ گندیدگی به هم آمیخته اند. ناچاری همه ی عمر استنشاق ش کنی. ناباورانه دوام می آوری.
به چشم می بینی که همه ی تلاش ها بیهوده بوده اند. ناگزیر به شکست. فراموش کردی فرمان نخستین و آخرین را. تاوان دارد فراموشی. "هیچ تمثالی نباید برای خودت می ساختی".
آن خرسنگ را می غلتانی که نور، بخش های زیرین سنگ را بتابد، تجربه ها مدام در نوسان اند. رنگ می بازند. با ضد خود می آمیزند. به عمد یا پریشانی به دروازه می کوبی. یا به نشانه ی تهدید، مشتی تکان می دهی و اصلا نمی کوبی. بله ! فراموشی. هر فراموش شده ای با فراموش شده ی دیگر می آمیزد. به پروانه بدل شده ای؟ داد می زنی: که "نخندید!"
به سرفه می افتی: حیوانی درونِ جسم توست. طنینی دارد مثل خش خش برگ های فرو ریخته.
از اینها بگذریم. ماجرا همان ماجرای مخلوقاتی ست که عمرشان بس کوتاه ست. در شهری از جنوب، مردمانی هستند که نمیخوابند. چرا نمی خوابند؟ چون خسته نمی شوند. چرا خسته نمی شوند؟ چون احمق اند! مگر احمق ها خسته نمی شوند؟ چطور می شود احمق ها خسته بشوند؟
قیافه شان شبیه آدم های بالغ و کمابیش مثل دانشجوهاست. یادِ آنجا می افتم که کارل با تعجب به دانشجو نگاه کرد و پرسید: "اما کی می خوابید؟ دانشجو گفت: خواب! وقتی میخوابم که تحصیلاتم تمام شده باشد!" آنها نگرانند وقتی خوابند اتفاقی بیفتد و چیزی از دستشان برود.
اما همانطور که می دانیم سقف همیشه کوتاه ست. فشار می آورد و سنگینی می کند. در نتیجه آنها برای خودشان بالش آورده اند تا سرشان را به سقف ستون کنند.

فدا
بیست و ششم فوریه دو هزار و چهارده

پانوشت: درود به کسی که پیشانی ِ و استخوان بندی متن از آنِ اوست. همو که همه ی عمر باور داشت هیچ چیز بی اعتبار تر از ضمانت نیست و خود مامورِ بیمه شد. 

۱ بهمن ۱۳۹۲ ه‍.ش.

محاکمه ژان د آرک | برتولت برشت

1928- La Passion de Jeanne d'Arc
» ما تو را محکوم می کنیم که تا پایان عمر در زندان بمانی. نانت اندوه و شرابت اشک خواهد بود. این تصمیم ِ دادگاه است.

- پسر: او چطور می تواند از حقیقت توبه کند؟ چطور می تواند ما را بفروشد؟ 
- افلیج: او حق داشت توبه کند. 
- میخانه دار: برای نجاتِ پوستش. 
- زنِ دهقان: همه چیز تمام شد؟ 
[...]
- اسقف: اما تو آشکارا توبه کرده ای.
- ژان: بله چون نمی دانستم که توبه ی آشکار یعنی چه. من فقط از ترس آتش توبه کردم. در جنگ، هیچ وقت از آتش نمی ترسیدم، چون تنها نبودم و مردانم در کنارم بودند. اما بعد به مردم شک کردم. فکر کردم که آنها اهمیتی نمی دهند که من بمیرم یا نه. و مثل همیشه به می نوشی در میخانه ها ادامه می دهند. اما آنها در این مدت همه چیز را می دانستند و کارهای من بیهوده نبوده.
- اسقف: چه اهمیتی دارد که حلبی سازها و زنانِ ماهی فروش چه می دانند؟
ژان: اسقف! روزی می رسد که شراب فروش های "تورین" و ملاحانِ نرماندی با هم متحد می شوند و آن وقت دیگر جای شما حضرات در اینجا نخواهد بود. 
[...]
- زن ماهی فروش: خوک ها! تل هیزم را بلندتر کرده اند تا او بیشتر رنج ببرد. 
- سرباز دوم: چرا اجازه می دهند مردم اینقدر نزدیک شوند؟
- سرباز اول: نگران نباش، تو که نیزه داری، بگذار مزه ی دود را بچشند.
- سرباز اول: تمام شد، به خانه تان بروید. شما مردم به چی خیره شده اید. او هیچ کاری جز سوختن نمی تواند بکند.
- روسپی: هنوز فریاد می زند.
- سرباز دوم: تا وقتی نفسش در می آید باید داد بزند. 
[...]
پنج سال بعد، آزادی و وحدت کامل فرانسه با قیام مردم در پاریس بدست می آید. پیشاپیشِ مردم، شبحِ افسانه یی ژان دارک گام بر می دارد.
- کودک: آقای لگرن، شما او را دیدید؟
- لگرن: من سوختنِ او را دیدم! 
- بروییل: او فرانسه را رهبری کرد. 
- لگرن: بله اما فرانسه هم او را رهبری کرد. 
- بروییل: مقصودت چیست؟ 
- لگرن: خوب جریان اینطور بود: اول مردم را بر ضد دشمن رهبری کرد و به این ترتیب اسیر شد. و بعد وقتی او را در برج روان به غل و زنجیر کشیدند، خبری از ما نشنید و توان خود را از دست داد مثل من و شما. حتی توبه هم کرد. اما وقتی توبه کرد، مردم عادی روان، سخت از او عصبانی شدند. چنانکه به بارانداز ریختند و انگلیسی ها را کوبیدند. او این جریان را شنید. کسی نمی داند از کجا و چطور شهامتش را دوباره به دست آورد. او فهمید که یک دادگاه هم می تواند میدان جنگی به خوبیِ خاکریزهای مقابل اورلئان باشد. بنابراین او بزرگترین شکست خود را به بزرگترین پیروزیِ ما تبدیل کرد. پس از آنکه لبانش خاموش شد، صدایش به گوش آمد.
- بروییل: خوب، خوب، جنگ که هنوز تمام نشده.
- کودک: پدربزرگ انگلیسی ها دوباره بر می گردند؟ 
- بروییل: من که شک دارم. امسال شراب طرف های شما چطور ست؟ 
- لگرن: من سال پیش آنجا نبودم. اما دخترها می گویند به شیرینیِ سالِ بیست و هشت است. 
[...]
دخترها:

دوشیزه در برابر دادگاه ایستاد / برابرِ نیمه یی از سال
تمامی فرانسه تا ماهِ مه به انتظار بود / و آنانکه مخاطب او بودند، سخنش را نشنیدند
پس، او را به روشنیِ روز در آوردند / و چون بسوی هیزم هایش کشیدند
و چون مشعل ها نالیدند / و چون تند باد وزید 

او فریاد کرد: 
فرانسوی ها؟ فرانسوی ها برخیزید 
و بخاطر فرانسه بجنگید، بخاطر خاکِ کشتزارتان.

- لگرن:  این سرود را هر دو قسمتِ فرانسه می خوانند. فرانسه ی ما و فرانسه ی آنها. 

- محاکمه ی ژان د آرک | برتولت برشت؛
[ نسخه ی فارسی، نسخه انگلیسی ]  

۲ دی ۱۳۹۲ ه‍.ش.

نامه هفتم | به میم

 مارملادف گفت: "جوان، می دانی هیچ جایی برای رفتن نداشتن یعنی چه؟" - جنایت و مکافات / داستایوفسکی

عزیزِ من،

گفتی از اجرا و جزئیات ش بنویسم. از دیشب دارم کلنجار میروم روایت کنم؛ یک دستم می نویسد و دیگری پاک می کند. به وحشت افتاده ام. یادت هست آخرین نامه؟ نوشتم: من نمی توانم ادامه بدهم میمِ عزیز. من باید ادامه بدهم میم عزیز. وضعیت هنوز همان.
خبر اعدام آمده بود. توی کافه نشسته بودیم. متنِ نمایشنامه ی کله پوک ها روی میز. بازنوشتیم ش. نزدیک های خانه گفتم: سین! بیا قبول کن بی شرف ایم. بعد به دایره افتادیم. گفتم زمانه ی جنگ، تئاتر فکاهی ببریم روی صحنه؟ بعد حرفِ سیاهکل شد. حرفِ آنها.
بعد سکوت شد و ادامه دادیم میمِ عزیز. در همان حالی که نمی توانستیم.
متن، فکاهی نبود دیگر. آخرش را جور دیگری نوشتیم،هنوز نمی دانستیم قرار ست چه کار کنیم. تا یلدا وقت داشتیم. امان از تقویم. امان از نوستالژی. مرگ بر این چیزهای سبک و لیز. یک لحظه زیر پای آدم نمی ماند که پا بکوبی به فرق سرش. که مغزش را دیده باشی. خونِ رگ های مغزش را دیده باشی. خیال موهومی ست که شعر بر مطلع ش می نشیند و به ساز و سرود خودش را می آراید. یک طوری فرا دست این کثافت می نشیند که انگار نه انگار. همه چیز به همان منوالِ فاجعه. خبرها هنوز می رسیدند. نه فقط مریوان، نه فقط سیستان، نه فقط اهواز.
ما هم که گفتن ندارد. کار جمعی برایمان کاهیدنِ اعصابِ دیگری ست. هر کس پیِ این ست که به قدر کافی و وافی تقدیر شده، دیده شده باشد. صدا به صدا نمی رسد. با اینکه زیباترینِ خیال ها داشتیم، ندانی که زخم می شکفت و می شکفت.
لابد می پرسی حالا چی ژوزه. حالا هم هیچی. اجرای خوبی بود مثلن. فیلم ها را برایت می فرستم. مامان هم حتی خیلی خوشحال بود که مشغولیم. اما تو که می دانی این مشغولیت ها آخر ما را می کشد. چون مشغول آن چیزها هستیم که مشغولِ آن دیگری ها نباشیم. مشغولِ خودمانیم بیشتر عزیزِ من. چهارصد چشم آن جا در آن سالن کذا نشسته بودند و بخاطر همان ها، تن دادیم به ظرفِ یلدا. به آن صف های طویلِ بوفه ی ایرانی، به آن رقص بابا کرم و کنسرتِ متعاقب ش که خواننده گفت: مادر من، از هر مردی مرد تر ست.
می دانی رفیق، هزار بار هم اعتراف کنی به بی شرفی، بی موالاتی، وظیفه ناشناسی، باز هم وسطِ کثافتی. توانِ بر هم زدنِ بازی را نداری. روی صحنه می روی. چون از خیابان های شهر ترسیدی. چون از آنها برگشته ای و خالی اند. چون چاره ای نیست. چون تو قبول کرده ای تک افتاده به وجدان معذب ت بگویی در وضعیت کنونی تنها کاری ست که می شود کرد. جمله ی آن معلم زیبا که گفت به شعر به آواز به لیلاهاتان پشت نکنید را به پیشانیِ متن الصاق کردی اما خبرت نیست که به فاجعه ی معنا سقوط کرده ای. 
مگر می شود روی این شکاف ایستاد و پاره نشد؟ همه اش شده یک رفت و آمدِ بیهوده. که گاهی برایش توجیهی می تراشی و نورِ نقطه ای روی صورت ت می افتد. و صدا از حنجره ات بیرون می جهد. گاهی هم توجیهی نداری، می خزی کنجِ دیوار خانه ات و زل می زنی تا بگذرد. همانطور که او نوشته: از رنج خویش، روی برتافتن و خود را گم و گور کردن، لذتِ رنجوری.
از خودت می پرسی آن مرزِ جنون در زمانه ی فراموشی کجاست؟ آستانه ی ما کجاست؟ صدایی نیست. ژوزه تو نمی میری. تو سگ جونی ژوزه.
کم کم خودت را آرام می کنی. دنبال کار می گردی به روزنامه، عصر ها نمایشنامه میخوانی. ترجمه می کنی. دست خطِ از دست رفته ها را نگاه می کنی. خبرها را مثل آدامس باد می کنی و می ترکانی. تو جامعه پذیر شدی ژوزه. دیگر دزدی نمی کنی. دیگر قرار نیست برگردی. آنجا هم کسی منتظرت نیست. ای سرگردانیِ جاودان. همین ها را می نویسی سرمست و مغرور. بیچاره و ترحم برانگیز. 
همین ها میمِ عزیز. آپوریا پیش روی ماست: "نا راه" . شهادت می دهی بر آن شهادت ناپذیر. یه یاد می آوری. یاد آوردنی الزامی و ناممکن.

فدا
بیست و سوم دسامبر دو هزار و سیزده

۲۰ مهر ۱۳۹۲ ه‍.ش.

پاره هایی درباره ی قدرت

by Arthur Dove 1880-1946
ماکس وبر در "اقتصاد و جامعه"، قدرت را شانس و اقبالِ انسان یا دسته ای از انسان ها، در تحقق اراده خود علیرغم مقاومتِ دیگر کنشگران تعریف می کند. بنا به این تعریف، اگر قدرت را تواناییِ صرفِ فرادستان بدانیم، بین کسانی که قدرت را برای نیل به اهداف خود بکار می گیرند با کسانی که متاثر از تبعات و نتایج آن هستند، رابطه ای نابرابر وجود دارد. به این معنا قدرت ابزار سلطه است.
بعنوان مثال سی. رایت میلز که از نظریه پردازانِ نخبه گراست مدعی ست در آمریکا مجموعه ای از نخبگانِ تجاری، حکومتی و نظامی حاکمیت را در دست دارند که توانسته اند در چارچوب سیستمِ آمریکاییِ وظیفه ناشناسیِ سازمان یافته، موفق باشند و این در تاریخ بشر بی نظیر ست.
از سوی دیگر کثرت گرایانی چون رابرت دال بر این باورند که "این جمهوریِ شهروندانِ نابرابر ست - اما با همه ی اینها یک جمهوری ست که با آنکه ممکن ست از بسیاری اهدافِ برابری طلبانه فاصله داشته باشد اما همچنان مردم اند که حاکم اند.
در این میان مارکس باور داشت که ایده ی حاکم، ایده ی طبقه ی حاکم ست. گرامشی هم در بحث خود درباره ی فرادستیِ بورژوازی معتقد ست که این قدرت در جوامع سرمایه داریِ پیشرفته، بر ترکیبی از اجبار و رضایت مبتنی ست. یعنی رضایتِ مردم به حاکمیتِ بورژوازی تنها به این دلیل ممکن ست که آنها به این مهم آگاهی ندارند که منافع شان در گروِ سرنگونی این سلطه است؛ در نتیجه به حکومتی رضایت می دهند که درک و فهمِ همه جانبه ای از آن ندارند. در نتیجه همانطور که پارسونز و آرنت برغم تحلیل های متفاوت بیان می کنند: قدرت به مثابه توانایی، بر اساس مشروعیت عمل می کند و بنابراین رضایتِ کسانی که قدرت برشان اعمال می شود را در بر دارد.
مبنای این رضایت و اطاعت، در ادوار تاریخی متفاوت بوده اند. چنانچه اولمان در "تاریخِ اندیشه سیاسی: قرون وسطی" می نویسد در اروپای قرون وسطی اطاعت ناشی از درک این مهم ست که همه ی قدرت ها برخاسته از خداست. اتباع با اطاعت از رهبرانِ دنیایی و معنوی خود در حال اطاعت از خدا هستند. در دوران مدرن اما وضعیت افراد بعنوان اتباع نسبت به قدرت مشروع حاکم شان نتیجه ی انواع تعهدات و قردادهای صریح و ضمنی ست.
هابز در روایت خویش از قدرتِ حکمران، طوری می نویسد که انگر قدرت های مجزای افراد در صورت رضایت متحد شده و قدرتی بزرگتر شکل می دهند. پارسونز با چنین تعریف کمی و تصورِ انباشت آن مخالفت می کند و از "حاصل جمع جبریِ صفر" سخن می گوید:  به طوری که همیشه مقدار مشخصی از مواهب در میان ست که هر گونه موهبت در یک سو لازمه اش شکست و ضرری متناسب در سوی دیگر ست. پس سوال اصلی این ست که چه کسی قدرت را در دست دارد و چه کسی از آن محروم ست.
هابز اما معتقد ست که قدرت بعنوان میثاقی شکل گرفته که هر انسانی به دیگری می گوید من حق حکومت بر خودم را به مجمعی از انسان ها وا می گذارم، به این شرط که تو هم حق ت را وا گذاری و تفویض کنی. به چه دلیل؟ به دلیلِ تجاوز بیرون؛ بدلیل میل سیری ناپذیر قدرت که تنها با مرگ فرو می نشیند.
بر خلاف ایده ی هابز، لاک تبیین موثری از قدرت سیاسی را عرضه می کند که صاحب آن تعهدات مشخصی در قبال اتباعش دارد: 
"حق قانون گذاری برای مجازات های مرگ، و مجازات های دیگر به منظور تنظیم و حفظ مالکیت و بکارگیری زور در اجتماع و اجرای قوانین و دفاع از هیئت سیاسی در مقابل آسیب خارجی، که تمام اینها برای خیر عمومی انجام می شود."
لاک در ادامه وضعیتِ بردگی را چنین توصیف می کند که "متجاوزی که مترصد ربودن آزادی من ست خود را در وضعیت جنگ با من قرار می دهد" یعنی هر حاکمی که آزادی طبیعی اتباعش را به خطر می اندازد جنگ را می آغازد و بنابراین اتباع حق مقاومت و کشتن او را دارند. اینجا همانجایی ست که از قدرت به عنوان توانایی صرف سخن نمی گوییم بلکه از قدرت سیاسی به مثابه ی حق آغاز می کنیم. در مفهوم توانایی، از تاثیر گذاری/پذیری حرف می زنیم. در حق از خصلتِ روابط.
درنتیجه نقد لاک آن ست که قدرت سیاسی نه تنها می تواند از جانب کسانی اعمال شود که حقی ندارند بلکه ممکن ست برای اهدافی غیر از خیر عامه بکار گرفته شود. بر خلاف هابز، لاک معتقد ست در وضعیت استبداد، شوریدن بر ضد حاکمیت مشروع ست و می باید حاکمیت تغییر کند و بر افتد.
هابز گمان می کند که شوریدن علیه حاکمیت یعنی بازگشت مردم به وضعیت جنگ همه علیه همه اما لاک تمایزی قائل ست میان انحلال جامعه و انحلال ِ حکومت؛ آنچه جامعه را بوجود می آورد و از وضعیت بی قید و بی بند خارج کرده و به جامعه ی سیاسی وارد می کند عبارتست از توافق هر فرد در اتحاد با سایرین بعنوان یک پیکر و ساختِ "هیئت سیاسیِ متمایز"
در نتیجه اگر جامعه وجود نداشته باشد حکومت دوام نمی یابد. و عکس این قضیه صادق نیست. در این معنا لاک، قدرت سیاسی را "امانت" می داند که نه تنها حق حاکمیت را در بر می گیرد که حق اتباع را نادیده نمی گیرد.
باز گردیم به ابتدای متن و نظرات کسانی چون لوکس که بر این باورند که بیشترین اعمال قدرت آن ست که افراد را به داشتن تمایلاتی که میخواهید وادارید. یعنی با کنترل افکار و تمایلاتشان،همراهی شان را به دست آورید.
این رهیافت همانی ست که در ادبیات مارکسیستی به عنوان ِ "آگاهی کاذب" و تحمیلی شناخته می شود. و نیز همانی که در مباحث فمینیستی مطرح می شود که پدرسالاری نه تنها در ترتیبات حقوقی و نهادی به نفع فرادست کار می کند بلکه همچنین در شکلگیری آگاهی سوژه های جنسیتی شده (gendered subjects) نیز جلوه گر می شود.
در اینجا باید به رابطه ی دو ایده بپردازیم: ایده ی اول درباره ی شهروندان بعنوانِ عاملان مستقل از یک سو و از سوی دیگر ایده ی اینکه حکومت چگونه شکل گیری خصوصیات و تواناییهای مناسب شهروندانش را ترویج می کند.
تحلیل لوکس بسیاری از تعاملات اجتماعی روزمره را بعنوان ابزارهای قدرت لحاظ می کند و منظری از جامعه مدنی را ترسیم می کند که عرصه ی تعامل اجتماعی ست و وادیِ گروه های اجتماعی متضاد.
موثر ترین الگوی برداشتِ همه جانبه از قدرت در ارتباط با جامعه مدنی و دولت را مارکسیسم ارائه کرده: چنان که بر این باور ست که نه تنها دولت در خدمت منافع طبقه حاکم ست بلکه ساختارهای جامعه مدنی هم معمولا در سلطه ی این طبقه قرار دارند. در نتیجه اشکال موثر اخلاق و الگوهای رفتار در خدمت این منافع باید درک شوند. 
مارکوزه در انسان تک ساحتی بر این واقعیت تاکید می کند و می نویسد: اینکه اکثریت مردم جامعه این هجمه را می پذیرند یا وادار به پذیرشش می شوند از غیر عقلانی بودن و مذموم بودنش نمی کاهد. 
او ادامه می دهد که نیازهای کاذب از بیرون بر ما تحمیل شده اند و شکل گیری و تامین این نیازها نامتجانس ست. و ما بر اساس افکار و امیالی که آشکارا از طریق تبلیغات بر ما تحمیل شده اند به صورت آزادانه عمل می کنیم. چونان ظرف هایی که برای مدت طولانی شرطی شده اند . زمانی بود که خانواده فضایی برای شکل گیری ناخودآگاه فرد جدای از باور و رفتاری عمومی بود اما امروزه بسیاری از این کارکردها توسط رسانه ها به انجام می رسد و فرد دیگر منابع درونی برای ایستادگی در برابر هجوم بیرونی ندارد. با محدود تر شدنِ هر روزه عرصه های خود آئینی تنها امید به باور مارکوزه برای شکل گیری جامعه ای عقلانی متشکل از افراد مستقل،موکول به "بیرونی ها و مطرودان" ست یعنی کسانی که منافع پیوستن به سیستم کلی را کسب نکرده اند.
منصفانه نیست که از قدرت سخن گفته باشیم و به فوکو نپرداخته باشیم. فوکو در مطالعه ی قدرت از مسائل حاکمیت و مشروعیت روی گردان ست؛ او به ما می گوید: ما محتاجِ جدا کردن سر پادشاه هستیم:در نظریه سیاسی باید چنین کرد؛
درک فوکو از قدرت بر حسب "ساختار اَعمالی" ست که بر اعمال دیگرانِ "آزاد" تاثیر می گذارد. به باور او "سلطه" به موقعیت هایی اشاره دارد که در آنها طرف مقهور، فضای نسبتا اندکی برای عمل دارد؛ او در یکی از آخرین مصاحبه های خود تاکید می کند:
ما باید روابط قدرت را که به مثابه بازی های استراتژیک ما بینِ آزادی ها هستند - بازی های استراتژیکی که به این نتیجه می رسند که برخی از مردم در تلاشند رفتار دیگران را تعیین کنند - از حالاتِ سلطه که ما معمولا قدرت می نامیم متمایز کنیم و بین این دو یعنی بین بازیهای قدرت و حالات سلطه، تکنولوژی های حکومت را در نظر بگیریم. 
قدرت در تعریف فوکو عبارت ست از ساختار کلی کنش هایی که بر کنشِ افرادی که آزاد هستند و رفتارشان کاملا توسطِ تحدیدهای فیزیکی معین نشده تاثیر می گذارد.بعبارت دیگر قدرت بر کسانی اعمال می شود که در "موضعِ انتخاب" قرار دارند. پس در جایی که امکان مقاومت وجود ندارد روابط قدرت هم نمی تواند وجود داشته باشد. نتیجه آنکه اعمال قدرت معمولا بخاطر امکان تمرد اتباع در معرض خطر قرار دارد.
"حتی اگر رابطه قدرت کاملا نامتعادل باشد یا حتی وقتی فرد به درستی می تواند بگوید که بر دیگری قدرتِ تام دارد، تنها زمانی ممکن ست قدرت بر دیگری اعمال شود که دیگری امکان خودکشی یا بیرون پریدن از پنجره را ندارد!" 
با این همه فوکو در روایت نیچه ای از تاریخ به عنوان "بازی بی پایان و مکرر سلطه" نام می برد: که هر سلطه ای در طول تاریخ خود از طریق مراسم، آئین ها، راهکارهای دقیقی که حقوق و تعهدات را تحمیل می کنند تثبیت شده ست. قانون عبارتست از لذت حساب شده و بی امان، مسرت از خون موعودی که موجب تحریک دائمی سلطه های جدید و به صحنه رفتن صحنه های دقیقا مکرر خشونت میشود. این طور نیست که انسانیت به تدریج از جنگی به جنگ دیگر تا دستیابی نهایی به پیوند متقابل کلی که در آن نهایتا حکومت قانون به جای جنگ می نشیند به پیش رود. بلکه انسانیت هر یک از خشونت هایش را در سیستمی از قواعد تعبیه کرده و از این رو از سلطه ای به سلطه ی دیگر گذر می کند.
در نهایت اگر پایان بندیِ مصنوع و عامدانه ای برای این پاره ها متصور باشیم باید به اینجا ختم کنیم که آنچیزی که فوکو پاسخ نمی دهد آن ست که اگر قدرت اجتناب ناپذیر ست پس وضعیت رهایی از آن بعنوان یک کمال مطلوبِ هنجاری، بی معنا جلوه می کند.حالا با نسخه یی که فوکو می پیچد مبنی بر رویگردانی از پروژه های مدعی جان شمولی و رادیکالیسم باید به کجا رو کنیم؟ 
آیا خود چنین گفتاری کلی گویانه نیست؟ آیا باز نمی گردیم به اینهمانی ِ وظیفه ی انتقادی فلسفه با چالشِ کلیه پدیده های سلطه: و نضج این وظیفه از فرمانِ " دغدغه ی خودت را داشته باش و یعنی خود را در آزادی مستقر کن؟ "؛
گویا این ایده "که ما نیازمند فلسفه سیاسی ای هستیم که گرد مسئله ی حاکمیت بنا نشده باشد" جوابگوی موقعیت ِ کنونی نیست و مسئله ی  حاکمیت نیست آنچیزی که قرار ست از آن رها شویم که  مسئله "اجتماعِ سیاسی" هنوز و همچنان مطرح ست.

۱۶ شهریور ۱۳۹۲ ه‍.ش.

هاینه در آینه!

» هاینه موجود عجیبی بود مثلا به هروگ، یکی از شاعران هم عصر ش می گفت: چلچله ی آهن بال. سوال می کرد کیست آن بالا می زید بر ستارگان روشن؟ اما فقط دیوانه ای چشم به راه پاسخ بود. عمویش سالومون که تاجر موفقی بود برایش مغازه پارچه فروشی دایر کرد اما چون بقول خودش هاینه هیچ چیز بدربخوری نمی دانست و حواسش پی شاعری بود، ورشکست شد. هاینه به شوخی خودش را نخستین مرد قرن می دانست چون در شب سال نو 1800 متولد شده بود. ما از این با هم دوست شدیم که او نوشته بود دوسلدورف شهر بسیار قشنگی ست و وقتی درغربت به آن بیندیشی و از قضا آنجا متولد شده باشی، همین به تو شجاعتِ شگفتی می دهد چنان که گویی ناگزیری به آنجا باز گردی. البته تهران هم. در سال 1823 که اولین تراژدی هایش را می نوشت در برلین آن گفته ی مشهورش را گفت: این فقط یک پیش درآمد بود، آنجا که کتاب ها را بسوزانند در نهایت آدم ها را هم خواهند سوزاند.
یک سوزاندنِ دیگر هم بلد بود. مثلا آنجا که پرسید به من بگو چه کسی بوسه را اختراع کرد؟ بیگمان دهانی خوشبخت و سوزان که بوسیده و به هیچ نیندیشیده. می گفت: گیرم که عشق ناچیز ت کرده باشد؛ دوباره بر می کشاندت همان عشق! حتی بیشتر: خیره می شد اندرونِ هر جام ِ گلی به جستجوی دل!
شوخ بود هاینه مثلا می گفت چونان "ورتر" بغبغو سر مکن. از دشنه بگو و از شمشیر. - این همان غرور ِ قرن نوزدهمی ست که دل تنگ ش می شویم! - نه مجال شادمانی داشت و نه وقت اندوه و سوگواری. شمشیر بود و شعله! می گفت من کودکی ترس خورده ام! ترانه ام باشکوه نیست. اما مرا از بند ترس می رهاند. می گفت مثلا اگر مادر آنجا نبود چه بسا بی تاب نبودم. مادر ممکن ست هر آن بمیرد اما سرزمین پدری هرگز از میان نمی رود. روح ش در خون نشسته بود. چنان که کالبد همه ی آنها که ترکشان کرده بود بر سینه اش می غلتید. اما نم اشک ش بخار می شد و می غرید: ما کفن ت را می بافیم ای آلمان! در تار و پودش می بافیم نفرینِ سه لایه را ! هان می بافیم همچنان! به عبث امید ورزیدیم در فلاکت و زمهریر زمستان! به گلوله مان می بندد چون سگان! می بافیم! همچنان می بافیم! نفرین بر میهن دروغین مان که فربه می سازد تعفن و پوسیدگی ش، کرم ها را. می بافیم ! همچنان می بافیم.
آخرش هم خیال می کرد که هرکس در زندگی دیوانگی نکند فرزانگی هم نمی فهمد. در بازوان سردِ مرگ، گرمای زندگی می جست. بر طبل می کوبید! که مهراس! این ست فلسفه ی هگل! این ست معنای کتاب ها! با طبل ت هماره به پیش! با طبل ت به نیروهای جوانیِ هوشیار! این ست همه ی دانش!
با وجودی که فکر می کرد با تولد ش ماه بر گستره ی شبِ یک دوران افول می کرد، تا سپیده ی دورانی نو سر زند، بر گورش یکی از شعر هاش را نوشتند که این طور آغاز می شد: کجا خواهد بود روزگاری، آرامجای خسته رهروان؟

- پانوشت:  این پست قرار ست ادامه داشته باشد و فایل صوتی اشعار هم ضمیمه اش شوند. جهتِ ایام پرفتوحِ امتحانات اینطور ابتر اینجا گذاشته شده است.